X
تبلیغات
طریق الی الله - آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی
آيت الله كميلي خراساني

تراوشات سلوكي از عارف واصل حضرت آيت الله حاج شيخ محمد صالح كميلي خراساني(مدظله العالي)

هديه ي وبلاگ طريق الي الله به خوانندگان محترم در آستانه حلول ماه " الله "

 - دروغ گفتن به خدا ، بدترين نوع دروغ است .

- آنچه كه سالك را به سرمنزل مقصود مي رساند ، استمرار عمل صالح است .

- براي پيشرفت در اين راه ، نه تنها اهل معصيت ، بلكه اهل غفلت را هم بايد رها كني .

- يكي از مواردي كه باعث شبهه در استاد مي شود اين است كه با جديت شروع به عمل نمي نمايند و خودسازي را پيشه ي خود نمي كند .

- استاد نيمي از راه سلوك الي الله است .

- براي اين راه كه پر از گذرگاههاي دشوار و صعب العبور است ، استاد مهذب كامل بسيار ضروري است .

- توجه به حضور همه جايي حضرت صاحب الزمان ( سلام الله عليه ) ما را در مراقبه ي بيشتر كمك خواهد كرد .

- تسلط بر نفس اماره جز با تلاش و تحمل سختي ها حاصل نمي شود .

- اگر بلايي بر سالك رو كند نبايد از آن فرار كند ، بلكه ناگزير بايد به آن راضي باشد تا به تدريج از او برطرف شود .

- تفكر در كليات عالم طبيعت ، سالك را از مشغول شدن به جزئيات باز مي دارد .

- هنگامي كه سالك از بلا فرار كند ، به تلخي مبدل مي شود و  سُرور ، هنگامي كه سالك به آن مغرور شود به بلايي عليه سالك تبديل مي گردد .

- عارت نفس به خلوت و تنهايي ، اُنس به خداوند و عالم غيب را به ثمر مي نشاند .

- تفكر لطيف و معنادار همراه با گرسنگي و سكوت ، زمينه را براي تحصيل معرفتي نوراني آماده مي كند .

- بر سالك واجب است كه حق هر صاحب حقي را ادا كند و در آن حقوق اجحاف نكند و راه عدل را نسبت به ديگران پيش گيرد چرا كه  سبب سستي و بي حالي در سيروسلوك همين اجحاف است .

- اگر سالك در دنيا به كمال رسيد كه رسيد و اگر قبل از بدست آوردن كمال از دنيا رود ، شهيد محسوب مي شود . ( مهاجري كه به سوي خدا رفته است و بعد از مرگ به كمال مي رسد )

- فرقي ميان توحيد الهي و ولايت اهل بيت عليهم السلام نيست . وقتي در عرفان عملي درباره ي وحدانيت خداوند سخن مي گوييم در حقيقت از محمد و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين حرف مي زنيم .

- شناخت خداوند بدون معرفت به محمد و آل محمد عليهم السلام براي هيچكس امكان ندارد .

- كسي كه بين توحيد و ولايت تفكيك قائل شود خطايش مثل روز ، روشن است و از عرفان عملي و نور باطني هيچ بهره اي نخواهد داشت .

- بعد از مرتبه ي استاد ، ذكر و فكر روشنگر و درست ، راهنمايان سالك هستند .

- سالك نبايد فقط به جنبه ي مستحبي بودن عمل نظر كند و چه بهتر با دستور استاد باشد تا از خطر حظّ نفس محفوظ بماند .

- بر سالك واجب است كه آنچه استادش درست و موجه مي داند تعبداً و الزاماً بپذيرد و گرنه با شك و ترديد و سئوال و اعتراض راه به جايي نخواهد برد .

- يكي شدن دلهاي سالكين و تمركز همتشان در معرفت خدا ، در جذب امدادهاي غيبي و بارش هاي الهي بسيار موثر است .

- بلا براي سالك نعمت است و صبر بر بلا ، از بهترين صبرهاست .

- فنا شدن در روح استاد موجبات فيض بردن از فيوضات و اشراقات استاد را فراهم مي كند زيرا استاد ، شاگردش را در باطن و اراده اش ، مستعد اين فيوضات مي بيند .

- كتمان دائمي سببي قوي در اصلاح و تكميل وجود سالك است و بستري است براي درك حقايق پنهاني كه بخاطر كوتاهي او در امر نگهداري سرّ ، از چشم او پوشيده مانده اند .

- كتمان براي پيشرفت روحي سالك اصل مهمي است با اين توضيح كه از استادش نبايد چيزي را كتمان كند .

- اگر سالك نسبت به ورودش به عرفان عملي و سيرو سلوك روحي ، به يقين برسد چاره اي جز رجوع به استاد كاملي كه مورد اطمينان او باشد ندارد و ما آن استاد را استاد خاص مي ناميم .

- تعدّد استاد در عرفان عملي براي سالك مضر است و به عمر و وقت او خسارات مي زند و سالك را به نتيجه ي مفيدي نمي رساند .

- نفي خواطر و صاف كردن ذهن و فكر از اغيار و تمركز قلب و روح در ياد حبيب – الله جل جلاله – از مهمترين امور سالك است .

- سالك با غلبه ي جنبه ي محبتي و عشق الهي بر روح ، از خاطرات سوء و ذهنيات بد خلاصي پيدا مي كند .

- سالكين را هشدار مي دهيم كه در اين راه شتاب زدگي به خرج ندهند و ياس روحي را از خود دور كنند . چرا كه هر امري هميشه در وقت خودش حاصل مي شود .

- سالك نبايد انتظار داشته باشد كه استادش هميشه مواظب او باشد و كنترل حالات او را در دست بگيرد . چرا كه استاد به اندازه فيضي كه از عالم غيب مي رسد و به اندازه ي قابليت سالك عطا مي كند .

- هنگامي كه سالك با دوستان و برادران ديني اش در مجلس ذكر خدا و در محضر استاد مي نشيند واجب است كه قلب و افكارش را از كنكاش در احوال استاد و رفقايش نگاه دارد و از راه دادن سرزنش آنها در دل و افكارش جلوگيري نمايد . زيرا اين امر جداً خطرناك است و انسان را از اعلي عليين به اسفل السافلين پايين مي آورد .

 - از ديدگاه عرفان صحيح ، ذكر مكاشفات براي اين و آن جايز نيست مگر با مشورت استاد مخصوص به خود .

- يك نوع از استخاره ، استخاره ي دل است كه در دل خود نظاره كند و ببيند كدام عمل را بيشتر مي بيند و به حكم دل خويش عمل كند .

- بر سالك پوشيده نيست كه همواره چاره اي جز پذيرفتن امر استاد ، آن هم از روي تعبد و اطاعت ندارد و اين بخاطر تربيت نفس است .

- وظيفه ي سالك جهاد مستمر و طلب پي در پي و مصرانه و تلاش و كوشش استوار در رسيدن به هدف مورد نظر است .

- بيداري در سحرگاهان و برخاستن در شب ، از مهمترين شروط سالك است و رسيدن به مقصد مورد نظر جز با تهجد محال است .

- خوب است سالك كاسب ، دنبال شغلي بگردد كه با حال سلوكي او تناسب داشته باشد . بلكه او را توانمند كرده و در امر سلوك پيش ببرد .

- احترام فقها واجب است چراكه آنها پاسبانان شريعت نوراني اند .

- اگر سالك به اصلاح عيب هاي خود بپردازد به عيوب ديگران مشغول نمي شود .

- سوء ظن از مهلكات است .

- بعضي ها دوري از دنيا را در رياضت ، و عدم سعي و تلاش در كسب و كار را پارسايي مي بينند و اين در حالي است كه مسئوليت نفقه ي خود و اهل و عيالشان بر گردنشان است .

-  مكاشفات ، خطرات و آفاتي دارد و سالك ناچار است كه آنها را كاملاً بشناسد تا از خواسته ي نفسش رها گردد .

- تفكر توحيدي و تعمق در نورانيت درون ، به سالك مجالي نمي دهد كه در مكاشفه ها بينديشد .

- تمرين و عادت دادن نفس به انجام واجبات و ترك محرمات ، در به دست آوردن ملكه ي تقوا و عدالت ( اكتساب آن واجب است ) براي هر مسلمان از مرد و زن امري اخلاقي و ضروري است .

- تقوا مراتبي دارد و سالك در مرتبه ي بالاي تقوا ، به نور افعال و افكار خود متاثر شده و كامل مي گردد .

- بر سالك لازم است كه براي رسيدن به هدف ، باصلابت و قوت گام بردارد و نفس خود را رها نكند كه شك و ترديد در آن راه پيدا كند .

- بر سالك لازم است كه به تعمّق و انديشه در ذات خود و شناخت نفسش مشغول شود .

- سالك خودش صاحب گنج و گوهر ذي قيمت الهي است و استخراج اين گنج  به دست اوست .

- سالك نبايد به كمتر از خداي سبحان راضي شود و خواسته ي خدا را بر هواي نفس مقدم بدارد .

- تحمل جفاي مخلوق و آزار ديگران ، خودخواهي نفس را درهم مي شكند و صفايي در روح ايجاد مي كند . پس از اين حالت استقبال كن و در هر حال آن را غنيمت بشمار .

- سالك از ديدن عالم طبيعت و موجودات هستي ، لذت مي برد . زيرا در آنها محبوب حقيقي خود را مي بيند .

- در نهايت سلوك ، حقيقت اشياء و حقيقت نفس ِ سالك براي او كشف مي شود و از مرحله ي علمي به مرحله ي عيني و حقيقي منتقل مي شود . و در اين هنگام ندا مي دهد : ليس في الدار غيره ديار ( در خانه غير از صاحب خانه كسي نيست )

- شريعت ، طريقت و حقيقت اموري سه گانه هستند كه لازم و ملزوم يكديگرند و هيچ گاه در سير روحي و عملي سالكين الي الله ، از يكديگر جدا نمي شوند .

- راه رسيدن به حقيقت قرب و كمال ، همان عمل به شرع است و لا غير .

- مطالعه ي كلمات و سخنان عرفا و بيان احوال ايشان ، باعث ازدياد محبت سالك به اولياء و صالحين مي شود و بدين وسيله در مراتب باطني ترقي مي كند .

- هنگامي كه صفاي دل محقق شود و سالك بتواند از عبوديتي كه ريشه ي آن ربوبيت است برخوردار شود ، اينجاست كه ديگر چيزي جز مورد رضاي خدا از او صادر نمي شود و هرچه نزد خدا ناپسند و مكروه است از او زدوده مي شود .

- پس تو اي سالك ممكن است در دل خود راضي به قضا و قدر الهي باشي ولي با اين حال رفع اتفاقات رقم خورده را بخواهي .

- راه خدا ، راه محبت و توحيد است .

عبدعاصي : اين مطلب هديه ي حقير است به جهت حلول ماه "ضيافت الله"  . مطالب فوق العاده مهم و ارزشمند است . با دقت و كلمه به كلمه بايد خواند تا هم بر جان و روح بنشيند و هم درك و هضم شود . وبلاگ طريق الي الله بسته به موقعيت و شرايط در ماه مبارك بروز مي شود . ملتمس دعا . ياعلي مددي

ارتباط با مدير وبلاگ طريق الي الله       tariqe11elallah@yahoo.com


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ساعت 12:7 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


شهادت

شاهد - مشهود - شهود - مشهد - شهادت

درجات و مراتب مکاشفه

عرفا و نیز حضرت امام (ره) کشف را به گونه های مختلف، دارای درجات و مراتبی دانسته اند . بر این اساس، کشف، امر واحدی است که دارای طیف وسیعی از مراتب می شود: لوایح، لوامع و طوالع

یکی از دسته بندی هایی که در زمینه حالات کشفی سالک صورت گرفته، بر اساس و محور واردات قلبی او است که سه رتبه دارد:

رتبه نخست «لوایح » می باشد; اگر برق حضور و نسیم تجلی حق گه گاهی بوزد و انتقال حالی برای عارف رخ دهد و این برق، تمام قلب عارف را فرا گیرد، لوایح کشف پدید آمده است . پس لوایح، کشفی است که به وسیله آن برخی از اسرار ظاهر می گردند .

«لوامع » ظهوری بیشتر از لوایح دارند و به سرعت زایل نمی شوند .

«طوالع » بقای بیشتر، نورانیت و سیطره قوی تری دارند و در تعریف عبارتند از انوار توحیدی که قلب اهل معرفت را فرا می گیرد و این نور، چنان بر دل عارف حکومت می کند که اولا انوار دیگر را تحت الشعاع قرار می دهد; و ثانیا اطمینان و آرامش را برای وی به ارمغان می آورد .

حسین بن منصور حلاج چنین سروده است : قد تجلت طوالع زاهرات / یتشعشعن فی لوامع برق / خصنی واحدی بتوحید صدق / ما الیها من المسالک طرق

ابو نصر سراج طوسی مراتب اخیر را همان گونه که ذکر شد، مطرح کرده است . (1)

حضرت امام (ره) افزون بر آن و بعد از طوالع، حالت «طوارق » را نیز مطرح کرده است . با این تعریف که «طوارق » یکی از واردات اهل حقیقت است که از طریق سمع حقایق بر او آشکار می گردد . (2) امام قشیری نیز ترتیب حالات را به شکل مذکور بیان کرده است . (3)

اما ابن عربی ترتیب را به گونه ای دیگر مطرح می کند: (4)  وی نخست لوامع را به عنوان انوار تجلی تعریف می کند; سپس طوالع را انوار توحیدی که بر قلب اهل معرفت طلوع می کند، قرار داده است . لوایح به اعتقاد وی آخرین مرتبه است .

حضرت امام (ره) بر خلاف دیگران در تعریف لوایح می گوید: اسراری که بر بصر ظاهر شوند، مقید به جارحه نبوده و از احوال اهل مسامره باشد، لوایح است . (5)

 

مکاشفه علم، مکاشفه حال و مکاشفه عین

خواجه عبدالله انصاری در باب مکاشفه، سه رتبه را تصویر می کند: (6)

نخست مکاشفه علم است که برای سالک، گه گاه دست می دهد .

اگر عارفی به مقامی بالاتر دست یافت و حالت او دائمی شد و به گونه ای رخ داد که عارف خود را در حالت کشف نبیند و به نحو تمام و کمال محو و فانی باشد، مکاشفه حال صورت گرفته است .

مکاشفه عین (7) به معنای مکاشفه ای است که همراه تجلی ذاتی الهی باشد، و عین ثابت و سر قدر با آن منکشف گردد .

 

مشاهده معرفت، مشاهده معاینه و مشاهده جمع

در برخی از کلمات پیر هرات دیده می شود که وی حالت مشاهده را دارای سه رتبه تلقی می کند: (8)

درجه اول، مشاهده معرفت است که همراه با برق نور وجود و لوایح وجد معروف حاصل می شود .

درجه دوم، مشاهده معاینه است که قرین تجلیات ثابت و دائمی است . لوایح آغاز مبادی تجلی و شواهدند; زیرا شاهد صدق طریق اند . اگر نسیمی از جانب دوست، قلب عارف را نوازش ندهد، حالات او مشتبه خواهد شد .

سومین رتبه، مشاهده جمع است که در حالت فنای کامل و با شهود حق با حق رخ می دهد .

 

معاینه بصر، معاینه قلب و معاینه روح

به اعتقاد خواجه عبدالله، معاینه نیز که خود یکی از حالات کشفی است، دارای مراتب سه گانه می باشد: (9)

مرتبه نخست، معاینه بصری است .

مرتبه دوم، معاینه قلبی است . اگر چشم قلب - که به اصطلاح خواجه ، «بصیرت » خوانده می شود - باز شود، اشیاء را آن گونه که هستند، خواهد دید . بر این اساس در معاینه قلبی خطا راه ندارد; چنان که مشوب به تحیر هم نیست .

رتبه سوم، معاینه روحی است که به هنگام ظهور جذبه در روح عاشق و با رؤیت حق حاصل می شود; که در این صورت قهرا حجاب ها از پیش روی چشم جان مرتفع شده است .

 

الهام نبی، الهام عین و الهام تحقیق

صاحب منازل السائرین با این اعتقاد که الهام، نوعی شهود و کشف است، درجات سه گانه ای را برای آن بیان می کند: (10)

مرحله اول، الهام نبی است که با وحی، معادل و برابر گرفته شده است .

رتبه دوم، یعنی الهام عینی ، بدین معنا است که شخص، امری را به صورت معاینه ای رؤیت کند و نهایتا الهام، عین تحقیق است که سالک مقام، حقایق را آن گونه که هست شهود خواهد کرد .

از آن جا که دسته بندی ها و درجه بندی های اخیر مربوط به خواجه عبدالله انصاری بود، ذکر این نکته لازم می آید که خواجه تقریبا در تمام صدمنزلی که برای سیر و سلوک لازم دانسته است، درجات سه گانه را بیان می کند و گاه برای هر یک از درجات، سه رکن را ذکر می نماید . شاید در تمام منازل السائرین، منزل یا رتبه ای نباشد که با عدد دو یا چهار بیان شده باشد . بر این اساس می توان گفت که این کتاب، مبتنی بر «تثلیث » است .

علاوه بر این، پیر هرات مقامات و منازل دیگری را بیان می کند که در هر یک، به گونه ای حالت کشف و شهود مطرح است و برای آنها نیز درجات و مراتبی را مطرح می کند; از قبیل بصیرت (11) ، وجد (12) ، حکمت (13) و اتصال . (14)

 

کشف نظری، شهودی، الهامی، روحی، خفی و ذاتی

حقیقت کشف، خروج از حجاب است و حجاب، مانعی است که دیده بنده به وسیله آن از جمال حضرت حق محجوب می گردد . چون سالک صادق به جذبه ارادت از اسفل سافلین طبیعت روی به اعلی علیین گذارد و با قدم صدق، جاده طریقت را بر قانون شریعت و مجاهدت طی کند، از هر حجاب که گذرد، دیده مناسب آن مقام گشوده شود . نخست دیده عقل باز گردد و به قدر رفع حجاب و صفای عقل، معانی معقول روی نمایند و اسرار معقولات کشف شوند . این را کشف نظری می گویند . (15) بعد از آن، مکاشفات دل و شهود قلب است که چون از کشف نظری عبور کند، انوار مختلف تجلیات الهی بر جان سالک نشیند . کشف الهامی - که آن را کشف سری نیز گویند - با ظهور اسرار آفرینش و حکمت وجود هر چیز رخ می دهد .

ای کرده غمت غارت هوش دل ما  . درد تو زده خانه فروش دل ما

سری که مقدسان از آن محرومند   . عشق تو فرو گفت به گوش دل ما

مکاشفات روحی یا روحانی ، آن است که جنات و جحیم و ملائک با آن مکشوف گردند . چون روح به کلی صفا گیرد و از کدورت های جسمانی پاک گردد، عوالم نامتناهی مکشوف می گردد و دایره ازل و ابد پیش دیدگان سالک قرار می گیرد و حجاب زمان و مکان بر می خیزد; چنان که حارثه گفت: کانی انظر الی اهل الجنة یتزاورون، و الی اهل النار یتعاورون .

بیشتر کرامات، از قبیل اشراف بر خواطر، اطلاع بر مغیبات، عبور بر آب و آتش و هوا و طی الارض، در این مقام روی می دهند .

بعد از کشف روحی ، مکاشفات خفی پدید می آید . روح در مقام خفای خود، واسطه دو عالم جسم و ملکوت قرار می گیرد و فیضان نور عقل کلی را می پذیرد و آثار انوار ملکوت را به نفس و تن می رساند; در عین حال که وساطتی میان عالم صفات الوهی و عالم روحانیت دارد . ارمغان کشف خفی، علم لدنی است .

سرانجام، کشف ذاتی است که مرتبه ای بس بلند دارد که جناب شیخ نجم الدین رازی از بیان آن اظهار عجز کرده، تنها بیتی را به صورت رمز نجوا می کند:

تا بر سر کوی عشق تو منزل ماست ///// سر دو جهان به جمله کشف دل ماست

وآن جا که قدمگاه دل مقبل ماست /////  مطلوب همه جهانیان حاصل ماست

 

مکاشفه علمی ، حال و وجد

کشف علمی ، حصول فهمی است که در نتیجه انکشاف امری برای انسان حاصل می شود; لذا علوم حسی، نوعی کشف به حساب می آیند .

نوع دوم ، مکاشفه حال یا تحقیق زیادتی حال است; بدین معنا که اگر عارف، ذاتی را با حالی مشاهده کرد، ممکن است از این حال به امری زاید که مقام غیب این حال است پی برد و در نتیجه به تاویل آن نایل گردد . عارف در این صورت می تواند به مقام آن شخص در واقع، آگاه شود .

مکاشفه وجد یا تحقیق، اشاره به آن است که سالک در خلوتی که در مجلس حق برگزار می شود، اشارتی از او دریافت کند .

محیی الدین ضمن بیان سه نوع کشف مذکور، (16) انواع دیگری از کشف را به طور پراکنده و غیر مستقیم بیان می کند که در این جا به چند نمونه از آن اشاره می شود:

«ذهاب » در تعریف ابن عربی عبارت است از آنکه عاشق، چنان به مشاهده معشوق مشغول باشد که هر امر دیگری برای او در غیبت بماند . (17)

«روایح » کشفی است که صاحب آن، اشخاص را از طریق بو می شناسد; و لو این که آنها را نبیند . محیی الدین می گوید: «عبدالقادر جیلی چنین بود . او تنها در یک مورد و آن هم ابن قائد اوانی بود که تشخیص نداد و علت، تاثیر همت آن عارف بود .» (18)

«وصل » شهود معیت حق است . (19)

«وجد» عبارت است از حالی که بر قلب عارف مستولی گردد و او را از شهود حاضرین غایب کند . (20)

«انس » حالتی برای قلب است که از تجلی جمال الهی حاصل می شود و باعث انبساطی برای عبد می گردد . (21)

در یک کلام، کم نیست مقامات و منازلی که در فتوحات بیان می شود و در آن ها به نحوی، حالت کشف ملحوظ نگردد; چنان که عنوان کتاب فتوحات اشاره ای بر این دارد که میادین و مراحل سیر و سلوک، همراه فتح و کشف عرفانی است . هرچند حضرت امام (ره) نقدهایی جزئی به او دارند . (22)

 

مکاشفه غیب و شهادت

عز الدین کاشانی با این دسته بندی در پی آن است تا مکاشفه را از حیث متعلق، به دو قسم غیب و شهادت تقسیم کند; اگر مکشوف انسان از عالم حس و شهادت بود، کشف شهادت; و اگر از عالم غیب، کشف غیبی در اختیار عارف خواهد بود . (23)

 

مکاشفه صوری و معنوی

به نظر می رسد جامع ترین و مهم ترین دسته بندی و درجه بندی کشف، توسط قیصری در مقدمه شرح فصوص صورت گرفته است . (24) وی بعد از آن که کشف را - چنان که گذشت - به اطلاع بر ماورای حجاب تعریف کرد، آن را به دو قسم صوری و معنوی تقسیم می کند . کشف صوری در عالم مثال یا خیال و از طریق حواس پنج گانه صورت می بندد .

باطن نفس آدمی دارای جمیع حواس ظاهری است، و در واقع، قلب است که می بیند، لکن از طریق چشم، و می شنود، لکن از طریق گوش، و می چشد، لکن از طریق زبان . در نتیجه، قلب می تواند اولا ببیند نه از راه چشم، بشنود نه از راه گوش، بچشد نه از راه زبان; و ثانیا ببیند آنچه را چشم نمی بیند و بشنود آنچه را گوش نمی شنود و بچشد آنچه را زبان نمی چشد; زیرا آنچه در قیقت بیننده یا شنونده یا چشنده است، قلب و باطن آدمی است .

بر این اساس می توان نتیجه گرفت و گفت که قلب هم چشم و هم گوش و هم ... دارد . چنان که آیات قرآن کریم، بهترین گواه بر این مسئله می باشد . در قرآن و در آیات متعددی، حواس آدمی به قلب نسبت داده شده است; که دلالتی واضح بر این امر است . در این جا به یک نمونه از آنها اشاره می کنیم:

فانها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور . (25)

کشف صوری که از طریق حواس پنج گانه حاصل می شود یا از طریق مشاهده و رؤیت به عارف دست می دهد مثل آنکه مشاهد، صور ارواح متجسد را در عالم برزخ رؤیت کند; یا از طریق سمع حاصل می شود، مثل آنکه پیامبر (ص) وحی را به صورت کلامی منظوم می شنید یا اصواتی را از قبیل صدای زنگ شتر و نغمات زنبور عسل به وسیله گوشش می گرفت و با فراست، مراد از وحی را در می یافت . کشف صوری گاه از طریق استنشاق صورت می گیرد; چنان که پیامبر (ص) در حدیثی فرمود: انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن .

در حالی که اویس قرنی در یمن بود، پیامبر (ص) بوی او را استشمام می فرمود . همچنین رسول اکرم (ص) در حدیثی اشاره فرمود:

ان لله فی ایام دهرکم نفحات; الا فتعرضوا لها و لا تعرضوا عنها .

ملای رومی، بسیار نیک مضمون این حدیث بلند را به نظم کشیده است:

گفت پیغمبر که نفحت های حق / اندرین ایام می آرد سبق

گوش هش دارید این اوقات را  / در ربایید این چنین نفحات را

نفحه ای آمد شما را دید و رفت / هر که را می خواست جان بخشید و رفت

آن نه خاک اندر شد و کل خاک شد  / وین نمک اندر شد و کل پاک شد

و ان نمک کزوی «محمد» املح است / زان حدیث با نمک او افصح است

عقل جزوی عشق را منکر بود  / گرچه بنماید که صاحب سر بود .

قسم دیگر کشف صوری از طریق لمس حاصل می شود . کشف ملامسه بر اثر اتصال دو نور یا دو جسد مثالی رخ می دهد; مثل این که از پیامبر اکرم (ص) نقل شده است که حق را به بهترین صورت شهود نمود; خداوند دست و کتف خود را بین دو کتف پیامبر گذاشت، به نحوی که حضرت رسول (ص) سردی آن را درک کرد . از اتصال دست حق به کتف رسول اکرم (ص) ملکوت و باطن سماوات و ارض بر آن حضرت مکشوف گردید:

قال رسول الله (ص) : رایت ربی - تبارک و تعالی - فی احسن صورة ; فقال فیما یختصم الملا الاعلی یا محمد؟ قلت: انت اعلم، مرتین . قال: فوضع الله کفه بین کتفی، فوجدت بردها بین ثدیی، فعلمت ما فی السماوات و ما فی الارض . ثم تلی هذه الآیة: و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین . (26)

شهود صوری گاهی از طریق قوه ذائقه حاصل می شود; مانند اینکه اهل کشف، طعامی را با وجود برزخی ببینند و بعد از خوردن و چشیدن طعم آن، بر معانی غیبی اطلاع حاصل کنند . همچنین از پیامبر اکرم (ص) نقل شده است که در عالم رؤیا، شیر میل نمودند; به گونه ای که از سر انگشتانشان خارج می شد . ایشان آن خواب را به علم، تاویل و تعبیر نمودند:

رایت انی اشرب اللبن حتی خرج الری من اظفاری; فاولت ذلک بالعلم .

قیصری بعد از آن که پنج قسم مکاشفات صوری را بیان می کند، این نکته را نیز می افزاید که انواع مکاشفات، نسبت به اشخاص متفاوت است: بعضی واجد یک قسم می باشند و برخی تمام انواع آن را در اختیار دارند; زیرا شهود، تجلی اسمی از اسمای حق است و کشف بصری، تجلی اسم «بصیر» و کشف سمعی، تجلی اسم «سمیع » و ... می باشد .

تمام کشف ها اگر برای انسانی حاصل باشد - چنان که پیامبر اکرم (ص) جامع جمیع مراتب کشف و شهود بود - وی تحت تدبیر اسم «علیم » خواهد بود .

بنابراین، کشف متناسب با تجلی است و تجلی بر حسب اسم «حاکم » خواهد بود; بسته به آنکه انسانی تحت تربیت، دولت و حکومت کدام اسم باشد . ضمنا در می یابیم که هر مظهری اسمی خاص دارد که مربی او است; چنان که در ذکر رکوع یا سجده می گوییم: «سبحان ربی » . لذا هر مظهر، اسمی خاص و هر اسم، مظهری خاص را طلب می کند .

این مسئله از مسائل مهم و نکات دقیق و ظریف عرفانی است که حضرت امام به آن اشارتی زیبا دارد . (27) یکی از نتایج مهم این مطلب آن است که مرشد باید آشنا با اسماء و بر اسم حاکم بر مرید واقف باشد و تنها از این طریق است که می تواند راه را به او بنمایاند . نتیجه دیگر آنکه طریقت هر انسان، راهی درونی است که از نفس او آغاز می شود و به اسم خاص او ختم می گردد و این می تواند یکی از معانی این حدیث شریف باشد که: الطرق الی الله بعدد انفس الخلائق . البته این «طرق » در اصطلاح قرآن «سبل » نام دارد و سبل هر چند متعدد است، ولی همگی منتهی به نهر واحد «صراط » می گردند که در قرآن همواره به صورت مفرد بیان شده است .

کشف صوری به لحاظ متعلق سه گونه است:

این کشف یا به حوادث دنیوی تعلق می گیرد; مثل این که شخصی در اثر گوشه نشینی، به آمدن شخصی خبر دهد . به این نوع کشف، «رهبانیت » می گویند . اهل سلوک چون به امور دنیوی اهمیت نداده و وجهه همت خود را اطلاع بر حقایق غیبی قرار داده اند، به این قبیل از مکاشفات توجهی نداشته، آن را استدراج و مکر الهی تلقی می کنند .

اهل معرفت غایت مقصد خود را فنا در حق و بقا به او قرار داده اند و خود را در وحدت اطلاقی منغمر می بینند . آنان جمیع حقایق را تجلیات حق می دانند و حق را حق و خلق را خلق می بینند و به تعبیری، توحید، سراسر وجود آنان را فراگرفته است . کشفی که برای این دسته از عارفان رخ می دهد، به امور اخروی تعلق می گیرد . در این نوع کشف، اثری از جاه، منصب و بعد نیست . این گونه مکاشفات، حقیقی، مطلوب و معتبر می باشند .

قسم سوم، مکاشفاتی است که به حقایق روحانی و معانی غیبی الهی تعلق می گیرد . این قسم از مکاشفات در اعلی درجه مکاشفات صوری قرار دارد .

نکته قابل ذکری که حضرت امام به آن توجه می دهند، این است که مکاشفات صوری اگر به معانی غیبی تعلق گیرند، همواره متضمن مکاشفات معنوی نیز هستند . (28) به عنوان نمونه، کشف صوری سماعی را باید مطرح کرد که مراتب آن، از فوق تا دون است . بالاترین مرتبه سماع حقایق، سماع کلام حق است; چنان که پیامبر اکرم (ص) در معراج، کلام الله را بی واسطه با گوش جان شنید و فرمود:

لی مع الله وقت لایسعنی ملک مقرب، و لا نبی مرسل .

بعد از آن، شنیدن کلام حق توسط جبرئیل امین است; چنان که قرآن این گونه به گوش پیامبر (ص) می نشست . مرتبه نازل تر استماع، کلام عقل اول و بعد از آن، سماع نفس کلی و ملائکه سماوی و ارضی می باشد . (29)

در آغاز دیدیم که قیصری کشف را به طور کلی به دو دسته صوری و معنوی تقسیم کرد .

کشف معنوی آن است که از صورت، مجرد و منزه باشد و مکشوف، اصل جوهر معنا بی هیچ صورت مثالی بوده باشد . این کشف، از تجلیات اسم «علیم » است و همانند کشف صوری دارای مراتبی می باشد .

اولین مرتبه آن، ظهور معانی در قوه مفکره، بدون استعمال مقدمات و ترکیب اقیسه است که به آن «حدس » گفته می شود .

بعد از آن، قوه عاقله است که معانی روحانی را به کار می بندد و در اصطلاح به آن «نور قدسی » اطلاق می شود . این دو نوع، اقل مراتب کشف معنوی محسوب می گردند .

مرتبه سوم، ظهور معانی در قلب است . اگر معانی غیبی در قلب ظاهر گردند، به آن «الهام » و اگر روحی از ارواح مجرد یا عینی از اعیان ثابته به ظهور رسد، به آن «مشاهده قلبی » اطلاق می شود .

مرتبه چهارم از مکاشفات معنوی، ظهور معانی در مرتبه روح است . روح در این مقام به قدر استعداد خود، معانی غیبی را از آسمان ارواح می گیرد و به ارض جسم منتقل می کند . این مرتبه «کشف روحی » نام دارد . اگر معانی در مرتبه سر آدمی به ظهور رسد، «کشف سری » و اگر در مرتبه خفی آدم متمکن شود، «کشف خفی » نامیده می شود . مرتبه حقیقت محمدیه (ص) محقق این مقام بوده، اصل حقیقت کشف را در موطن و مشهد خویش جای داده است . نفوس کامل با آن که در جلبات ماده و طبیعت هستند و نفس شریفشان مدبر بدن است، در عین تعلق به بدن، قادرند در هر زمان و مکانی، به صور متنوع ظاهر شوند، یا مسافت های دور را در زمانی کم طی نمایند، یا به اماته و احیاء دست زنند، یا تا انقراض عالم در نشئه دنیا بمانند . این همه، تنها گوشه ای از کرامات و معجزات آن نفوس شریف و کریم است و بیش از آن را باید در جهان دیگر از آنان دید .

 

مشاهده فعلی، صفاتی و ذاتی

حضرت امام (ره) مشاهدات را متناسب با انواع تجلیات الهی، به سه قسمت مشاهدات فعلی، مشاهدات صفاتی و مشاهدات ذاتی تقسیم نموده اند . (30) مشاهده فعلی همراه با نور وجود و لوایح وجد است . مشاهده صفاتی قرین تجلیات ثابت و دائمی است . اگر نسیمی از جانب دوست، رخساره عارف را نوازش دهد، مشاهده جمع صورت می گیرد و عارف را تا فنای کامل و شهود ذات بالا می کشد .

 

رفع حجاب

علم کشفی دست انسان را در دست جهان غیب می گذارد و حجاب و غطا را از پیش چشمان قلب آدمی بر می دارد . حالت شهود، وقتی حاصل می شود که حق بر قلب عارف بتابد و نور آن، سراپای جان آدمی را فراگیرد .

علم لدنی از یک سو قلب سالک را روشن و منور می کند، و از سوی دیگر، حجاب از چهره حقایق غیبی بر می دارد . این حجاب، در واقع قلب انسان را فراگرفته است و با کاهش و یا رفع آن، علم الوراثه از سرچشمه جان آدمی می جوشد و ظاهر می گردد .

چنان که در کلمات صوفیه دیدیم، ماهیت کشف، جز با ملاقات باطنی و از ورای حجاب، حاصل نمی شود . مکاشفه آن است که سر عارف، حجاب های ظلمانی و نورانی را در نوردد و با دیده بصیرت به ورای حجب نایل آید و از اسرار غیبی بهره گیرد . مشاهده، سقوط حجاب است و بعد از ریاضات، مجاهدات و رفع رسوم و تعینات حاصل می شود .

علوم حقیقی و معارف باطنی، بعد از صفای قلب و ارتفاع حجاب از آن و توجه کلی به حضرت رحمانی حاصل می شود . آیات قرآنی کاملا این امر را تایید می کنند:

افرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوة فمن یهدیه من بعد الله افلا تذکرون . (31)

خداوند در خطاب به نبی اکرم (ص) می فرماید: «آیا این طایفه را نمی بینی که معبود خود را هوای خویش قرار داده اند؟ تنها از آن پیروی می کنند و از دستورات الهی سرباز می زنند؟ در عین حال که آنها عالمند، خداوند آنها را در مسیر ضلالتشان نگه می دارد .» بدین نحو که لطف و فضل خاص خویش را از آنان دریغ می ورزد . اضلال الهی نتیجه ای جز حجاب، ختم و غشاوه بر مشاعر آنان ندارد و قلب محجوب، از شهود آیات حق محروم است . در نتیجه حجاب، قلب را از دست یابی به علوم حقیقی و رؤیت های باطنی باز می دارد .

آیه دیگری که به حجب غلیظ قلبی اشارتی گویا دارد این است که:

کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون . (32)

این کمترین مراتب حجاب است که قلب آدمی را می پوشاند . این حجاب، چیزی جز عمل خود آدمی نیست .

نکته دقیق و ظریف اینکه عمل، سبب حجاب نیست; بلکه نفس حجاب است . بر این اساس می توان گفت که اعمال آدمی، صورتی در بالا دارند که قلب انسان را تحت تاثیر خود قرار می دهند و همین عمل است که در برزخ و قیامت حاضر می شود: فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره . (33) در آیه دیگر نیز فرمود: یوم نجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا . (34)

حجاب قلب بعد از این، مرتبه بالاتری نیز دارد: طبع الله علی قلوبهم . (35)

«طبع » حجابی غلیظتر و فشرده تر است .

همچنین قلب می تواند از این نیز محجوب تر باشد: ختم الله علی قلوبهم . (36)

زیرا «ختم » ، از مراتب عالی حجاب قلب است . قفل قلب، نهایت مراتب حجاب و پایان انعقاد جان آدمی است: ام علی قلوب اقفالها . (37)

قلب مطبوع و مقفول، قلبی است که بینایی خود را در دنیا و آخرت از دست داده است و جدا باید از این حالات به خدا پناه برد: و من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخرة اعمی و اضل سبیلا . (38)

در این زمینه، آیات فراوان دیگری نیز وجود دارد که در اینجا از آنها چشم می پوشیم .

در احادیث نیز می توان از صفا و جلای قلب، ذکر و آثار آن، همچنین رفع حجاب و نورانیت دل، مباحث فراوانی را یافت . پیامبر اکرم (ص) در حدیثی نورانی فرمود:

اللهم اجعل لی نورا فی قلبی، و نورا فی سمعی، و نورا فی لحمی، و نورا فی دمی، و نورا فی عظامی ... اللهم زدنی نورا و اعطنی نورا، و اجعلنی نورا . (39)

امیر مؤمنان علی ابن ابی طالب (ع) نیز کلماتی سرشار و آکنده از نور معرفت و مفتاح ابواب هدایت دارد; آن جا که فرمود: قد احیا عقله و امات نفسه; حتی دق جلیله، و لطف غلیظه، و برق له لامع کثیر البرق; فابان له الطریق و سلک به السبیل، و تدافعته الابواب الی باب السلامة و دار الاقامة، و ثبت رجلاه بطمانینة بدنه فی قرار الامن و الراحة بما استعمل قلبه و ارضی ربه . (40)

در خطبه ای دیگر چنین می فرماید: عباد الله! ان من احب عباد الله عبدا اعانه الله علی نفسه; فاستشعر الحزن، و تجلبب الخوف، فزهر مصباح الهدی فی قلبه، و اعد القری النازل به; فقرب علی نفسه البعید، و هون الیها الشدید . (41)

به هر تقدیر، رؤیت باطنی که انسان برای آن خلق شده، متوقف بر نور تجلی است که همراه با نور کشف و الهام حاصل می شود . این نور، پرده های حجاب را در می نوردد و قلب انسان را با نور الهی آشنا می کند . نتیجه آنکه مکاشفه بعد از ارتفاع حجب حاصل می شود و عارفان بر این امر اصرار و تاکید کرده اند . تعاریف پیش گفته، بهترین مدعای این سخن است . مناسب است به تعریفی دیگر که به طور کاملا واضح و شفاف بر این امر دلالت دارد، اشاره کنیم . قیصری در مقدمه ای که بر فصوص نگاشته است، کشف را چنین تعریف می کند:

اعلم: ان الکشف لغة رفع الحجاب . یقال: کشف المراة وجهها، ای: رفعت نقابها . و اصطلاحا هو الاطلاع علی ماوراء الحجاب; من المعانی الغیبیة و الامور الحقیقیة وجودا و شهودا . (42)

کشف دو معنا دارد: لغوی و اصطلاحی . معنای لغوی کشف، رفع حجاب است و بر این امر، شواهدی از کلام عرب وجود دارد . کشف در اصطلاح به معنای اطلاع بر ماورای حجاب می باشد; لذا میان معنای لغوی و اصطلاحی، مناسبتی روشن وجود دارد . اگر معنای غیبی - یعنی اسماء و صفات حق - و امور حقیقی - یعنی عالم جبروت و ملکوت - به قلب سالک طلوع کند و این نورانیت، سالک را به مقام حق الیقین - وجودا - و عین الیقین - شهودا - برساند، حالت مکاشفه پدید آمده است . بنابراین مکاشفه بعد از برداشتن حجاب هایی صورت می گیرد که هویت و حقیقت آدمی را فرا گرفته باشد .

علاوه بر مطالب سابق، شواهدی چند، این امر را تایید می کند که حقیقت مکاشفه با رفع حجاب حاصل می شود . از جمله اینکه:

اولا، گفته شد که شهود و کشف، از جنس حضور است . انسانی که در غیبت به سر می برد، از این گونه حالات محروم است; و حضور، قرین رفع حجاب است .

ثانیا، شهود و کشف، همراه اتحاد و اتصال است . کشف از آن سالکی است که به مقام اتصال و اتحاد نایل شده باشد; چنان که در منازل السائرین، اتصال مقام (او ادنی) و همراه شهود تلقی شده است . (43) محیی الدین نشانه کشف را اتحاد می داند . (44)

ثالثا، منبع مکاشفات، قلب است . اگر قلب از پلیدی ها و زشتی ها پاک گردد، معارف الهی و انوار تجلیات ربوبی در آن هویدا می گردد و قلب محجوب به این معارف نایل می گردد .

رابعا، بسیاری از صوفیه تاکید دارند که شهود باطنی، در آخرت ممکن و میسور است . علت آن است که در آخرت، غطا، غشاوه و حجاب برداشته می شود: و کشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید . (45)

خامسا، در کلمات حضرت امام (ره) گفته شد که شهود، علمی شخصی است; بر خلاف عقل که همیشه همراه با مفاهیم کلی و عام است . (46) و علوم آنگاه شخصی اند که معلوم، بی حجاب باشد .

تمام این مطالب ما را به این نتیجه می رساند که عنصر اصلی و اساسی در مکاشفه، نبودن حجاب است و علمی که از طریق کشف به دست آید، بعد از رفع، مانع خواهد بود و در یک کلام، کشف، علمی بی حجاب است .

من رای الحق جهارا علنا / انما ابصره خلف حجاب / صورة الرائی تجلت عنده / و هی عین الرائی، بل عین الحجاب (47)

 

انسان و کشف

انسان شناسی عارفان، انسان شناسی متمایزی است . صوفیان به انسان، نگاهی خاص دارند و در زمینه انسان شناسی عارفانه، مباحث مبسوط و گسترده ای را مطرح کرده اند . در این جا به قدر حاجت و تا حدودی که در رابطه با مسئله کشف است، نکاتی مطرح می شود .

مقدمتا باید گفت که قبل از ابن عربی ، حسین بن منصور حلاج، با استناد به حدیث نبوی «ان الله خلق آدم علی صورته » ، انسان را علاوه بر جنبه ناسوتی، (48) دارای جنبه لاهوتی (49) و صورت الهی دانسته است . این جنبه انسان است که او را از دیگر اصناف موجودات متمایز ساخته و به او در میان جمیع صور، شرف بخشیده است . البته باید متذکر شد که حلاج صوفی، وحدت ناسوت و لاهوت را نپذیرفته و به ثنویت آن دو و حلول لاهوت در ناسوت و امتزاج آن دو شراب و آب، فتوا داده است . (50)

بعد از حلاج، ابن عربی با گستردگی و عمق بیشتری درباره مقام و منزلت انسان اندیشید و سخن گفت . وی از انسان، تحت عناوین و کون جامع (56) یاد می کند . به اعتقاد وی هر چه در عالم کون است مسخر انسان می باشد و او خلاصه و عصاره هستی است . انسان با این که جرمش بسیار کوچک است، در معنا عظیم و به تنهایی برابر با مجموع عالم است:

اتزعم انک جرم صغیر  / و فیک انطوی العالم الاکبر / فانت الکتاب المبین الذی  / باحرفه یظهر المضمر

انسان اکمل، مجلی و مظهر حق است و حق با جمیع اسماء، در انسان جلوه کرده است . انسان، عالم صغیر و عالم، انسان کبیر است; بلکه انسان، عالم کبیر و عالم، انسان صغیر است . (57) او در قصه، اول و در ایجاد، آخر; به صورت، ظاهر و به سیرت، باطن است .

به اعتقاد ابن عربی - و بر خلاف نظر حلاج - دو جنبه ناسوتی و لاهوتی در انسان، دو وجهه حقیقت واحدند، نه دو طبیعت جدا از یکدیگر . بدین معنا که حقیقت آدمی یکی بیش نیست; اما این حقیقت، دارای انبساطی گسترده است و سریانی جامع و شامل دارد; باطنش لاهوت و مظهر اسم «رحمان » و «باطن » ; و ظاهرش ناسوت و مظهر اسم «ظاهر» است . انسان به جهت باطن و مقام ولایت، خلیفه الهی خوانده می شود . (58) مقام انسان به حسب سیرت، از فرشتگان و کروبیان بالاتر است; زیرا فرشتگان فقط مظهر اسم «جمال » اند، اما انسان مظهر صفات جلال و جمال است و ظهوری جامع دارد .

ابن عربی این عقیده را نیز اظهار می دارد که فرشتگان، از اسرار نهان آدمی غافل بودند; لذا مقام خلافت الهی او را نپذیرفتند و از سجده برای وی، به بهانه «سفک دم » و فساد، سر باز زدند; غافل از آنکه، «سفک دم » و افساد، مظهر جلال حق است که در انسان به ظهور رسیده است; اما آنان از مظهریت این صفات بی بهره بودند . (59) چنان که ابلیس مظهر اسم «مضل » است و این از آن او است و در عرفان به ثبوت رسیده است که هر اسمی را مظهری و هر مظهری طالب اسمی است; و لذا هر موجودی در عالم، ربط و نسبتی با اسمای حق دارد . ابلیس و شیاطین، - چه جن و چه انس - از این قاعده مستثنا نیستند . از سوی دیگر، هر اسمی - چه کلی و چه جزئی - طالب ظهور و مظهری است .

واقعیت آن است که حقیقت آدمی مجهول است و عقل و کشف، از وصول به آن عاجزند . رمز آن این است که باطن آدمی، مظهر اسم ذات است و ذات، مقامی است که «لا اسم له و لا رسم له » . از این رو است که چون کفار قریش به تحریک برخی یهودیان، نضر بن حارث را نزد پیامبر (ص) فرستادند تا از حقیقت روح بپرسد، ایشان وحی خدا را این گونه قرائت فرمود: یسالونک عن الروح قل الروح من امر ربی . (60)

بنابراین، روح و باطن انسان چون من امر ربی است، کنهش مجهول می باشد . چنان که پیامبر (ص) فرمود: الارواح جنود مجندة; فما تعارف منها ائتلف، و ما تناکر منها اختلف . (61)

از این جا است که اقوال درباره ماهیت و حقیقت روح بسیار متفاوت است .

انسان دو قوس را پیموده است: قوس نزول و قوس صعود . هر یک از این دو قوس، داستانی دارد . آدم در قوس نزول از نزد ذات آمده و به حکم «هبوط » در این خاکدان، محبوس شده است و این همه آه و ناله ها بدین سبب است:

بشنو از نی چون حکایت می کند / از جدایی ها شکایت می کند / کز نیستان تا مرا ببریده اند / در نفیرم مرد و زن نالیده اند / سینه خواهم شرحه شرحه از فراق  / تا بگویم شرح درد اشتیاق  / هرکسی کو دور ماند از اصل خویش  / باز جوید روزگار وصل خویش

شیخ دایه، عوالم تنزلات انسان را از قرب و جوار حضرت رب، تا عالم قالب و ظلمت، چنین تصویر می کند: (62)

روح آدم را هنگام تنزل، از تمامی عوالم ملکوت تا ملک عبور دادند و از هر عالم، آنچه زبده و خلاصه بود با او همراه کردند . هر چه در این عوالم بود، یا نافع و یا مضر بود; لذا روح انسان بر جذب منافع و دفع مضرات مجبول شد . آدمی بعد از عبور از چندین هزار عالم روحانی و جسمانی - شاید هجده هزار یا هفتاد هزار - به آشیان عناصر و وحشت سرای دنیا آمد . (63)

در این زمان بر او هفتاد هزار حجاب نورانی و ظلمانی پدید آمده بود و این حجب، تمام وجود او را فرا گرفته و چنگال خود را تا عمق جان او فرو برده بودند . این حجب، انسان را از مطالعه ملکوت و مشاهده جبروت و ذوق مخاطبه حق محروم گذاردند و انسان ها از اعلا علیین قرب، به اسفل سافلین بعد افتادند .

آسوده بدم با تو، فلک نپسندی / خوش بود مرا با تو، زمانه نگذاشت

فبتا علی رغم الحسود و بیننا  / حدیث کطیب المسک شیب به الخمر

فلما اضاء الصبح فرق بیننا  / و ای نعیم لا یکدره الدهر

روزی که انسان به قالب تن تعلق گرفت و روح پاکش از خلوت بی واسطه قرب، به حجاب آمد، به کلی آن دولت را فراموش کرد; نسوا الله فانساهم . (64)

امروز هر چه اندیشه کند، از آن عالم هیچ به یاد نیاورد; که اگر این حجب نبود، آن همه انس که یافته بود از دل او نمی رفت: و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم فاشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی شهدنا . (65)

نسیان، سرآغاز سلوک آدمی است و شاید نام «انسان » از این ماده اشتقاق یافته باشد; که چون از عالم لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم (66) به فراموش خانه ناسوت پیوست، آن انس، منسی شد; لذا حق او را بیشتر به این نام خطاب می کند که یا ایها الناس; یعنی ای فراموش کار! از این جا است که برخی گفته اند که: «سمی الناس ناسا، لانه ناس » . لذا انسان نیازمند آن است که: ذکرهم بایام الله . (67)

و باید ناس را که به روزهای دنیا مشغول است، به روزهای جوار حق یادشان داد تا باز آتش حب در جانشان بجنبد و آنها را به یاد آشیان حقیقی خود بیندازد که: «حب الوطن من الایمان » .

خلاصه آن که روح انسان، از جبروت به ملکوت و از ملکوت تا به ملک گذر کرد و به قالب انسانی تعلق گرفت . در هر مرتبه که تنزلی صورت گرفت، حجاب ظلمتی پدید آمد و حرمان، پیامد آن بود; تا از آن عالم به کلی بی خبر شد، به گونه ای که گاه هزاران مخبر صادق از آسمان خبر می دهند، و او ایمان نیاورد; و نجات تنها در ایمان است: و العصر × ان الانسان لفی خسر × الا الذین آمنوا . (68)

شیخ نجم الدین رازی نقل می کند که شخصی به نام شیخ محمد کوف حکایت کرد که شیخ علی مؤذن را دریافته بود که او گفت: مرا بر یاد است که از عالم قرب حق بدین عالم می آمدم، روح مرا بر آسمان ها می گذرانیدند; به هر آسمان که رسیدم، اهل آن آسمان بر من بگریستند . گفتند دیگر باره بیچاره ای را از مقام قرب به عالم بعد می فرستند و از اعلی به اسفل می آورند و از فراخنای حظایر قدس به تنگنای زندان سرای دنیا می رسانند . بدان تاسف ها می خوردند و بر من می بخشودند .

خطاب عزت بدیشان رسید که مپندارید فرستادن او بدان عالم از راه خواری او است; به عز خداوندی! که در مدت عمر او در آن جهان، اگر یک بار بر سر چاهی دلوی آب در سبوی پیرزنی کند، او را بهتر از آنک صد هزار سال در حظایر قدس به سبوحی و قدوسی مشغول باشد .

تا بدین جا قوس نزول را بررسی نمودیم . عارفان در زمینه قوس صعود انسان نیز مباحث زیادی را مطرح کرده اند که در این جا به اجمال، بدان اشارتی می کنیم .

زمین دنیا شایستگی آن را دارد که تخمی در آن اندازند تا پرورش یابد و از آن یکی، صد تا هفت صد بردارند: کمثل حبة انبتت سبع سنابل فی کل سنبلة مائة حبة و الله یضاعف لمن یشاء . (69)

خداوند حقیقت دنیا را مستعد آن گردانید تا مزرعه آخرت باشد . انسان نیز می تواند تخم عمل صالح در آن افکند تا فردا، ده یا صد یا بیش بر دارد: الدنیا مزرعة الآخرة . زمین قلب انسان به گونه ای است که اگر بذر معنویت در این نفخه الهی دمیده شود (و نفخت فیه من روحی) (70) و آفتاب عنایت شریعت آن را پرورش دهد، از ثمرات آن چنان برآید که در فهم و عقل نیاید .

کاشت و برداشت بذر، اسباب و شرایط فراوان طلب می کند; زمین مناسب، آب کافی، هوای معتدل و باغبانی دلسوز، از جمله آن ها است . بذر معرفت و قوت روحانیت نیز چنین است; شخصی که انس با حق را سرمه چشم دارد و نور ایمان به قلب او باشد، حلاوت همنشینی با او را چشیده است; تا بدان حد که عالم محسوس را فراموش می کند و به مصالح حقیقی خویش قیام می نماید و از درد مفارقت، زاری و گریه می کند; و هر زمان که حالت شوق غالب شود، دل رنجور و جان مهجور او به زبان حال با حضرت ذوالجلال چنین گوید:

آن دل که تو دیده ای فگارست هنوز  / و ز عشق تو با ناله زار است هنوز

و آن آتش دل بر سر کار است هنوز  / و آن آب دو دیده برقرار است هنوز

واقعیت آن است که حالات و خلسات عرفانی، در شب فزونی می گیرد; علت آن است که در روز، محسوسات، شواغلند و در دل شب، دل مشغولی کمتر و مناسبت با عالم بالا بیشتر است .

آمد شب و باز گشتم اندر غم دوست / هم با سر گریه ای که چشم را خوست

از خون دلم هر مژه از پلک فروست / سیخی است که پاره جگر بر سر او است

به هر تقدیر، انسان مستعد، نخست بیدار می شود; او در جان خویش جنبش اخگر اراده و شعله عشق را احساس می کند . در این هنگام، در صدد اجابت بانگ های حقیقت بر می آید و آن را به گوش جان می گیرد و قدم در طریق حق می گذارد . راه سالک از درون می گذرد و طریقتی باطنی است . البته همواره شریعت، حافظ او است و سر انجام این راه، جز به حقیقت، فنا و ولایت ختم نگردد .

اگر جان آدمی بستر سیر و سلوک معنوی است، و سیر و سلوک، مبدا و مقصدی دارد، آغاز سلوک یقظه (71) ، توبه و اراده (72) است و پایان آن، نقطه بی پایان توحید .

در این میان، حالات و مقاماتی مطرح است و سالک در سلوک خویش هر از گاهی به منزلی می رسد .

منازل و مقامات نشان از آن دارند که این راه باطنی، مراحلی دارد و چون سائر و مسیر یکی است، این مراتب، مراتب روح و اطوار قلب انسانند . به دیگر سخن، حقیقت آدمی ذو مراتب است و در هر مقامی که باشد، فوق آن نیز مقامی است و فوق آن نیز مقامی دیگر ... و این روند تا «او» ادامه دارد . به راستی انسان نیز مانند قرآن «حبل ممدود» است و این حبل، عمودی است که از یک سو رو به زمین دارد و از سوی دیگر، من لدن حکیم خبیر (73) است .

 

حالات همراه کشف

مکاشفه قرین حالاتی است و یک سلسله ویژگی های نفسانی را به همراه خود می آورد . البته ممکن است برخی مراتب کشف، واجد برخی حالات باشند; لذا آنچه محل کلام است، این است که این حالات، کشف را به طور کلی همراهی می کنند و می توانند از علایم مشخصه و ممیزه آن محسوب گردند .

این حالات، انواع مختلفی دارند که به چند نوع از آنها اشاره می شود:

یکم: حیرت

یکی از علایم کشف، تحیر است . صاحب کشف المحجوب می گوید: علامت مکاشفه، دوام تحیر اندر کنه عظمت [است] . (74)

خواجه عبد الله انصاری حیرت را تحت عنوان «دهشت » مطرح کرده، چنین تعریف می کند: دهشت یا حیرت، بهتی است که به انسان به هنگام مشاهده امر عظیمی به طور ناگهانی دست می دهد و عقل را مغلوب خود می سازد . (75)

بوعلی نیز به همراهی حیرت با خلسات تاکید دارد . (76) خواجه مثالی را که برای این بحث ارائه می دهد، شهود است و این دلالتی روشن بر مقارنت کشف و حالت دهشت و تحیر دارد . وی حتی یکی از مراتب دهشت را کشف می داند . این حالت اگر دوام و بقای بیشتری داشته باشد، به آن «هیمان » اطلاق می گردد . (77)

شاید بتوان گفت که از جمله دلایلی که عارفان، به علم به دیده دیگر می نگرند این است که «حیرت » را برتر از «علم » نشانده اند . نقش اصلی فلسفه و علم، حیرت زدایی است; در حالی که تحیر برای عارف مقصد است . آن که متحیر ماندن در راز عالم را می پسندد، دیگر چندان دل به علم نمی سپارد . (78) «سبب دانی » و پاسخ به چرایی ها که در علم مطرح است، موجب زوال حیرت است; اما همین تحیر است که برگه ورود به حضرت ربوبی تلقی می شود: از سبب دانی شود کم حیرتت / حیرت تو ره دهد در حضرتت (79)

دوم: سکر

یکی از حالات قلبی که با کشف همراه است، سکر است:

و السکر لا یکون الا لاصحاب المواجید، فاذا کوشف العبد بصفة الجمال، حصل السکر و طربت الروح و هام القلب . و فی السکر الناشی عن کشف الجمال قالوا:

فصحوک عن لفظی هو الوصل کله / و سکرک من لحظی یبیح لک الشربا

فما مل ء ساقیها و ما مل ء شارب  / عقار لحاظ کاسه یسکر اللبا (80)

محیی الدین تمام این حالات را از جمله آثار مشاهده بر می شمارد . (81)

از گفته های قاضی همدانی چنین برمی آید که گاه به فاصله یک ماه در حالت سکر و بی خودی بوده است: دریغا در این جنت قدس که گفتم یک ماه این بیچاره را بداشتند، چنان که خلق پنداشتند مرا موت شده است . پس به اکرامی تمام مرا به مقامی فرستادند که مدتی دیگر در آن مقام بودم . در این مقام دوم ذنبی از من در وجود آمد که به عقوبت آن گناه، روزگاری چند بینی که من از بهر این ذنب کشته شوم . (82)

خواجه عبد الله انصاری ضمن اشاره به آیه قال رب ارنی انظر الیک در تعریف سکر، به نکته ای اشاره می کند که اگر «طرب » بر محب استیلا یابد، صبرش زایل خواهد شد . (83)

سکر، سقوط صبر است که اگر موسی (ع) را فرا نگرفته بود، هرگز از رؤیتی که ممکن نبود، سؤال نمی کرد . عاشق سکران به خاطر شدت وجد و مشغولیت با محبوب، تحمل خبری را که حاکی از حجاب است ندارد . این بی تحملی و بی طاقتی و غرق شدن در لجه دریای شوق، حالتی را به نام «سکر» پدید می آورد .

سوم: ذوق

و من جملة ما یجری فی کلامهم، الذوق و الشرب; و یعبرون بذلک عما یجدونه من ثمرات التجلی و نتائج الکشوف و بواده الواردات و اول ذلک، الذوق، ثم الشرب، ثم الارتواء . (84)

ذوق، چشیدن است، صوفیه معتقدند که درک حضور و لذت حاصل از تجلیات و مکاشفات، «ذوق » است، شوق و انجذاب، پس از چشیدن می آید . چشیدن «ذوق » است; و اگر ادامه یافت، به آن «شرب » ; و اگر پر شد به آن «ری » اطلاق می شود .

آنچه از ذوق دست می دهد، «تساکر» و آنچه از شرب حاصل می آید، «سکر» می باشد; چنان که حالت صحو به دنبال «ری » خواهد آمد .

ابن سینا به «عنین » مثال می زند; از آن جا که عنین فاقد لذت جنسی می باشد، لذت آن را نچشیده است و هر مقداری از آن لذت برای او توصیف شود، نخواهد چشید و شوق و اشتیاقی در او ایجاد نمی شود . سخنان عرفا را درباره می و شراب در همین رابطه می توان ارزیابی کرد .

چهارم: شوق

از جمله حالاتی که مقارن کشف و لقا پدید می آید، شوق است . به تعبیر استاد قشیری: الشوق اهتیاج القلوب الی لقاء المحجوب; و علی قدر المحبة یکون الشوق . (85)

چنان که در مباحث قبل نیز دیدیم، پیوستگی شوق و کشف، تا حدی است که صوفیه نخست، بحث کشف و شهود را ضمن مقام شوق مطرح می کردند .

سالک آنگاه که به لقای محبوب نایل آید، قلب او مملو از شوق و هیجان خواهد شد . میزان شوق، تابع میزان محبت و کشف است .

عرفا شوق را از اشتیاق تمیز داده اند . شوق با لقا و رؤیت، به سکون می رسد; بر خلاف اشتیاق که شهود محبوب، آن را زایل نمی سازد:

ما یرجع الطرف عنه عند رؤیته

حتی یعود الیه الطرف مشتاقا

در احوال ابو الحسین انصاری نوشته اند:

در خواب دید گویا قیامت بر پا شده و; شخصی زیر عرش الهی قائم است . جناب حق از ملائکه پرسید: این کیست؟ فقالوا الله اعلم . فقال: هذا معروف الکرخی; سکر من حبی، فلا یفیق الا بلقائی . (86)

از آن جا که حالت سکر به القا پایان می یابد، مراد از این حالت، همان شوق می باشد .

پنجم: وجد

تواجد، وجد و وجود، از جمله آثار کشف و شهود عرفا می باشند . (87) کشفی که به طور دفعی و ناگهانی حاصل می آید و سالک را به خود مشغول می دارد، حالت وجد را در پی خواهد داشت . وجد، شعله ای نورانی است که بعد از کشف پدید آمده و همراه نوعی قلق و اضطراب است . (88) عرفا آغاز این حالت را تواجد، پایان آن را وجود، و وجد را حد وسط می دانند; مثل این که کسی شاهد دریا باشد، یا دریانوردی کند، یا در دریا غرق گردد .

ابن سینا نیز «خلسه » و «وقت » را مقارن دو وجد می داند: وجدی پیش از آن، و وجدی بعد از آن; زیرا اولی، معلول عدم وصال است و دومی به دلیل زوال وصال . (89)

ابن عربی مشاهده و کلام را غیر قابل جمع می داند; زیرا شهود، همراه با درک و فهم و حضور است; اما کلام، با غیبت مقارنت دارد . استثنایی که وی بر این امر ذکر می کند، مقام شهاب الدین سهروردی است; از آن جا که شهاب الدین در تجلی برزخی به سر می برد، می توانست کلام و شهود را با یکدیگر واجد باشد . محیی الدین بعد از این ادامه می دهد که لذت شهود از لذت کلام بهتر و ملایم تر است .

ششم: عشق

از جمله همراهان مکاشفه و مشاهده، محبت و عشق است . کشف مهیج، عشق و عشق مشوش، کشف است . زیبایی معشوق، عاشق را به سوی خود می کشاند و او را به وصال می رساند . دل اگر به قرب، دیده جان باز کند و کشف صفات و شهود ذات حاصل آید، غذای عشق در کام خویش فزونی داده و جان خود را از خود مجرد ساخته است .

عشق اگر هست، عشق دیگری باید تا او را از میدان به در کند . نشستن خدا در دل و حب ورزیدن به او، عشق به غیر او را که سرچشمه همه رذایل است، خواهد زدود و این نکته مهمی است که باید به آن توجه داشت . دل بستگی انسان به چیزی، جز با دل بستگی دیگر بیرون نمی رود .

دیو بر دنیا است عاشق، کور و کر  / عشق را عشق دگر برد مگر (90)

به هر تقدیر، همراهی و مقارنت عشق و محبت با شهود و کشف، از مسلمات عرفان است و عارفان بر این امر تاکید دارند . (91)

هفتم: یقین

از جمله ویژگی های بارز کشف آن است که علم یقینی پدید می آورد . عرفا، هم یکی از مراتب یقین را کشف شمرده اند، و هم برخی از درجات کشف را یقین تلقی نموده اند که این امر گواهی روشن بر مدعا است .

ابن عربی بعد از آن که راه وصول به علم الله را دو طریق کشف و فکر می داند، درباره راه نخست می گوید: کشف، علمی ضروری به انسان می دهد و انسانی که واجد کشف می شود، نزد خود می یابد که این علم قابل شک و شبهه نیست:

الطریق الواحدة، طریق الکشف; و هو علم ضروری یحصل عند الکشف، یجده الانسان فی نفسه، لایقبل معه شبهة و لا یقدر علی دفعه . (92)

من یقین دانم که عین حکمت است / لیک مقصودم عیان و رؤیت است

آن یقین می گویدم خاموش کن  / حرص رؤیت گویدم: نه، جوش کن

مر ملائک را نمودی سر خویش  / کین چنین نوشی همی ارزد به نیش (93)

و اعلم: ان المکاشفة فی کلامهم عبارة عن ظهور الشی ء للقلب باستیلاء ذکره من غیر بقاء للریب . (94)

یقین، این کالای کمیاب، چندان سهل و دست یافتنی نیست: و ما من شی ء اعز من الیقین . (95) و ما قسم فی الناس شی ء اقل من الیقین . (96)

یقین و قطعیت، تنها با سلوک معنوی و پیمودن طریق کشف و شهود، دست یافتنی است . هیچ فیلسوفی نتوانسته است در پیروان خویش، آن روح جسارت و شجاعتی را بدمد که انبیا در رهروان خویش دمیده اند . یقین نبوی و قطعیت کشفی، چنان شجاعت و جسارت مثبتی به انسان می دهد که هرگز فلسفه و منطق و هیچ چیز دیگری، نمی تواند جانشین آن باشد .

کشف وحیانی منشا زایش یقین، و یقین منشا تولید بعثت است . یقین دینی زاییده کشف و کشف، محصول سلوک حبی است . هر کجا عشقی است، یقین باشد و هر جا یقینی باشد، از عشق می توان سراغی گرفت .

نکته دیگر این که حالت یقین - که در این جا از آن سخن به میان آمد - در واقع نتیجه نخستین ویژگی کشف و شهود است: قال الجنید: الیقین ارتفاع الریب من مشهد الغیب . (97)

به عبارت دیگر، علمی که در آن حجاب و مانعی نباشد، طبعا عالم را با ذات معلوم مواجه می کند .

کشف، علمی است که در آن مکشوف با تمام قامت، نقاب از رخساره برگرفته، و خود را هویدا می کند و برای صاحب کشف، بی هیچ حجابی، آفتابی می سازد . علمی که در آن حجاب نباشد و از جانب عالم و معلوم هیچ واسطه ای در میان نباشد، طبعا هیچ شبهه ای را بر نمی تابد; لذا علوم کشفی، قطعی و یقینی اند .

تا بدین جا حالات مختلفی که اهل کشف و شهود را همراهی می کردند، بر شمردیم; اما مسئله به همین جا ختم نمی شود . عارفان دارای حالات متعدد و متنوعی هستند . بوعلی به بهترین نحو ممکن، کمالات و حالات اهل سلوک را تحریر کرده است که مناسب است به بخشی از گفته های او اشاره شود:

العارف هش بش بسام یبجل الصغیر من تواضعه کما یبجل الکبیر، و ینبسط من الخامل مثل ما ینبسط من النبیه; و کیف لا یهش و هو فرحان بالحق و بکل شی ء; فانه یری فیه الحق; و کیف لا یستوی و الجمیع عنده سواسیة; اهل الرحمة قد شغلوا بالباطل . (98)

عارف، خوش رو و بسیار اهل تبسم است; عارف متواضع و اهل فرح است . هیچ عامل درونی و بیرونی عارف را از یاد حق غافل نمی کند . عارف اهل تجسس و تحسس نیست و هنگام مشاهده منکر، غضب بر او غالب نمی شود; زیرا به سر الهی در قدر مستبصر شده است . عارف در امر به معروف، اهل رفق و مدارا است . نسیان حقد، عفو ذنب و شجاعت - از ویژگی های بارز اهل کشف و شجاعت - جز با غلبه بر هوای نفس حاصل نمی شود; که: اشجع الناس من غلب هواه . (99)

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن  / شرط اول قدم آن است که مجنون باشی (100)

از تمام مطالب گذشته والاتر و بالاتر، کلام امیرالمؤمنین (ع) در خطبه ها و حکمت های مختلف، به ویژه خطبة «متقین » است; آن جا که فرمود:

اهل تقوا سخنشان صواب، جامه ایشان میانه و روششان فروتنی است و ... . (101)

حاصل آن که عارفان راستین، حیاتی دگر و متفاوت دارند که به زعم و پندار انسان های عادی نیاید .

عبدعاصي : اين مطلب بسيار زيبا و حائز مسائل بسيار مهم است . عرفان نظري و عرفان عملي باهم آمده است . بيانات شيواي امام راحل و آيات و روايات و احاديث و كلام بزرگان نشاندهنده اين است كه اساس سير الي الله واضح و مستدل و متقن است .

اگر رزق ما و تقدير ما وصول به قله هاي بلند توحيد نيست : خدا ! شهادتي برسان به آبروي حسين


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط عبد عاصی در دوشنبه بیست و ششم تیر 1391 ساعت 15:40 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


عوالم هشتگانه

مقامات سیر الی الله

بیانات عرفا در سیر الی الله همه از منابع وحی و الهام و انبیاء و اولیای عظام برگرفته شده است و مقاماتی را هم که طی می کنند همه بواسطه ی استفاده ی باطنی از قلب مرشد کامل ولی اکبر عجل الله فرجه الشریف است . عوالم هشت گانه ی سیر الی به شرح زیر است :

 

1 - عالم فرق *  2 - عالم فرق الفرق  *  3 - عالم جمع  *  ۴ - عالم جمع الجمع  *  5 - عالم فرق قبل الجمع  *  6 - عالم جمع قبل الفرق  *  7 - عالم فرق بعد الجمع  * 8 - عالم جمع بعد الفرق

 

اين نوشتار شروع و نهايت يك سالك الي الله را بصورت دقيق نشان مي دهد بهمين علت بسيار بسيار مهم بوده و خوانندگان عزيز وبلاگ طريق الي الله را توصيه مي كنم كه به دقت اين مقاله را كه اثر حكيم الهي قمشه اي (ره) است به دقت بخوانند و در آن تامل و تفكر نمايند :

 

عالم فرق : هنگامي كه انسان جهان آفرينش را ديده و آفريننده را نمي بيند و مادامي كه خلق را موجود بيند و خالق را به چشم قلب مشاهده نمي كند ، يعني :  عالم كثرت امكاني عرض الوجود و فقري الذات را كه وجودشان ظلي و تبعي و طفيلي است ، هست مي پندارد و عالم وحدت ، يعني : ذات يكتاي حضرت احديت را كه هستي حقيقي و كل وجود و صرف الوجود و حقيقة الوجود است ، هنوز موجود به طور شهود نمي بيند . آن كس به حقيقت در عالم فرق است كه عالم كثرت ديدن و از وحدت غافل و محجوب ماندن ، عالم فرق به اصطلاح عارفان است .

 

عالم فرق الفرق : عالم فرق الفرق ، عالم ماده و مدت ، كه نشئه طبيعت هيولاني است ، كه علاوه بر كثرت ماهوي و فرق و تفرقه ماهيات امكاني كه مثار كثرت است ، تفرقه و كشش و امتداد ماده و مدت جسماني هم فرقي بر تفرقه ي ماهيات افزوده است . پس به اصطلاح عارفان ، عالم طبيعت عالم فرق الفرق است كه يك تفرقه ، به سبب ماهيات در وجود بيند و يك تفرقه هم به واسطه ماده و مدت در عالم هستي مشاهده كند .

 

عالم جمع : آنگاه كه انسان به عنايت و اشراق حق ، روي دل از عالم فرق و تفرقه به عالم جمع و وحدت آورد و در تمام عوالم كثرات بي نهايت و كرات بي حد و سماوات و اراضي عالم غيب و شهود نامتناهي ، تجلي خداي واحد را ديد ، معرفت به ذات مستجمع جميع كمالات هستي يافته و به ديده باطن و چشم حقيقت بين ، خدا را هست بالذات داند و عالم خلقت را هست بالعرض شناسد و آيات قدرت حق را در آفاق و انفس كه " سنريهم  ءايتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق ... (فصلت/53) " به يقين مشاهده كند . در اين مقام ، عارف ، روي از عالم فرق و تفرقه به عالم جمع و وحدت نموده است و نخستين ، حق را به وجه وحدت در كثرت در سفر اول ( سير من الخلق الي الحق ) مشاهده كند . و به مقام علم اليقين رسيده و با ايمان به خداي يكتا كه ذات پاكش به يگانگي ، جامع تمام كمالات هستي است ، رو آورده و ابداً از تفرقه و توجه به ماده متفرق الذات ، ديگر هيچ پريشان خاطر نشود و نگراني از تهاجم و انقلاب زمان و تضاد قواي عالم طبيعت ندارد ، چون خاطري جمع يافته كه موثر و موجد و مقدر نظام عالم خداست و خالق و رازق و محيي و مميت ، معطي و مانع و ضار و نافع اوست .

 

اينجا وادي ايمن است كه انسان از تفرقه حواي رهيده و از تهديد حوادث عالم ايمن گرديده و اميد خير و طمع احسان فقط به خدا دارد و به مقام اطمينان و استيقان و آسايش و آرامش رسيده و حواس جمع يابد ، اين عالم به اصطلاح عالم جمع است كه : " الا بذكر الله تطمئن القلوب ..."  (رعد/28) . بشر به ياد خدا خاطر جمع يابد و از تلاطم و اندوه و ترس و پريشاني در عالم آسوده گردد و ايمان به اينكه " يدالله فوق ايديهم ..."  (فتح/10) و ( لاحول ولاقوة الا بالله ) ، كه هر قدرتي اثر قدرت خداست ، او را نشاط و بهجت و آرامش قلب بخشد و دلي روشن و لذتي بي نهايت يابد .

 

عالم جمع الجمع : آنگاه كه انسان به مقام جمع رسيد و سفر اول ( من الخلق الي الحق ) پايان يافت و در سفر دوم ( سير من الحق الي الحق ) متوجه گرديد ، ديگر درآن حال ابداً به عالم تفرقه خلق ، مانند ملائكه مُهَيمين ( از هيمان بمعناي حيرت و شيدايي ) نظر ندارد و تنها توجهش به صعق ( مرتبه ي فنا در حق ، فاني شدن در حق ، هنگاميكه تجلي ذاتي حق به وسيله انواري كه جز ذات حق ماسوي الله را محترق كند ، بر بندگان خاص حق وارد شود ) ربوبي است كه : " انت الذي اشرقت الانوار في قلوب اوليائك حتي عرفوك و وحدوك و انت الذي ازلت الاغيار عن قلوب احبائك حتي لم يحبوا سواك "  ( تو نور را در قلب اولياي خود تاباندي تا تو را بشناسند و يگانه بدانند و تو بيگانگان را از دل دوستان خود بيرون كردي تا غير از تو را دوست نداشته باشند / بحارالانوار،ج95،ص226-ميزان الحكمه،ج3،ص1906-الاقبال،ص349-شعاعي ازنوردعاي عرفه امام حسين عليه السلام)

 

 " اجسادهم في الدنيا و قلوبهم متعلقة بالملاء الاعلي " ( اجساد آنها در دنيا و قلوب آنها آويخته به ملا اعلي است/قريب به اين مضمون در نهج السعاده،ج8،ص17)

 

و جميع هستي ها را از وجود جامع او و قائم به هستي او دانستند و جهت جمعي وجود منبسط را هم كه تجلي خدا و وجه الله و امرالله و رحمت واسعه او بر خلق است ، منطوي در مقام ذات احديت ديدند و مقهور در قهاريت ذاتيه حق شناختند كه : " لمن الملك اليوم لله الواحد القهار ... " (غافر/16) ملك وجود مختص خداست . در اين مقام به عالم جمع الجمع رسيدند . يعني : جهت جمعي نور تجلي حق را در عالم خلق ، باز در صعق نفس ذات جمعي الهي قائم دانستند .

 

پس نفس كليه ي الهيه ي عارف ، حق را جمع الجمع وجود و حقيقة الحقايق هستي شناخته ، كه اصل حقيقت جمع الجمع ، اطلاق بر ذات احديت شود . به اعتبار مقام جامعيت ذات كه جميع وجود ذاتي و شؤوني و افعالي و آثاري خويش است ، يعني : به اعتبار مقام كثرت در وحدت و تجلي در متجلي ، اما شهود اين مقام ، مقام جمع الجمع عارف است كه از آن به مقام ولايت كليه نيز تعبير كنند .

 

عالم فرق قبل الجمع : آنگاه كه هنوز انسان در تفرقه عالم فرق است و روي از كثرات امكاني به وحدت ذات الهي نياورده ، در مقام فرق قبل الجمع است تا آنگاه كه از فرق در سفر اول به عالم جمع منزل گيرد .

 

عالم جمع قبل الفرق : آنگاه عارف در مقام جمع قبل الفرق است كه هنوز از وجود جمعي و جمع الجمعي حق رو به خلق نياورده و مبعوث به مقام رسالت و دعوت خلق به سوي حق متعال نگرديده ، يعني : مقام نبوت نيافته است . در اين مقام ، در عالم جمع قبل الفرق است تا وقتي كه از سفر دوم ( من الحق الي الحق ) و يا سفر سوم ( من الحق في الحق ) به سفر چهارم ( من الحق الي الخلق بالحق ) باز آيد ، آنگاه به مقام فرق بعد الجمع نائل شود ، يعني : به مقام رسالت و نبوت مبعوث گردد .

 

عالم فرق بعد الجمع : بيان شد كه عارف واصل هرگاه پس از سير الي الحق و في الحق به سير من الحق الي الخلق باز آيد ، پس از مقام جمع و جمع الجمع به مقام فرق بعد الجمع رسد ، و چون در سفر دوم و سوم ( سير من الحق الي الحق و سير من الحق في الحق ) مناسبات شؤوني و لوازم اوصافي حق را دريافته و به حكومت اسماء الهي در خلق ( بدون كيفيت ) معرفت يافته ، آنجا لايق مقام خليفة اللهي شود و رتبه رسالت و نبوت يابد و بر خلق كه مظاهر حق اند ، سلطنت به حق تواند كرد ، در اين مقام از عالم حق به خلق براي سلطنت به حق و خلافت الهيه مامور شود و براي دعوت و هدايت خلق به مقام توحيد و عين الجمع ربوبي مبعوث گردد . پس عارف از مقام جمع به عالم فرق آيد تا عالم فرق و كثرت را به عالم جمع و وحدت ، ارشاد و هدايت كند و بيرق توحيد حق را در عالم كثرات خلقي برافرازد و پس از تنظيم مدنيت فاضله و تامين معاش و آرامش زندگاني دنيوي مادي و تعليم حسن اخلاق ، امت را به مقامات بي نهايت معرفت خدا با سير و سلوك و عبادات و رياضات نفس دعوت كند و خلق را با خدا آشنا سازد و از توجه به ماده و ماده پرستي و لذات نفساني فاني كه عين شرك و بت پرستي است ، برهاند و نيز از توجه به دنيا و حرص و طمع و انغمار (غوطه ورشدن ) در نشئه حيواني كه موجب هرگونه شقاوت و حرمان از كمالات و لذات بي نهايت روحاني است ، دور گرداند و خلق را روح پاك نوراني بخشد و به واسطه معرفت خدا ، نفوس را براي مبدا لذات و كمالات بي نهايت كه " لاعين رات و لا اذن سمعت و لا خطر علي قلب بشر " ( حديث نبوي در بحارالانوار،ج8،ص92) لايق گرداند و اين مقام به اصطلاح عارفان مقام فرق بعد الجمع است كه در حقيقت مخصوص رتبه ي لاهوتي انبياء و نفوس كليه ي الهيه ي اوصياء و سُفراي خداست .

 

بايد دانست : در نوع انسان كه هر روحي شوقش به اطاعت و پيروي از آن نفوس قدسي الهي ، بيشتر و عشق او به تعليمات آنان زيادتر است . آن روح ، قوي تر و نوراني تر است و هرچه بيشتر از دستورات رسولان حق لذت و ابتهاج و نشاط كاملتر برد ، روانش قدسي تر و بلندمرتبه است – وفقناالله لهذاالمقام -

 .

عالم جمع بعد الفرق : مقام " يوم يجمع الله الرسل ... " (مائده/109) است كه باز نفوس بشر كلاً و خصوص نفس كليه ي الهيه انبياء و اولياء صلوات الله عليهم اجمعين از عالم فرق و توجه به امت روي آرند و به كلي در قيامت كبراي " اليه راجعون " باز شوند و انبياء از ماموريت سفارت و رسالت بازگشت به سلطان حقيقت كنند . اين مقام جمع بعد الرفق است كه : "  الي ربك المنتهي ... " (نجم/42) و اينجا معاد كليه خلق است .

 


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 ساعت 1:8 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


منطق الطير عطار نيشابوري

 " هفت شهر عشق "

منطق الطير عطار از زيباترين و شورانگيزترين آثار عرفاني است . داستان پرندگاني را به نمايش مي گذارد كه  به پيشنهاد هدهد به سمت سيمرغ حركت مي كنند و در نهايت سي مرغ به هدف مي رسند . هر كدام از اين پرندگان نماينده يكي از انسانهاي عالم ناسوت با ويژگي هاي عالم ماده خودشان هستند كه قرار است سيري داشته باشند به سمت مبدا اعلي . و از آن جمله پرندگان : هد هد (مظهر استاد راهنما ) - طاوس ( مظهر مومنانی که برای بهشت با خدا تجارت می کنند وعبادت می کنند ) - بلبل (مظهر افراد مغرور به هنر و دارایی های خوب که همین هنر حجابشان میشود ) - باز (مظهر انسانهای نوکرصفت ) -طوطي (مظهر افرادی که با یک موفقیت بزرگ هدف اصلی فراموششان میشود ) - مرغابی (مظهر زاهدان  ) - كبك (مظهر تعلق به دنیا ) - هماي (مظهرانسانهای مغرور ) - بوف ( مظهر اهل عزلت ) - صعوه شبیه گنجشک (مظهرانسانهای ضعیف وبی اراده ) -بوتیمار ( مظهر خساست و غصه خوردن الکی )


عطار در مقامات الطيور ( منطق الطير ) گفت : ما را هفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي، درگه است هست : وادي طلب آغاز كار/  وادي عشق است از آن پس ، بي كنار پس سيم وادي است آن معرفت / پس چهارم وادي استغنا صفت هست / پنجم وادي توحيد پاك / پس ششم وادي حيرت  / صعب‌ناك هفتمين، وادي فقر است و فنا بعد از اين روي روش نبود تو را در كشش افتي، روش گم گرددت گر بود يك قطره قلزم گرددت


وادي اول: طلب‏    چون فرو آيي به وادي طلب /پيشت آيد هر زماني صد تعب *چون نماند هيچ معلومت به دست / دل ببايد پاك كرد از هرچه هست *چون دل تو پاك گردد از صفات /تافتن گيرد ز حضرت نور ذات* چون شود آن نور بر دل آشكار / در دل تو يك طلب گردد هزار

وادي دوم: عشق‏     بعد ازين، وادي عشق آيد پديد / غرق آتش شد، كسي كانجا رسيد *كس درين وادي بجز آتش مباد / وانك آتش نيست، عيشش خوش مباد * عاشق آن باشد كه چون آتش بود / گرم‌رو، سوزنده و سركش بود * گر ترا آن چشم غيبي باز شد / با تو ذرات جهان هم‌راز شد * ور به چشم عقل بگشايي نظر / عشق را هرگز نبيني پا و سر * مرد كارافتاده بايد عشق را / مردم آزاده بايد عشق را

وادي سوم: معرفت‏     بعد از آن بنمايدت پيش نظر / معرفت را واديي بي پا و سر * سير هر كس تا كمال وي بود / قرب هر كس حسب حال وي بود * معرفت زينجا تفاوت يافت‌ست / اين يكي محراب و آن بت يافت‌ست * چون بتابد آفتاب معرفت / از سپهر اين ره عالي‌صفت * هر يكي بينا شود بر قدر خويش/  بازيابد در حقيقت صدر خويش

وادي چهارم: استغنا    بعد ازين، وادي استغنا بود / نه درو دعوي و نه معني بود * هفت دريا، يك شمر اينجا بود / هفت اخگر، يك شرر اينجا بود * هشت جنت، نيز اينجا مرده‌اي‌ست / هفت دوزخ، همچو يخ افسرده‌اي‌ست * هست موري را هم اينجا اي عجب / هر نفس صد پيل اجري بي سبب * تا كلاغي را شود پر حوصله / كس نماند زنده، در صد قافله * گر درين دريا هزاران جان فتاد / شبنمي در بحر بي‌پايان فتاد

وادي پنجم: توحيد    بعد از اين وادي توحيد آيدت / منزل تفريد و تجريد آيدت * روي ها چون زين بيابان دركنند / جمله سر از يك گريبان بركنند * گر بسي بيني عدد، گر اندكي / آن يكي باشد درين ره در يكي*  چون بسي باشد يك اندر يك مدام / آن يك اندر يك، يكي باشد تمام * نيست آن يك كان احد آيد ترا / زان يكي كان در عدد آيد ترا * چون برون ست از احد وين از عدد / از ازل قطع نظر كن وز ابد * چون ازل گم شد، ابد هم جاودان / هر دو را كس هيچ ماند در ميان * چون همه هيچي بود هيچ اين همه / كي بود دو اصل جز پيچ اين همه

وادي ششم: حيرت     بعد ازين وادي حيرت آيدت / كار دايم درد و حسرت آيدت * مرد حيران چون رسد اين جايگاه / در تحير مانده و گم كرده راه * هرچه زد توحيد بر جانش رقم / جمله گم گردد ازو گم نيز هم*  گر بدو گويند: مستي يا نه‌اي؟ / نيستي گويي كه هستي يا نه‌اي * در مياني؟ يا بروني از ميان؟ / بر كناري؟ يا نهاني؟ يا عيان؟ * فانيي؟ يا باقيي؟ يا هر دويي؟ / يا نه‌ي هر دو توي يا نه تويي * گويد اصلا مي‌ندانم چيز من / وان ندانم هم، ندانم نيز من * عاشقم، اما، ندانم بر كيم  نه مسلمانم، نه كافر، پس چيم؟ * ليكن از عشقم ندارم آگهي / هم دلي پرعشق دارم، هم تهي

وادي هفتم: فقر و فنا‏     بعد ازين وادي فقرست و فنا / كي بود اينجا سخن گفتن روا؟ * صد هزاران سايه ي جاويد، تو / گم شده بيني ز يك خورشيد، تو * هر دو عالم نقش آن درياست بس / هركه گويد نيست اين سوداست بس * هركه در درياي كل گم‌بوده شد / دايما گم‌بوده‌ي آسوده شد * گم ‌شدن اول قدم، زين پس چه بود؟ / لاجرم ديگر قدم را كس نبود * عود و هيزم چون به آتش در شوند / هر دو بر يك جاي خاكستر شوند * اين به صورت هر دو يكسان باشدت / در صفت فرق فراوان باشدت * گر، پليدي گم شود در بحر كل / در صفات خود فروماند به ذل * ليك اگر، پاكي درين دريا بود / او چو نبود در ميان زيبا بود *  نبود او و او بود، چون باشد اين؟ / از خيال عقل بيرون باشد


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در یکشنبه یازدهم تیر 1391 ساعت 13:7 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


آیت الله کمیلی خراسانی

از بيانات شيخ كتمان ، عارف سالك آيت الحق حاج شيخ محمد صالح كميلي خراساني (مدظله الله العالي)


اثر تنهايي ، گرسنگي و سكوت : عادت نفس به خلوت و تنهايي ، انس به خداوند و عالم غيب را به ثمر مي نشاند و تفكر لطيف و معنادار همراه با گرسنگي و سكوت ، زمينه را براي تحصيل معرفتي نوراني اماده مي كند . پيدا شدن الهامات رباني : پس از عبور از مرحله ي ذكر لفظي به ذكر قلبي ، سالك بايد مترصد واردات قلبي و منتظر الهامات رباني از روي جذب و انجذاب در مظانش باشد و عنايات غيبي را بدون تلاش و سختي ببيند . 


حالات سالكين : سالكين از نظر ضعف و قوت سه دسته اند : دسته اول كساني اند كه راه باطن را مي پيمايند و دريچه اي از درون به روي ايشان باز مي گردد ، اما وقتي كه عوامل بازدارنده اي دست به دست هم دهد در حالي كه از باطن روي گردان شده متوقف شده و ادامه نمي دهند . حال سالكاني اينچنيني نزد خداوند بدتر از حال سالكاني است كه اصلاً با اين راه آشنا نيستند . دسته دوم سالكاني اند كه به كرامات و مكاشفه هايي امتحان مي شوند و به آن دو مشغول شده ، از مقصد نهايي كه همان معرفت خداوند باشد غافل مي مانند . دسته سوم سالكاني اند كه در سير خود از پايين ترين مراحل به بالاترين مراحل پيوسته حركت مي كنند و اين سير پيوسته تحت تربيت استاد كامل است .


كمال : اگر سالك در دنيا به كمال رسيد كه رسيد و اگر قبل از بدست آوردن كمال مُرد ، شهيد مُرده است و مهاجري است كه به سوي خدا رفته است و بعد از مرگ به كمال مي رسد . خداوند عزيز مي فرمايد : اگر كسي در حالي كه قصد دارد به سوي خدا و رسولش هجرت كند از خانه اش بيرون بيايد و در اين حال بميرد ، اجرش با خداست .

 

رفيق راه : هنگامي كه استاد ويژه اي پيدا نمي شود  بر سالك است كه از يك استاد عمومي بهره مند شود و از رفيق مومني كه با او در راه محبت خدا برادري مي كند كمك بگيرد . ( در حديث امده كه تنهايي از همنشين بد بهتر است و همنشين خوب از تنهايي بهتر ) زيرا مومن آينه اي براي مومن است . دو مومن يكديگر را در رفع بعضي از موانع و ايجاد زمينه هاي مساعد ياري مي دهند و همچنين كمك بگيرد از خواندن كتاب هاي اخلاقي و عرفاني كه داراي روش صحيح و فهم آسان هستند . به اين ترتيب اگر خداوند –سبحانه – صدق نيت و طهارت قلبي از او ببيند ، حاجتش را برآورده مي كند و راهنماي اميني را به او نشان مي دهد كه دستش را بگيرد و به ساحل نجات برساند .


ذكر : اذكار عام مانند استغفار و صلوات به اجازه ي استاد نيازي ندارد مگر اينكه تعداد صلوات ها و يا استغفارها زياد باشد و يا لازم باشد كه براي آنها چله نشيني شود . اما اذكار خاصي كه بعضي جلاليه و برخي جماليه اند و آثار و تبعات سرد و گرم در نفس انسان ايجاد مي كنند و موكلين غيبي ، اعم از فرشتگان و اجنه و ارواح دارند و يا اذكاري كه مكاشفه اي را صورت مي دهد كه سالك نمي داند چگونه با آنها برخورد نمايد ، كماً و كيفاً تماماً بايد تحت اراده و سلطه ي استاد و اشراف و اجازه ي او باشد . مخفي نماند فنا شدن در روح استاد موجبات فيض بردن از فيوضات و اشراقات استاد را فراهم مي كند . زيرا استاد شاگردش را در باطن و اراده اش مستعد اين فيوضات مي بيند . 


كتمان : كتمان براي پيشرفت روحي سالك اصل مهمي است ، با اين توضيح كه از استادش نبايد چيزي را كتمان كند . سالك نبايد از روحيات ، خوابها و مكاشفات خود با كسي حرف بزند و نبايد پيش كسي اذكار ، عبادات ، سجده هاي طولاني و كارهاي ديگرش را اظهار كند . و راجع به هر چيزي كه با استادش در ميان گذارده بايد سر نگهدار باشد ، مگر اينكه استاد به او اجازه داده باشد . در حديث داريم كه : در كارهاي خود از پوشاندن و مخفي كردن ياري بجوييد . كتمان ذاتي جز با تمرين عملي و عميق شدن در خود و مراقبت تمام و كمال به دست نمي آيد . اينجاست كه سالك در مي يابد كه كتمان دائمي سببي قوي در اصلاح و تكميل وجود اوست و بستري است براي درك حقايق پنهاني كه بخاطر كوتاهي او در امر سر نگهداري از چشم او پوشيده مانده اند .  


عبد عاصي : مطالب فوق در طريقه ي عرفان عملي  بسيار بسيار مهم هستند . هم براي طالبين راه و هم براي سالكيني كه شروع كرده اند . درست است كه بيان مضامين عالي عرفان خوب و مفيد است اما اينكه فرد طالب چطور به آنها دست پيدا كند بر همه چيز ارجحيت دارد . ممكن است همان حفظيات و دروسي و مفاهيمي كه فرد پس انداز مي كند حجاب بزرگي بشود برايش يا اينكه فكر كند كه ديگر به مقامات و منازلي رسيده . اكثر سالكين راه خدا چشم انداز دقيقي از راه نداشتند بلكه رسيدند و فهميدند . در راه عرفان فقط شهود مهم است يعني به قول حضرت آيت الله كميلي ( حفظه الله ) بايد درونت از قيل و قال خاموش شود . توصيه مي كنم كه رفقاي خواننده با اصلاح دوروبر و اطرافيانشان و انتخاب يار صديق شروع به فعاليت و مراقبه كنند و با استفاده از اساتيد اخلاق و بهره از كتابهايي مثل جامع السعادات و معراج السعاده و تذكرة المتقين و سه گانه هاي آيت الله ملكي تبريزي و دوره معادشناسي علامه طهراني و انس با اشعار حافظ و ابن فارض بالاخره تحولي ، تلنگري ايجاد كنند . انشاالله به مدد حضرت وليعصر(عج) و انفاس و نوازشهاي اولياي الهي و ترحم خداي ودود راه باز خواهد شد و با صبر و رضا و تسليم شايد ما هم رسيديم . ملتمس دعا هستم . ياعلي مددي


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در جمعه بیست و ششم خرداد 1391 ساعت 1:9 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


وحدت الوجود

نظر بعضي از بزرگان اهل معرفت در خصوص اصل " وحدت الوجود "

 (إن الحق المنزه هو الخلق المشبه: همانا خداوندِ منزه، همان خلق دارای همانند است!) “وحدت از دیدگاه عارف و حکیم” حسن زاده، حسن ۷۶، به نقل از ابن عربی، فصوص الحکم، ۳۰ ، ۷۸٫

 

(سبحان من أظهر الاشیاء وهو عینها: منزه آنکه اشیا را ظاهر کرد، و خود عین آن‏ها است). “فتوحات” ابن‏ عربی ۲ / ۴۵۹٫

 

(او به صورت خلق خود می‏باشد، بلکه عین هویت و حقیقت خلق خود است). “فصوص الحکم” ابن‏عربی فص شعیبی: ۲۸۶٫

 

(هنگامی که ما خداوند را شهود می‏کنیم خودمان را شهود کرده‏ایم، زیرا ذات ما عین ذات اوست، هیچ مغایرتی بین آن دو وجود ندارد جز اینکه ما متعیّنیم و او مطلق…؛ و هنگامی که او ما را شهود می‏کند، ذات خودش را ـ که تعیّن یافته و به صورت ما درآمده و ظهور کرده است ـ مشاهده می‏کند). شرح فصوص الحکم، ۳۸۹٫

 

(إن العارف من یری الحق فی کل شیء بل یراه عین کل شیء. عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیز می‏بیند). فصوص الحکم، ابن‏عربی، ۱۹۲،  (خ ، عین) شرح قیصری، ۹۶٫

 

آنان که طـلـب‏کار خدایــید خـدایید       بیـرون ز شما نیست شمـایـید شمایید

ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فـرش        در عین بقایید و منزه ز فنایید (مولوی)

 

(معیّت حق سبحانه با بنده نه چون معیّت جسم است با جسم، بلکه چون معیّت آب است با یخ، و خشت با خاک). روجی، شمس الدین محمد: مجله معارف، ش ۴۴٫

 

(من نگفتم: “این سگ خداست”. من گفتم: “غیر از خدا چیزی نیست”… وجود بالاصالة و حقیقة الوجود در جمیع عوالم… اوست تبارک و تعالی!) بيان مرحوم حداد در كتاب روح مجرد، حسینی ‌تهرانی، ۵۱۵٫

 

(همه عالم خودِ اوست و همه با وی قائمند… و او را در هر جا به نوعی تجلی و ظهور است). شرح گلشن راز لاهیجی،۱۵۸٫

 

(واجب الوجود کل الاشیاء، لا یخرج عنه شیء من الاشیاء: واجب الوجود همه چیزهاست، هیچ چیز از او بیرون نیست). ملاصدرا، اسفار، ۲ / ۳۶۸٫

 

(غیر متناهی که صمد حق است به حیث که لا یخلو منه شی‏ء ولا یشذّ منه مثقال عشر عشر أعشار ذرة…) “انه الحق” حسن زاده، حسن ۴۶ سال ۱۳۷۳٫

 

(رجعت العلیة والافاضة إلی تطور المبدأ الاول بأطواره): (معنای علیت و افاضه خداوند به این باز می‏گردد که خودِ او به صورت‏های مختلف و گوناگون درمی‏آید). مشاعر، ملاصدرا، ۵۴٫

 

(کل ما عداه فهو فیضه، فلا یکون أمرا مبائنا عنه): (هر چه غیر خدا باشد رشحه ذات اوست پس جدا از او نمی‏باشد). جوادی آملی، عبد الله‏: علی بن موسی الرضا والفلسفة الالهیة، ۳۹ فروردین ۱۳۷۴٫

 

(إن غیر المتناهی قد ملا الوجود کله… فأین المجال لفرض غیره): (همانا نامتناهی تمام وجود را پر کرده است، پس چگونه جایی برای فرض غیر او خواهد ماند؟) جوادی آملی، عبد الله‏: علی بن موسی الرضا والفلسفة الالهیة، ۳۶ فروردین ۱۳۷۴٫

 

من و ما و تو و او هست یک چیز    کـه در وحدت نباشد هیچ تمییز (شبستری)

 

والربـط فی مـرحـلة الشــــــهود     عـین ظـهور واجـب الـــوجــــود (کمپانی)

 

(چون به دقت بنگری آن‎ چه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان برای سرگرمی است!) حسن زاده آملی، حسن، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ۱۰۷٫

 

الحق هو المشهود، والخلق موهوم . شرح فصوص الحکم، ۷۱۵:

 

(آن چه دیده می‏شود همان حق است؛ و خلق، وهم و خیال می‏باشد) . (تعیّن بر دو وجه متصور است یا بر سبیل تقابل، و یا بر سبیل احاطه که از آن تعبیر به احاطه شمولی نیز می‌‏کنند، و امرِ امتیاز از این دو وجه بدر نیست… تعیّن واجب تعالی از قبیل قسم دوم است زیرا که در مقابل او چیزی نیست، و او در مقابل چیزی نیست تا تمیّز تقابلی داشته باشد… خلاصه مطلب این که… تعیّن و تمیّز متمیّز محیط و شامل به مادونش، چون تمیّز کل از آن حیث است که کل است… و نسبت حقیقة ‏الحقایق با ماسوای مفروض چنین است). “وحدت از دیدگاه عارف و حکیم”، حسن زاده، حسن.

 

(تمثیلی که به عنوان تقریب در تشکیک اهل تحقیق توان گفت آب دریا و شکن‏های اوست که شکن‏ها [امواج] مظاهر آبند و جز آب نیستند و تفاوت در عظم و صغر امواج است). حسن زاده، حسن رساله “انه الحق”، ۵۰ سال ۱۳۷۳٫

 

(هر یک از ممکنات، مظهر یک اسم از اسمای حقند، هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که شیطان هم مظهر اسم “یا مضلّ” است!) “انه الحق”، حسن زاده، حسن ۶۸، به نقل از رساله شعرانی.

 

(هر آنچه موجود است از آن جهت که موجود است چیزی جز ذات حق نیست، و اصلا چیزی جز ذات خداوند و تجلیات او در پهنه هستی موجود نیست). برهان‌های صدیقین، عشاقی، حسین، ۲٫

 

(باید همه حقائق به ظاهر موجود را جلوه‌هایی از آن وجود یکتا دانست که در لباس مخلوقات و در قالب معین و محدود به جلوه‌گری می‌پردازد.) برهان‌های صدیقین، عشاقی، حسین ۲۲۳٫

 

وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسان‌ها است، یعنی ما دو وجود نداریم، بلکه هر چه هست یک وجود است که در قوالب و اندازه‌های گوناگون ظهور کرده است، نه این‌که وجود زمین غیر از وجود آسمان، و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده باشد. شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی، ۱۲۴٫

 

از آن‌جا که حقایق هستی بی‌منتها است پس فهم حقایق اشیا نیز بی‌منتها بوده و همچنان ادامه دارد. یا نباید الف را به زبان آورد همچون سوفسطی‌ها که اصلا قائل به موجود بودن خود نیستند، و یا این که به محض اقرار نمودن بدان باید آن را ادامه داد. و چه راحت است که از همان ابتدا سوفسطی بشویم و بگوییم اصلا الفی نداریم. و چه عجیب است که بالاخره همه ما در این مسیر باید سوفسطی شویم و بگوییم نه ما هستیم و نه دیگران هستند. فقط خداست و خدا. حرف اول و آخر خدا است، و خدا است دارد خدایی می‌‌کند. از آن به بعد دیگر انسان هیچ نگرانی ندارد و راحت می‌شود! شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی، ۱۵٫

 

نه تنها نمی‌خواهیم از معلول به علت برسیم بلکه قصد نداریم از علت به معلول هم راه یابیم به دلیل این که ما اصلا معتقد به علت و معلول جدا نیستیم! شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی،۱۱۰ ـ ۱۱۱٫

 

مراد ما از وحدت وجود، عینیت وجود زمین و وجود آسمان با وجود حق متعال است! شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی، ۱۱۵٫

 

فیلسوف و عارف هر دو قائل به وحدت وجود هستند… تمام انبیاء و ائمه و همه حجج و رسولان الهی فیلسوفند و اینان فلاسفه اصلی‌اند! شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی، ۴۷٫

 

انسان قابلیت رسیدن تا مقام ذات را دارد، و چون می‌بیند که نمی‌تواند آن ذات را پایین بیاورد و ذات را خودش کند لذا خودش بالا می‌رود و او می‌شود! شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی، ۸۶٫

 

جنات درجات دارد تا آن جا که می‌فرماید:”وادخلی جنتی، که این جنت، جنت ذات است! آداب سالک الی الله، داوود صمدی آملی، ۷۹٫

 

 عبد عاصي : با تشكر از سايت ضد عرفاني برهان نيوز كه زحمت جمع آوري بيانات اولياي خدا را كشيده اند و ما بدون دغدغه كپي كرديم . انشاالله خداي متعال بخاطر ترويج و تدوين اين جملات مشمول هدايت خاصه شان كند .


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 ساعت 14:54 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


علامه سيد محمد حسين حسيني طهراني

درجات و مراتب فرشتگان در بيان علامه سالك سيد محمد حسين حسيني طهراني(ره)

اختلاف ملائكه شهادت بر حسب اختلاف درجۀ بندگان است

آري‌، آنها نيز داراي‌ درجات‌ مختلف‌ ميباشند، بعضي‌ از اصناف‌ آنها از ملائكۀ مقّربند، مانند جبرائيل‌ و ميكائيل‌ و إسرافيل‌ و عزرائيل ‌. و بعضي‌ زيردست‌ آنها هستند و جنود و لشگريان‌ آنها به‌ شمار مي‌آيند، تا برسد به‌ ملائكه‌ جزئيّه‌ كه‌ هر شخص‌ يك‌ ملك‌ مخصوص‌ به‌ خود دارد. فرشتگان‌ رقيب‌ و عتيد موكّل‌ بر اعمال‌ انسان‌ هستند ولي‌ اعمال‌ و كيفيّت‌ و درجه‌ آنها تفاوت‌ دارد؛ از نقطه‌ نظر صحّت‌ و مقدار تقرّب‌ و خلوص‌ در نيّت‌ متفاوت‌ هستند.

اختلاف توبۀ افراد بشر بر حسب اختلاف درجۀگناه

افراد‌ عادي‌ گناهشان‌ همين‌ معاصي‌ است‌ كه‌ انجام‌ ميدهند؛ زنا، دروغ‌، قمار، شرب‌ خمر، تعدّي‌ به‌ نواميس‌ و حقوق‌ و اعراض‌ مرم‌؛ عامّۀ افراد مردم‌ از اين‌ قبيل‌ گناهان‌ انجام‌ ميدهند، و امّا مؤمنين‌ چنين‌ نيستند يعني‌ ملكه‌ عدالت‌ در آنها پديد آمده‌ است‌ و آن‌ ملكه‌ نفس‌ آنها را از ارتكاب‌ اينگونه‌ معاصي‌ كبيره‌ منع‌ ميكند. اينان‌ از خواصّ مردمان‌ ميباشند، ولي‌ گناهاني‌ كه‌ براي‌ آنها است‌ يك‌ شكل‌ ديگر است‌؛ اشتغال‌ بغير الله‌ است‌. توجّه‌ به‌ غير خدا براي‌ آنان‌ گناهست‌؛ يعني‌ خواصّ در مرتبه‌ و مقامي‌ هستند كه‌ اگر در شبانه‌ روز ساعتي‌ از خدا غفلت‌ كنند بايد توبه‌ كنند، چون‌ آن‌ توجّه‌ به‌ غير براي‌ آنها گناه‌ است‌. وقتي‌ كه‌ اين‌ صفت‌ را در خود ملكه‌ كردند و غرق‌ در اسماء و صفات‌ حقّ شدند و غفلت‌ از حقّ پيدا نكردند، خداوند آنان را به‌ درجه‌ بالاتر و والاتري‌ ترقّي‌ ميدهد و از أصفياء خود ميگرداند.

و در اين‌ مرحله‌ از آنان‌ امتحاناتي‌ به‌ عمل‌ مي‌آورد و ابتلائاتي‌ در پيش‌ مي‌آورد تا آنكه‌ از اين‌ درجه‌ هم‌ صعود دهد، و بايد از عهده‌ اين‌ آزمايش‌ها بر آيند؛ بعضي‌ از آن‌ امتحان‌ها بسيار مشكل‌ است‌. و چه‌ بسا در كشاكش‌ و گير و قوس‌ شدائد و مصائب‌ دعا ميكنند: خدايا اين‌ مشكلات‌ را از ما بردار، خدايا ما خسته‌ شديم‌! و پيوسته‌ در دل‌ راه‌ فراي‌ ميجويند؛ اين‌ براي‌ آنها گناه‌ است‌؛ يعني‌ چون‌ وظيفه‌ فعليّه‌ ايشان‌ اينست‌ كه‌ وارده‌اي‌ كه‌ بر آنها پيدا ميشود، چون‌ از طرف‌ حقّ است‌ بايد با كمال‌ تحمّل‌ و صبر و شكيبائي‌ و استقامت‌ آن‌ مرحله‌ را بگذرانند و تقاضاي‌ رفع‌ آنرا ننمايند كه‌ از آن‌ رنج‌ و شدّت‌ رهائي‌ پيدا كنند، و لذا اگر بگويند: خدايا ما را از اين‌ مرحله‌ خارج‌ كن‌، ما خسته‌ شديم‌! اين‌ براي‌ آنان‌ گناه‌ است‌. و بر همين‌ اساس‌ ميگويند: توبۀ اصفياء از تَنفيس‌ است‌ يعني‌ غم‌زدائي‌، يعني‌ غم‌ و غصّه‌ را از ما بردار!

و چون‌ در اين‌ مرحله‌ نيز موفّق‌ شدند و مظفّرانه‌ و كامياب‌ بيرون‌ آمدند، خداوند آنها را به‌ درجۀ أولياء ميرساند. و افرادي‌ كه‌ بدين‌ درجه‌ فائز ميگردند ديگر براي‌ آنها گناه‌ عامّ و گناه‌ خاصّ و نه‌ گناه‌ اصفياء معني‌ ندارد، و از همۀ اين‌ مراحل‌ پاك‌ شده‌ و عبور كرده‌اند، و در اين‌ موقف‌ و منزل‌ گناه‌ آنان تلويث‌ ‌خاطر است‌. يعني‌ چه‌؟ يعني‌ ذهن‌ آنها، خاطرات‌ آنها، صفحۀ تفكّر و تذكّر آنها پيوسته‌ بايد پاك‌ باشد و هيچ‌ خاطره‌اي‌ در ذهن‌ خطور نكند و پيوسته‌ آن‌ ذهن‌ در پيشگاه‌ و برابر حقّ چون‌ آئينه‌ درخشان‌، و هيچ‌ چيز در او جز جمال‌ حضرت‌ حقّ ندرخشد؛ و اگر خاطره‌اي‌ در ذهن‌ خطور كند براي‌ آنها گناه‌ است‌.

ميدانيم‌ كه‌ انسان‌ در موقع‌ نماز بايد حضور قلب‌ داشته‌ باشد؛ يعني‌ كاري‌ كند و توجّهي‌ به‌ ذات‌ پروردگار به‌ هم‌ رساند كه‌ برايش‌ در حال‌ نماز فكري‌ و خاطره‌اي‌ پيدا نشود و ذهن‌ او مُلوَّث‌ نگردد و پاك‌ باشد.

اولياي‌ خدا كساني‌ هستند كه‌ نه‌ تنها در حال‌ نماز، بلكه‌ در تمام‌ شبانه‌روز يك‌ لحظه‌ نبايد خاطره‌ براي‌ آنها پيدا شود؛ و نه‌ فكري‌ و خيالي‌، مگر آن‌ فكري‌ كه‌ به‌ امر خدا باشد و صالح‌ باشد و در اين‌ صورت‌ ورود چنين‌ خاطره‌اي‌ به‌ اذن‌ قلب‌ آنها پيدا ميشود، و اگر براي‌ آنان‌ در بعضی از اوقات تشویشی پیدا شود و ذهن ملوث گردد، تین برای آنان گناه‌ است‌ و بايد از اين‌ گناه‌ توبه‌ كنند.

وَ تَوْبَةُ الأوليآء مِنَ التَّلويثِ . و از اين‌ به‌ درجه بالاتر ارتقاء مي‌يابند و به‌ مقامي‌ ميرسند كه‌ ديگر هيچ‌ خاطره‌اي‌ نمي‌تواند در ذهن‌ آنها خطور كند و طائر و پرنده‌ خاطرات‌ أبداً در حول‌ و حوش‌ ذهن‌ آنها اجازه‌ ورود و نشستن‌ را ندارد. إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَـٰئِفٌ مِّنَ الشَّيْطَـٰنِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُم‌ مُّبْصِرُونَ. «مردمان‌ با تقوی‌ كساني‌ هستند كه‌ به‌ مقام‌ و درجه‌اي‌ نائل‌ آمده‌اند كه‌ هر وقت‌ شيطان‌ اراده‌ كند در اطراف‌ دل‌ آنها گردشي‌ بنمايد و طوافي‌ كند، و به‌ قول‌ عامّه‌ چرخي‌ بزند، و سپس‌ در دل‌ آنها فرود آيد و بنشيند و خاطره‌اي‌ ايجاد نمايد، آنان‌ به‌ حربه ذكر و ياد حضرت‌ حقّ جلّ و عزّ متذكّر ميشوند و با ياد خدا و ذكر حقّ شيطان‌ را دفع‌ ميكنند.»

هنگامي‌ كه‌ ذهن‌ در اينجا پاك‌ شد، اين‌ درجه‌ قوّت‌ پيدا ميكند كه‌ ديگر هيچ‌ خاطره‌اي‌ از شيطان‌ نمي‌تواند در آن‌ راه‌ يابد. ولي‌ اگر در بعضي‌ از احيان‌، وجود او و حقيقت‌ او اضطرابي‌ پيدا كند اين‌ براي‌ آنها گناه‌ است‌؛ اين‌ را اضطراب‌ سرّ گويند، و آن‌ از قبيل‌ گناهان‌ خارجي‌ نيست‌، از گناهان‌ فكري‌ و ذهني‌ نيست‌، از گناهان‌ نيست‌، تنفيس‌ و اشتتغال‌ به‌ غير خدا نيست‌؛ اينها هيچكدام‌ نيست‌. و امّا در شدائد و امتحانات‌ سخت‌ و عجيب‌ بايد نفوس‌ آنان‌ چون‌ آب‌ درياي‌ صاف‌ و لطيف‌ و آرام‌ به‌ هيچوجه‌ موجي‌ در آن‌ پيدا نشود و مضطرب‌ و مشوّش‌ نگردد. اگر أحياناً در اثر امتحاني‌، در اثر حادثه‌اي‌ اين‌ نفوس‌ اضطراب‌ و تشويشي‌ پيدا كند و مانند آب‌ ساكن‌ دريا تكاني‌ بخورد، بادي‌ بوزد و جنبش‌ و اضطرابي‌ در آن‌ ايجاد كند، اين‌ براي‌ آنان‌ گناه‌ است‌ و بايد از اين‌ گناه‌ توبه‌ نمايند، و اين‌ توبه‌ از اضطراب‌ سرّ است‌.

در «مصباح‌ الشّريعة‌» وارد است‌ كه‌: تَوْبَةُ الأنْبيآءِ مِنِ اضْطِرَابِ السِّرِّ، وَ تَوْبَةُ الأوْلِيَآءِ مِنْ تَلَوُّثِ الْخَطَرَاتِ، وَ تَوْبَةُ الأصْفِيَآءِ مِنَ التَّنْفِيسِ، وَ تَوْبَةُ الْخآصِّ مِنَ الإشْتِغَال بغَيْرِاللهِ، وَتَوْبَةُ الْعَآمِّ مِنَ الذُّنُوبِ. در ضمن‌ روايتي‌ كه‌ در اين‌ كتاب‌ به‌ حضرت‌ صادق عليه‌ السّلام‌ منسوب‌ است‌ چنين‌ وارد است‌ كه‌: «توبه‌ پيامبران‌ از اضطراب‌ سرّ آنهاست‌، و توبه‌ اولياء از آلودگي‌ نفس‌ بواسطه‌ خواطر، و توبه‌ اصفياء از غم‌ و غصّه‌ زدائي‌ و طلب‌ راحتي‌ كردن‌ است‌، و توبه‌ خواصّ از اشتغال‌ به‌ غير خدا، و توبه‌ عوامّ از گناهان‌ است‌.»

باري‌، از مرحله‌ اضطراب‌ سرّ هم‌ كه‌ ميگذرد، درجه‌ خاصّي‌ است‌ كه‌ اختصاص‌ به‌ مُخلَصين‌ دارد، در آن‌ مرحله‌ اضطراب‌ سرّ هم‌ نيست‌، آنجا آرامش‌ محض‌ و سكون‌ مطلق‌ است‌.

و از اينجا به‌ دست‌ مي‌آيد كه‌ آن‌ فرشتگاني كه‌ گماشته‌ بر انسان‌ هستند، آنان‌ نيز داراي‌ درجات‌ و مقامات‌ مختلفي‌ هستند: يك‌ عدّه‌ از فرشتگان‌ جزئيّه‌ فقط‌ مي‌توانند اعمال‌ را ثبت‌ كنند؛ يك‌ عدّه‌ بايستي‌ كه‌ درجه‌شان‌ كاملتر باشد و بفهمند كه‌ انسان‌ چه‌ موقع‌ اشتغال‌ به‌ خدا دارد؛ و چه‌ موقع‌ اشتغال‌ به‌ غير خدا، و در آن‌ مرحله‌ خصوصيّات‌ مُدرَكات‌ ذهني‌ انسان‌ را ثبت‌ و ضبط‌ مي‌نمايند؛ و يك‌ عدّه‌ مقامشان‌ از اين‌ رفيع‌تر و آنان‌ موكّل‌ بر اصفياء هستند و تنفيس‌ آنها را در مواقع‌ گرفتاري‌ و امتحان‌ ثبت‌ مي‌كنند و حالات‌ آنانرا در امتحانات‌ و ابتلائات‌ و ساير شؤون‌ ثبت‌؛ و يك‌ عدّه‌ مقامشان‌ نيز عالي‌تر از اينست‌، و فرشتگاني‌ هستند كه‌ موكّل‌ بر اولياء ميباشند و مراتب‌ شؤون‌ و حالات‌ و تلويث‌ خاطري‌ اگر برايشان‌ پيدا گردد، در هر حال‌ ضبط‌ مي‌كنند؛ و بنابرآنچه‌ گفته‌ شد جميع‌ فرشتگان‌ در يك‌ درجه‌ و يك‌ مقام‌ نيستند.

و ليكن‌ انسان‌ داراي‌ مقامي‌ است‌ كه‌ در آن‌ مقام‌ هيچيك‌ از ملائكه‌ قدرت‌ ندارند كه‌ آن‌ حال‌ دقيق‌ و مقام‌ و موقف‌ لطيف‌ او را ضبط‌ كنند. چرا؟

براي‌ اينكه‌ انسان‌ در مرحله‌ صعود و در مقام‌ قرب‌ به‌ جائي‌ ميرسد كه‌ هيچ‌ موجودي‌ از انسان‌ بالاتر نمي‌تواند باشد، حتّی ملائكه‌ مقرّب‌. گويند انسان‌ اشرف‌ مخلوقات‌ است‌. آن‌ انساني‌ كه‌ در مقام‌ تذكيه‌ و تزكيه‌ و تهذيب‌ به‌ جائي‌ رسيده‌ است‌ كه‌ ديگر از حيطه‌ علم‌ و قدرت‌ ملائكه‌ مقرّب‌ بالاتر آمده‌ و بين‌ او و ذات‌ اقدس‌ پروردگار هيچ‌ حجاب‌ و فاصله‌اي‌ نيست‌، در آنجا فرشته‌اي‌ توان‌ ورود را ندارد؛ انديشه‌ و خاطره‌، علم‌ و سعه قدرت‌ مَلَكي‌ راه‌ ندارد كه‌ ثبت‌ و ضبط‌ آن‌ دقائق‌ خلوت‌ مؤمن‌ را با حضرت‌ حقّ بكند.

در روايات‌ داريم‌ كه‌ معصومين‌ عليهم‌ السّلام‌ فرموده‌اند: لِي‌ مَعَ اللهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ. «براي‌ هر يك‌ از ما با خدا وقت‌ و موقعيّتي‌ است‌ كه‌ آن‌ در سعه‌ و گنجايش‌ هيچ‌ فرشته‌ مقرّبي‌ نيست‌.» و ادراك‌ عالي‌ و فكر بلند پرواز هيچ‌ ملكي‌ قدرت‌ ندارد آن‌ حالت‌ را ادراك‌ كند و دستش‌ بدان‌ برسد؛ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ در دعائي‌ كه‌ به‌ كميل‌ بن‌ زياد نخعي‌ تعليم‌ فرمودند، به‌ پروردگار عرض‌ ميكند:

وَ كُلّ سَيِّئَةٍ أَمَرْتَ بإثْبَاتِهَا الْكرَام‌ الْكَاتِبينَ الَّذِينَ وَكَّلْتَهُمْ بحِفْظِ مَا يكُونُ مِنِّي‌ وَ جَعَلْتَهُمْ شُهُودًا عَلَیّ مَعَ جَوَارِحي‌ وَ كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَیّ مِنْ وَرَآئِهِمْ وَالشَّاهِدَ لِمَا خَفِيَ عَنْهُمْ.  «بيامرز اي‌ خداي‌ من‌ بر من‌ هر كار زشتي‌ را كه‌ انجام‌ داده‌ام‌، آن‌ كاري‌ كه‌ فرشتگان‌ بزرگوار و نويسنده‌ خود را كه‌ براي‌ حفظ‌ و ثبت‌ و ضبط‌ آنچه‌ در من‌ است‌ گماشتي‌! و آنانرا با اعضاء و جوارح‌ من‌، گواهاني‌ بر عمل‌ من‌ قرار دادي‌! و خودت‌ بر فراز آنها رقيب‌ و محافظ‌ و محاسب‌ من‌ بودي‌ و شاهد بر آنچه‌ از آنها پنهان‌ مي‌مانده‌ است‌.»

اين‌ فرموده حضرت‌ اشاره‌ به‌ گناهاني‌ است‌ كه‌ راجع‌ به‌ انبياء و اولياء است‌ كه‌ اطّلاع‌ بر آن‌ گناهان‌ براي‌ ملائكه‌ غير مقدور است‌، و جز ذات‌ اقدس‌ حقّ تعالی‌ شأنُه‌ كسي‌ بر خصوص‌ آن‌ گناهان‌ علم‌ ندارد، و آمرزشش‌ رفع‌ اضطراب‌ سرّ است‌؛ يعني‌ خداوند بايد عنايت‌ كند و بنده مومن‌ را كه‌ به‌ آن‌ درجه‌ رسيده‌ است‌ او را آن‌ چنان‌ در حرم‌ خود نگاهداري‌ كند و پذيرائي‌ كند، تا بطوريكه‌ در يك‌ لحظه‌ در تمام‌ مدّت‌ عمرش‌ از آن‌ هنگام‌ تا وقت‌ مرگ‌ براي‌ او اضطراب‌ سرّ حاصل‌ نشود.

اين‌ هم‌ راجع‌ به‌ آن‌ افرادي‌ كه‌ چنين‌ گناهاني‌ دارند و ملائكه‌ اعمال‌ آنانرا بدين‌ طريق‌ ثبت‌ و ضبط‌ ميكنند؛ و امّا راجع‌ به‌ آن‌ افرادي‌ كه‌ اهل‌ معصيتند، ملائكه‌ به‌ همه‌ كارهاي‌ آنها اطّلاع‌ دارند، بر گناهان‌ خاصّه‌ و عامّه‌، ملائكه‌ اطّلاع‌ دارند و بر سائر كارهاي‌ آن‌ مردم‌؛ ولي‌ در اضطراب‌ سرّ يا تلويث‌ خاطر و يا تنفيس‌ كه‌ اختصاص‌ به‌ متّقيان‌ دارد ملائكه‌ بر بعضي‌ از خصوصيّات‌ آنان‌ اطّلاع‌ حاصل‌ نمي‌كنند.

* معادشناسي - جلد هفتم


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 18:22 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


مزار آخوند ملاحسينقلي همداني(ره)

برای اولین بار در وبلاگ طریق الی الله می بینید :

مزار نورانی آیت الحق مولانا آخوند ملا حسینقلی همدانی (ره) در حرم ملائک پاسبان حضرت اباعبدالله الحسین(ع)

 

از باب الزینب (س) حرم سید الشهدا (ع) - دربی که روبروی تل زینبیه است - وارد شوی پایین حجره چهارم مزار شریف آیت الحق و العرفان حضرت آخوند ملاحسینقلی همدانی(ره) است که دقیقا روبروی پنجره ی بیرونی قتل گاه حسینی (ع) می شود . در همان حوالی میتوان عارف بزرگ آیت الله سید مرتضی کشمیری(ره) را هم زیارت کرد . البته سنگ مزاری وجود ندارد . عکسهای بالا برای اولین بار در فضای وب منتشر می شود و از برنامه ی حدیث سرو استخراج شده اند . جای خرسندی است که مطلع شدیم یکی از ناشرین ( به جهت حفظ مطالب از بردن نام ناشر معذورم ) در بین آثار محقق ارزشمند مرحوم آیت الله مرتضی مدرس گیلانی(ره) نسخه ای خطی پیدا کرده اند که زندگی نامه حضرت آخوند به روایت شاگردان سلوکی ایشان است . این نسخه خطی که سالهاست آماده شده ولی با چند مشکل چاپ روبروست بنا بر قول ناشر محترم تا شهریور ۱۳۹۱ چاپ خواهد شد .

 

دستورالعملی از شیخ العرفاء جمال السالکین آخوند همدانی (ره)

 

ظاهراً این دستورالعمل را مرحوم حاج سیداحمد کربلائی(ره) از مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی گرفته اند و برای مرحوم آیت الله  سیدجمال الدین گلپایگانی(ره) نوشته و ایشان هم به بعضی خواصشان داده اند . اين دستورالعمل با دست خط آیت الله گلپایگانی(ره) موجود می باشد .

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

حقیقت آنچه برای سیر این عوالم یاد گرفته و نتایجش را مفصّلاً در خدمت شریف ابتداء خود بیان کردم و از کثرتِ شوق آنکه با رفقا در همه عوالم همرنگ بشوم، اُسِّ آنچه من از لوازم این سیر می‌دانستم بی‌مضایقه عرضه داشتم، حالا هم اجمالاً آن ‌را به ‌طریقي که یاد گرفتم مجدداً اظهار می‌دارم، طریق مطلوب را برای ماها معرفت نفس گفتند، چون نفس انسانی تا از عالم مثال خود نگذشته، بعالم عُقلی نخواهد رسید و تا بعالم عُقلی نرسیده، حقیقت معرفت حاصل ننموده و به مطلوبی نخواهد رسید، لذا به جهت اتمام این مقصود ، مرحوم مغفور « جزاه الله لنا خیراً جزاء المعلّمین » می‌فرمودند:

باید انسان اولاً یک مقدار زیاده از معمول ، تقلیل غذا و استراحت بکند، تا جنبة حیوانیّت کمتر و روحانیّت قوی گردد. حتی تنقّل بین الغذائین هم نکند و ثانیاً هر وقت غذا می‌خورد باید مثلاً یک‌ساعت بعد از گرسنگی بخورد و آنقدر بخورد که تمام سیر نشود، این در کمّ غذا و امّا در کیفیّتش: باید غیر از آداب معروفه ، گوشت زیاد نخورد به این معنی که شب و روز هر دو نخورد و در هر هفته دو سه روزش را شب و روز ترک کند و یکی هم اگر نتواند در کیف این درجه را ملاحظه نماید که للتّکلیف نخورد، لامحاله آجیل خور نباشد. و اگر احیاناً  نفسش زیاد مُطالبه آجیل کرد، لامحاله استخاره کند و اگر  نتواند (ترك آجيل كند) روزه‌های سه روز ماه را ترک نکند.

و اما تقلیل خواب می‌فرمودند: شبانه روزی شش ساعت خواب کند و البته در حفظ لسان و مجانبت اهل غفلت اهتمام زیاد نماید اینها در تقلیل حیوانیت کفایت می‌کند.

و اما در تقویّت روحانیّت: اولاً دائماً حزن قلبی داشته باشد بجهت عدم وصول مطلوب و ثانیاً تا می‌تواند ذکر و فکر را ترک نکند که اینها دو جناح برای سیر در آسمان معرفتند. در ذکر هم عمده سفارش اذکار صبح و شام شده، اهم آن‌ها که در اخبار وارد شده و عمده‌تر ذکر وقت خواب که در اخبار مأثوره است، لاسیّما متطهّراً در حال ذکر خواب برود.

و در شب خیزی می‌فرمودند: زمستانها سه ساعت و تابستانها یکساعت و نیم و می‌فرمودند که در سجده ذکر یونسیه یعنی در مداوت آن که شبانه روزی ترک نشود، هر چه توانست زیادتر کند، اثرش بیشتر است. اقلّ اقلّ آن چهارصدمرتبه است. خیلی اثرها برده‌ام، بنده خودم تجربه کرده‌ام، چند نفر دیگر نیز مدعی تجربه‌اند، یکی هم زمانی که خوانده می‌شود بقصد هدیه به حضرت ختمی مرتبت (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خوانده شود.

و اما فکر، برای مبتدی ها می‌فرمودند: در مرگ فکر کند تا آنوقت که از حالش می فهمیدند که از مداومت این مراتب گیج شده فی الجمله استعدادی پیدا می‌کند آنوقت به عالم خیالش ملتفتش می‌کردند، تا این که ملتفت می‌شد؛ چند روزی همه شب و روز فکر در این می کند که بفهمد که هر چه خیال می‌کند و می‌بیند خودش و از خودش خارج نیست ،اگر این را ملکه می کرد خودش در عالم مثال می دید، یعنی حقیقت عالم مثالش را می‌فهمید و این معنی را ملکه می‌کرد در حدّ کمال . عالم مثال - که بعد از آن محو صورت است - آن به این است که باید خود بخود ملتفت شده عیاناً حقیقت مطلب را ببیند یا آنقد فکر کند که از طرف حقیقت خودش تجلی کند آنوقت می فرمودند که : باید فکر را تغییر داد و همه صورتها و موهومات را باید محو کرد و فکر در عدم کرد و اگر انسان این را ملکه نماید لابد تجلّی سلطان معرفت خواهد شد، یعنی تجلّی حقیقت خود را به نورانیت و بی صورت و جد تا کمال بها فایز آید و اگر در حال جذبه ببیند بهتر است. بعد از آن راه ترقیات عوالم عالیه را که پیدا کرده هر قدر میسر بکند اثرش را حاضر خواهد یافت و حقیقت آن عوالم فنا است که:

« عندالفنا عن النفس بمراتبها یحصل البقاء ، رزقنا الله و جمیع اخواننا »


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 16:59 موضوع تصاویری از مشاهیر و مشاهد عرفان و مذهب | لینک ثابت


آيت الله سيد حسين يعقوبي قائني

از بيانات عارف وارسته آيت الله سيد حسين يعقوبي قائني (سلمه الله)

معرفی نفس شریف پیامبر اکرم (ص) به عنوان مظهر اتمّ ذات حق تعالی

خدای متعال قابل درک نیست. ذات اقدسش همیشه پنهان است. تا ابد هم که در جستجویش باشی چیزی نمی یابی، لیکن او جلّ و علا ظهورات و تجلیاتی دارد که در مظاهر و مرائی وجود متجلی گشته و معرفت به وسیله ی آنها حاصل می گردد. کمال انسان هم در این است که با این مظاهر و مرائی آشنا شده و نسبت به مقام شامخ آنان معرفت پیدا کند.
مرآت تامّ و تمام این ظهورات ومجلای اتمّ این تجلیات، نفس شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد. آن بزرگوار جلوه ی حق، رتبه ی تنزل یافته ی عالم ذات، تجلی اعظم و مظهر اتمّ ذات حق تعالی است که در عالم صفات و اسماء الهی جلوه گر شده است.
حضرتش خود می فرماید :
                                              مَن رَأنی فقد رَأَی الحَق

در دعای سمات هم از تجلی و ظهور حق در وجود مبارکش درکوه مکه با تعبیر : "ظهورک فی جبل فاران" یاد می کنیم. و دردعای مخصوص شب مبعث، خواسته های خود را از خداوند متعال به تجلی اعظم مسألت می نمائیم که دلالت روشنی بر مطلب فوق الذکر دارد.
بنابراین، آنکه درک شدنی است و درک می شود، همان روح محمدی صلوات الله علیه است.
 
عقل
 
عقل که نزد خدای متعال شرافت دارد از این عالم نیست، بلکه از عالم ملکوت و عالم مجردات است. لذا عقلی که با آن استدلال می کنند خاستگاهش از عالم خیال و واهمه بوده و البته آن غیر از عقلی است که منشأ معرفت و ایمان است.
عقل ابزاری برای به کمال رسیدن روح است. روح انسانی به واسطه ی عقل، خود را به کمال می رساند. ادراک روح نخست به وسیله ی عقل است، اما وقتی روح به کمال رسید خودش می شود عقل، یعنی همه اش درک و ادراک می شود. لذا روح انسانی در عین حال که خودش عقل نیست، غیر از آن نیز نیست.
اگر عقل زنده شود، عشق و محبت نیز احیا می شود. عشق و محبت که ارزشمند ترین سرمایه برای کمال است از جنود عقل و شعاع آن است. چرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را عقل کل می نامند؟ چون اگر عقل باشد، همه چیز هست. و وقتی عقل کل بود، عشق کل نیز هست.
در روایت وارد شده که جبرئیل بر آدم علیه السلام نازل شد و عرض کرد: من مأمورم ترا در برگزیدن یکی از سه چیز مخیر سازم. یکی از آن سه را اختیار کن و دوتای دیگر را واگذار.
آدم علیه السلام پرسید: آن سه کدام اند؟ پاسخ داد: عقل، حیا و دین. آدم فرمود: من عقل را برگزیدم. جبزئیل به حیا و دین گفت: شما باز گردید و او را رها کنید. آن دو گفتند: ای جبرئیل! ما مأموریم هرجا که عقل باشد با وی باشیم.
البته خیال و واهمه غیر از عقل است. خیال و واهمه انسان را از حقیقت دور می سازد.
اینکه برخی می خواهند همه چیز را - به تصور خود - با عقل قبول کنند، خیلی خطرناک است.
تخیلات ما کجا وحقیقت کجا؟ با این خیالات و توهمات چگونه ممکن است بتوان حکمت و فلسفه ی احکام را به دست آورد؟ ما حتی به ریشه ی یک عنایت و منشأ توجهی که به ما می شود نمی توانیم پی ببریم و نمی فهمیم از کجاست، آن وقت می خواهیم به میزان های شرع و علل الاحکام پی ببریم.
زمانی در یکی از روستاهای ورامین مشغول تبلیغ بودم. روحانی دیگری برای تبلیغ به آنجا آمده بود که منبر خوبی داشت. قرار شد که من نماز جماعت بخوانم و او منبر برود. شب اول که برای اقتدا پشت سر ما ایستاده بود، احساس کردم دچار مشکل شده است. از یک سو می خواهد اقتدا کند و به حسب ظاهر چاره ای ندارد و از سوی دیگر ما را نمی شناسد و به تردید افتاده است.
وقتی حال او برایم روشن شد توجهی به او کردم. بلا فاصله با اطمینان خاطر اقتدا کرده و "الله اکبر" گفت.
بعد از نماز جریان را از وی جویا شدم. عینا همان چیزی را که فهمیده بودم تعریف کرد و گفت: راستش را بخواهید من در قم به کسی اقتدا نمی کنم و اینجا هم چون شما را نمی شناختم متحیّر و مردّد مانده بودم، امّا ناگهان اطمینانی برایم حاصل شد که حتی حاضر بودم برای اثبات عدالت شما قسم بخورم!
البته او متوجه نشده بود که منشأ این اطمینان کجاست و چرا ناگهان بدون دلیل ظاهری چنین اطمینانی برای او حاصل شد.


همه ی عنایاتی که از ناحیه ی خداوند متعال افاضه می شود - چه به وسیله ی ائمه ی معصومین و یا ملائکه یا دوستان ائمه - از همین سنخ است.
وقتی انسان از پی بردن به منشأ یک عنایت که جا و مکان ندارد عاجز است چگونه می تواند برای هر امر دینی یا حکم فقهی دلیل عقلی بطلبد و پذیرش آنرا مشروط به پی بردن به حکمت و علت آن نماید؟
همین قدر که صاحب شریعت را حکیم و عادل، و ساحت پاکش را مبّری از لغو و بیهوده دانستیم باید به احکام و دستوراتش ایمان آورده، آنها را از جان و دل بپذیریم و خالصانه برای جلب رضایتش به آنها روی آوریم. از توهمات و خیالات چه در توجیه و تفسیر احکام و چه در کیفیت انجام عبادات پرهیز نمائیم.
باید بدانیم که هیچ چیز از خود نداریم و همه چیز ما از خالق یکتاست. ایمان بیاوریم به خدایی که ایستادن، حرف زدن و حتی نفس کشیدن ما به قدرت و اذن اوست و به همین جهت در نماز "بحول الله و قوته اقوم و اقعد" می گوییم. به نماز که می ایستیم بدانیم در مقابل خداوندی ایستاده ایم که ما را می بیند و از حال ما و ضمایر و خیالات ما آگاه است. خدایی که غیر از او خدایی نیست و تمام ما سوی الله قائم به او هستند.
اگر قلب انسان این چنین به خدا ایمان داشته باشد و این گونه در برابر دستوراتش تسلیم و این طور او را عبادت کند، حقیقتا خدا عبادت می شود و عبادت او عبادت صحیحی خواهد بود و الّا خیالات خود را عبادت کرده و عبادتش نه تنها قرب آور نیست بلکه از ساحت عقل نیز که از عالم ملکوت و عالم مجردات است به مراتب دوربوده، و در نهایت او را مهجور خواهد ساخت.


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 17:19 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


مصباح الشریعه به شرح علامه مصطفوی(ره)

باب ظهور مراتب مکنونات قلب در بیان صادق الائمه (ع) به شرح مرحوم علامه مصطفوی (ره)



در كتاب مصباح الشريعه آمده است: حضرت امام صادق(علیه السلام) فرمود: مكنونات قلب اهل عرفان روي سه اساس قرار مي گيرد: روي خوف و رجاء و محبت.
     اما خوف: پس آن اثر و فرع علم است.
    و اما رجاء: پس آن فرع و نتيجه حصول يقين است.
    و اما محبت: پس آن در اثر معرفت حاصل مي شود.
    و علامت خوف: فرار و پرهيز كردن است.
    و علامت رجاء: طلب و در خواستن است.
    و علامت محبت: اختيار كردن و برگزيدن محبوب است به چيزهاي ديگر.                                       

به عبارت روشن تر، هرگاه علم در سينه كسي حاصل شد و از عظمت و مقام طرف اطلاع پيدا كرد، قهراً از او خائف خواهد شد و چون خوف در دل او برقرار شد، از خلاف و عصيان پرهيز و خودداري كرد، از خطر و ضرر نجات خواهد يافت.                                                                                                           

و هرگاه نور يقين در قلب انسان تابيد فضيلت و صفات جود و كرم و لطف طرف را مشاهده خواهد كرد و چون توانست از فضائل و صفات برجسته طرف اطلاع پيدا كند، البته به لطف و فضل او اميدوار خواهد بود و چون حقيقت و حلاوت اميدواري را در خود يافت قهراً به مقام جست وجو و طلب خواهد آمد و هر كه در صدد طلب شد و در اين مرحله توفيق يافت مطلوب و مقصود خود را به دست خواهد آورد.
    

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد    يا جان رسد به جانان يا خود ز تن برآيد 

 و هرگاه پرتو معرفت در باطن قلب جلوه گر گشت: نسمات محبت به هيجان و حركت آيد و چون نسيم محبت وزيدن گرفت و در سايه محبت و محبوب مانوس و آرام شد، محبوب خود را بر چيزهاي ديگر ترجيح و اختيار كرده و از فرمان و امر و نهي او پيروي نموده و اوامر و نواهي محبوب خود سعي وافي و مراقبت كرد به حقيقت و روح راز و نياز به محبوب خود رسد و از مقربان پيشگاه او محسوب خواهد شد.1 علم و يقين و معرفت هر يك در اينجا به معني خاص و مخصوص خود استعمال شده است.

شرح: معني مخصوص علم: علم پيدا كردن از راه ديدن آثار و علائم شيء است.
معني مخصوص يقين: يقين پيدا كردن به ديدن و مشاهده خود شيء است. 
معني مخصوص معرفت: معرفت شناختن شيء و صفات و خصوصيات او است.                                

پس مراتب و درجات شناختن پروردگار متعال بر اين سه درجه بوده و هر يك از اين مراتب سه گانه آثار و لوازمي دارد. كسي كه در تمام حركات و اعمال خود مراقب و محتاط و خائف بوده و از غضب و خلاف پروردگار متعال پرهيز و اجتناب مي كند، در مرتبه اول علم است. كسي كه با داشتن صفت خوف و احتياط، پيوسته به فضل و احسان و نيكويي هاي پروردگار متعال اميدوار است، در مرتبه دوم علم (يقين) است. كسي كه با رعايت احتياط و با داشتن اميد، محبت و شوق و علاقه پروردگار متعال در دل او جايگزين و ثابت شده است، در مرتبه سوم (معرفت) است و اگر كسي چيزي از اين آثار و علائم را در وجود خود مشاهده نكرد، به طور حتم از معرفت خداوند متعال بيگانه خواهد بود.

            بنماي رخ كه خلقي حيران شوند و واله      بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد


لطيفه ديگر آن كه: محل علم را سينه (صدر) قرار داده است و يقين را قلب معين كرده است و محل معرفت را فواد كه باطن قلب است.

 و اين اصول سه گانه (خوف و رجاء و محبت) مانند حرم و مسجد و خانه كعبه است، پس كسي كه در محيط حرم شهر مكه داخل شد، از آزار و اذيت هاي مردم مامون است و چون از روي حقيقت و اخلاص داخل مسجد شد، جوارح و اعضاي او از به كار بردن در معصيت و مخالفت محفوظ است و چون داخل خانه كعبه شد، لازم است كه قلب خود را از اشتغال به غير خدا و از توجه و ياد مخلوق نگه دارد. پس به دقت متوجه باش، اگر حال تو طوري است كه اجازه مي دهد و راضي هستي كه مرگ به تو فرا رسيده و رخت از زندگي دنيا بربندي، البته شكر خدا را به جاي آور كه تو را چنين توفيقي داده و از راه هاي ضلال و خلاف به صراط مستقيم هدايت فرموده است.                                                                                       

و اگر احوال و اعمال تو اقتضا نمي كند كه تن به مرگ داده و راضي به فرا رسيدن قاصد اجل شوي، حتمي است كه بايد از اين حالت منصرف گشته و تصميم جدي و اراده قوي براي تحصيل سعادت خود گرفته و بر خطاها و غفلت ها و بر آنچه از عمر تو به بي حاصلي گذشته است، نادم و پشيمان گردي! و از پروردگار متعال ياري بطلب كه تو را در راه تطهير ظاهر از معاصي و تنظيف قلب و باطن از عيوب موفق بدارد! و علاقه غفلت را از قلب خود پاره كرده و آتش شهوت را از نفس خود خاموش كن!

شرح: وجه تشبيه اصول خوف و رجاء و حب به حرم و مسجد و كعبه، از اين لحاظ است كه آدم خائف در نتيجه فرار و پرهيز از عصيان چون كسي كه وارد حرم باشد از آزار و زحمت مامون مي شود و چون وارد مرحله رجاء شد و خود را از طغيان و عصيان حفظ كرد و اميد فضل داشت، مانند كسي مي شود كه داخل محيط مسجد مكه شده و به مقتضاي آن محيط و براي حفظ آداب و احترام مسجد، نهايت مراقبت را در تقوي و پرهيزكاري و حفظ آداب و اعمال و عبادات مسجد به كار برد و چون به ميدان محبت قدم گذاشت و از ماسواي پروردگار منقطع گشت، مانند كسي خواهد بود كه داخل خانه كعبه شده و به اقتضاي خانه مخصوص خدا از همه جا منقطع گشته و تنها توجه او به صاحب خانه باشد.
اما مناسب اين اصول با راضي شدن به مرگ، از اين لحاظ است كه شخص پرهيزكار و محتاط كه قدر مسلم از معاصي و خلافها اجتناب كرده و خائف است، وحشت و اضطراب و ترسي از مرگ و لقاي پروردگار ندارد.
     


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ساعت 15:15 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


آیت الله جوادی آملی

مراحل و موانع سیر و سلوک از دیدگاه فقیه عارف، حضرت آیة الله جوادی آملی (دامة برکاته)

صاحب نظران علم اخلاق بر آنند كه بخش‌هاى آغازین علم اخلاق را آشنایى با رذایل اخلاقى و راه‌هاى زدودن آنها تشكیل مى‌دهد؛ انسان، نخست باید رذایل اخلاقى و نفسانى را شناسایى و آنها را دفعا یا رفعا طرد كند؛ به این معنا كه اگر ندارد، بكوشد به آنها مبتلا نشود و اگر به آنها آلوده است، تلاش كند آنها را برطرف كند.

آشنایى با رذایل اخلاقى براى طبیب روح، درست مانند آشنایى با سموم براى طبیب جسم لازم و سودمند است؛ تا خود به آنها مبتلا نشود و به دیگران نیز هشدار دهد تا به آن دچار نشوند و اگر دچار شدند، راه درمان را به آنان نشان دهد و آنان را درمان كند. از این رو بسیارى از بزرگان علم اخلاق گفته‌اند: ترك رذایل و اجتناب از آن تخلیه، یعنى خالى كردن نفس از رذایل اخلاقى است و بر تحلیه، یعنى آراستن نفس به زیورهاى فضایل اخلاقى، مقدم است. این سخن گرچه تام است؛ ولى باید توجه كرد كه تخلیه از رذایل با تحلیه به فضایل كاملا فرق دارد؛ زیرا فضایل در نهاد آدمى ریشه‌دار است، لیكن رذایل، امرى عارضى است؛ در حالى كه انسان از نظر علوم حصولى، نادان به دنیا آمده است: (( و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شیئ )) در علوم حضورى و شهودى مانند معرفت حق و اسماء و تعینات او با سرمایه فطرت توحیدى آفریده شده است:(( فاقم وجهك للدین حنیفا فطرت الله التى فطر الناس علیها )) در زمینه مسائل عملى نیز چنین است. هنگامى كه روح انسان به بدنش تعلق گرفت، اگر چه منزه از رذایل اخلاقى بود ولى تهى از فضایل نبود؛ بلكه با فضایل گرایش به حق آفریده شد كه از آن به فطرت توحیدى یاد مى‌شود:(( و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها )) بنابراین، روح انسان در عین حال كه ملهم به فجور و تقواست گرایش به تقوا هم دارد؛ در نتیجه اگر این رذایل عارضى زدوده شود، آن فضایل فطرى، شكوفا مى‌گردد و خود را بهتر نشان مى‌دهد و در عین حال انسان مى‌تواند آن را تحصیل و تكمیل كند. (مراحل اخلاق در قرآن،ص ۲۲)

سید: نیت حقیر این است که برای آشنایی بیشتر با مبانی سیر وسلوک و مراحل آن ،آنهم تا حد امکان بصورت علمی و مستدل جملاتی از برخی بزرگان تقدیم عزیزان شود تا ان شاالله تعالی کمکی باشد برای حرکت به سوی معشوق. و این مقدمه ای بود از معظم له برای آغاز این حرکت تا یار چه را خواهد و میلش به که باشد.


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 22:32 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


محیی الدین ابن عربی

اسارت عارف كامل ،  شيخ اكبر ، محيي الدين ابن عربي (ره)

۩  سفري در عالم حيرت ۩

او پس از ابتلا به بيماري سختي كه گمان مي كرد هيچگاه بار ديگر از آن بيماري بهبود نمي يابد ، شروع به تاليف كتابي كرد كه در آن تلاش كند تا به فهم معاني قرآن بپردازد . در اين حين والي او را خواست و با شتاب دستگير كرد و مدت يكسال وي را به زندان افكند . وي در زندان به تاليف كتابي پرداخت به نام " شجون المسجون و فنون المفتون "  يعني اندوه هاي زنداني شده و هنرهاي مرد شيفته . خودش مي فرمايد : آنگاه ، خدا مرا از آن بيماري شفا داد . پس به آنچه باور داشتم بازگشتم كه همان اجتهاد در فهم معاني كتاب خدا ، بدون بازگشت به تقليد يا گرايش به چيزي جز آن ، مي باشد . پس از مسافتي بطول 15 روز با گروه پيك ، با فشار سخت مرا خواست و از من دانشي خواست كه بدان دست نداشتم . آنگاه مرا يكسال به زندان افكند . پس براي خود بر آنچه بر من گذشته بود ، تذكره اي گرد آوردم . و آنرا اندوه هاي زنداني و هنرهاي مرد شيفته ناميدم . و ترتيب و نظم كلام را بر طبق خرد و آنگونه كه بايسته است رعايت نكردم . بلكه چون گردآورنده هيزم ، آن را گرد آوردم . از مهمترين خصوصيات اين كتاب اين است كه جناب شيخ با حس ثقل حيات و با تحمل مشقات جانفرسا ، حكمتها و مضامين عرفاني را در قالب شعر و پند آورده است . يعني يك قبض نامه ي كامل . يعني بايد دقت كرد كه يك عارف در يك سال قبض ، به چه مي انديشيده و چه مي كرده است . از جمله كلمات قصار شيخ اكبر (ره) اينهاست : * تو ، آني ، كه بدان مي گرائي . * ارزش هر فردي به اندازه ي سخن دل اوست . * اساس معرفت حالتي است كه تو را تقسيم و پراكنده نسازد . * نفس خزانه ي ابليس است كه در آن كالاهاي ديگر ابليس وجود دارد .

ترجمه بعضي از ابيات شورانگيز جناب محيي الدين اينگونه مي شود كه :

1 – به حق باز گرد و از هر آزار كننده اي بگريز و تو را آزار نمي رساند مگر هر آنچه كه مي شناسي . و از هر چيزي كه محبوب را توصيف مي كند كناره گير . چه محبوب به وصف نمي آيد .

2 – اي كه مرا از من به او مي كشاني بهر چيزي كه مرا از او جذب مي كند . تو پرده  از پرده اي . پس كنار زدن پرده ي حجاب ، خود ، پرده است .

3 – من خود را در حاليكه در پرده صورتهاي ديگر بودم ، به تعداد نفس ها آشكار نمودم . همه چيز جز من بود و جز من كسي نبود كه با من معامله كند و اگر تو از اغيار باشي ، من خطر كردم . غير من كجاست . زيرا اگر من به خود نگاه كنم نگاهم نادرست است . با باطن خويش نجوي كردم پس چشم بصيرت آنچه را كه با ديدگان ديدم مشاهده نكرد .

4 – بر دل من آتش بزني يا رهاكني ، نفس تو آزار مي بيند . زيرا تو در دنده هاي وجود من هستي . تيرهاي مژگان خود را حبس كني يا آنها را بيندازي ، زيرا تو در آنچه تير مي اندازي با من همراهي . نشيمنگاه آن تيرها دل است و آن تويي كه در اين جايگاه ، مسكن گزيده اي .

5 – در جايگاه هاي قرب خود ، با من سخن مي گويد . ديگري را بر خود گواه مي گيرم در حالي كه من گواه خود هستم . پس گفت : جز من نمي گويد . من هم سخن مي گويم و سخن مي شنوم . يكي هستم و متعدد . و من جز خود نيستم . جز اينكه من جزء او هستم و از او نزديكتر به من و در نزديكي دورترم . بالا بود و متعالي و مرا به خودم به وحدت نزديك كرد : با آن وحدت مرا مي بيند و جز ما وجود ندارد . ذاتم را از دست ندادم و از ميان نرفت بلكه بوسيله او ذاتم را يافتم و بي نهايت در آنجا ، بالا رفت و جاودان گشت .

6 –  بر همه آشكار مي شود در حالي كه من مي نگرم مي بيند كه وي به من مي نگرد و ديده نيز چنين مي كند . در اشياء حلول مي كند و از اين معني برتر ، پس حلول چيست ، و دوگانگي و غير در ميان اهل نظر كجا است . چون سخن مي گويد در زبان سخن ، همه را مخاطب قرار مي دهد و آنگاه كه مي نگرد ، به همه چيز مي نگرد . و همگان در زبان گفتار ، زبان اويند و آنگاه كه مي نگرد همه ديدگان اويند . گاهي با گفتار خود با من مناظره مي كند . و زماني با ديدار مرا خطاب مي كند . به ديدار وي ، ديدارم به گفتار تبديل مي شود و گفتارم به چشم مبدل مي گردد . من خليفه او شدم . چون گوش و ديده من ، به ديدار و ي خوي كرده است . ..جز او نگرنده اي نمي بينم . و هرگز كسي را جز خود نديده ام كه به جز خودم نظر افكند .

مزار شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی (ره) در کوه قاسیون

 

7 – نفس را در رفتار با حق در آرزوهاي خواهشهاي نفس و در ساير حالات عادت ده . چه او به هر حال فردا به آنچه كه عادت كرده اي با تو رفتار مي كند .

8 – گام ها به قصد رسيدن به مرگ شتاب گرفته اند . قصدي كه جديت و شجاعت در آن نمايان است . مرگ ، باب و درگاه خداست . اگر وجود نداشت ، گروه ها و اقوام در مقصود و هدف خود كامياب نمي شدند . پس مرگ را بنگر و دقت كن كه يك امر واحد را مي بيني و هرچه در عالم هستي است ، بت هايند . پس هستي براي انسان آغازي است به سوي غايت و پايانش و مرگ پايان و غايت آن است .

9 – در تمام مظاهر و پديده ها جز خود نديدم پس در آن با ضعف برونم چيزي مرا خشنود نكرد . و تو از هر بيننده اي بالاترين هستي . پس پايين تر از تو را نه آشكار مي سازم و نه پنهان مي دارم .

 


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ساعت 10:3 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


علامه طهرانی (ره)

 بیانات دلنشین علامه ی عارف سید محمد حسین حسینی طهرانی (ره)

 

باید چشم را از دیدن غیر پاک کرد

 

بالجمله‌ بايد چشم‌ را از ديدن‌ غير ليلي‌ پاك‌ كرد و گوش‌ را از طنين‌ و آواي‌ جز او شستشو داد تا وي‌ اذن‌ نظاره‌ به‌ چهره‌ و استماع‌ سخنانش‌ را بدهد. خدايا چكار بايد كرد ؟! راه‌ چاره‌ كدام‌ است‌ ؟! بالجمله‌ و محصّل‌ كلام‌ اميدي‌ و روزنه‌اي‌ يافت‌ مي‌شود يا بايد مأيوس‌ بود ؟! زنان‌ قبيلۀ ليلي‌ مي‌گويند: آقاجان‌ ! برو چشمت‌ را تطهير كن‌ ! گوشت‌ را پاك‌ كن‌ ! تطهير چشم‌ به‌ گريه‌ است‌ در شبهاي‌ تار از فراق‌ محبوب‌ ازل‌ و ابد ؛ و تطهير گوش‌ به‌ نگهداري‌ آن‌ است‌ از شنيدن‌ سخنان‌ تفرقه‌انگيز كه‌ معشوق‌ و محبوب‌ را خوشايند نمي‌باشد . پاك‌ كردن‌ چشم‌ عَنْ كُلِّ ما لا يُحِلُّ اللَهُ النَّظَر إلَيْهِ و پاك‌ كردن‌ گوش‌ عَنْ كُلِّ ما لا يُحِلُّ اللَهُ الاِسْتِماعَ إلَيْهِ . (به‌ هر چه‌ خدا حلال‌ نمي‌داند نگاه‌ مكن‌ ، و به‌ هرچه‌ خدا حلال‌ نمي‌داند گوش‌ فرا مدار!)

مگر در اخبار نداريم‌ كه‌ خداوند عليّ اعلي‌ هيچ‌ چشمي‌ را بيشتر از چشم‌ گريان‌ دوست‌ ندارد ، و در روز قيامت‌ همۀ چشمها گريانند مگر آن‌ چشمي‌ كه‌ از عذاب‌ خدا در نيمه‌هاي‌ شب‌ گريان‌ باشد ؟اين‌ گريه‌ براي‌ چيست‌ ؟ براي‌ نظره‌ها و نگاههائي‌ كه‌ بغير خدا افتاده‌ است‌. براي‌ شستشوي‌ جرمها و كثافاتي‌ مي‌باشد كه‌ چشم‌ بصر و چشم‌ بصيرت‌ را فراگرفته‌ و نظر به‌ ليلي‌ بدون‌ آن‌ تطهير و لايروبي‌ و شستشو امكان‌پذير نمي‌باشد . پس‌ شستشو ، راه‌ است‌ و طريق‌ به‌ مقصد . بعد از اينكه‌ اين‌ راه‌ طيّ شد ، انسان‌ مي‌رود بالاتر تا اينكه‌ بايد با خدا ، خدا را بشناسد . آنجا ديگر خداست‌ و غير از او نيست‌ . همۀ مراتب‌ طيّ شده‌ و اين‌ شخصِ گريه‌ كرده‌ ، ديدگانش‌ پاكيزه‌ شده‌ و نِساءِ حَيّ (زنان‌ قبيله‌) هم‌ وي‌ را ملامت‌ نمي‌كنند. مي‌رود ، مي‌رود ، نزد ليلي‌ مي‌رود . ديگر عشقش‌ مادّي‌ نيست‌ . عشق‌ مجازي‌ نمي‌باشد . ليلي‌ بدن‌ نيست‌ ؛ روح‌ است‌ و نفس‌ مجرّد است‌ . در اينصورت‌ اگر ليلي‌ در مشرق‌ عالم‌ باشد و مجنون‌ در مغرب‌ عالم‌ ، با هم‌ ارتباط‌ دارند . خوب‌ ادراك‌ مي‌كند: امروز سر ليلي‌ درد مي‌كند ، ليلي‌ خواب‌ است‌ ، ليلي‌ بيدار است‌ ، ليلي‌ مريض‌ است‌ ، ليلي‌ سالم‌ است‌ ...

بسياري‌ از عاشقان‌ از اصحاب‌ رسول‌ اكرم‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و اصحاب‌ ائمّۀ معصومين‌ صلوات‌ الله‌ عليهم‌ اينچنين‌ بوده‌اند . اُوَيس‌ يَمانيّ قَرَنيّ اينگونه‌ بوده‌ است‌ . اصولاً وجدانشان‌ ادراك‌ مي‌كرد منويّات‌ مواليان‌ خودشان‌ را . وجودشان‌ مي‌فهميد مصالح‌ و مفاسد خود را كه‌ خواستۀ سروران‌ و سيّدان‌ و سالارانشان‌ بود . دندان‌ پيغمبر در روز اُحُد شكست‌ ، در همان‌ روز و همان‌ ساعت‌ دندان‌ اُويس‌ هم‌ در يمن‌ شكست‌ .

 

خدا را باید با «خدا»  شناخت .  " آفتاب آمد دلیل آفتاب "

 

خداوند سبحانه‌ و تعالي‌ شأنه‌ نور است‌ و ظاهر ، و همۀ موجودات‌ را او به‌ ظهور رسانيده‌ است‌ . انسان‌ مي‌خواهد برسد به‌ او ؛ اينكه‌ مخلوق‌ است‌ و ظهور ، كجا و كي‌ و چگونه‌ امكان‌ دارد به‌ ظاهر برسد ؟ وقتي‌ از اظهارِ ظهور رفع‌ يد نمايد، متّصل‌ بشود به‌ شعاع‌ و برگردد به‌ مبدأ نور . برگردد به‌ خورشيد ، و برود در ذات‌ خورشيد . آنجا ديگر شعاع‌ نيست‌ . خورشيد ، خورشيد است‌ . و لهذا ذات‌ خورشيد را غير از خورشيد ، موجودي‌ نمي‌تواند بشناسد .

ما هر چه‌ خورشيد را تعريف‌ و تمجيد و تحميد و تحسين‌ نمائيم‌ ، كجا حقيقتش‌ را توانسته‌ايم‌ بازگو كنيم‌ ؟ كجا خورشيد را خواهيم‌ ديد ؟ كجا گرماي‌ خورشيد را ادراك‌ مي‌كنيم‌ ؟ كجا از عظمت‌ خورشيد و نفس‌ خورشيد و كيفيّت‌ و كمّيّت‌ آن‌ اطّلاعي‌ پيدا مي‌كنيم‌ ؟ ما ميليونها فرسنگ‌ از خورشيد دوريم‌ كه‌ في‌الجمله‌ حرارتي‌ از آن‌ به‌ ما مي‌رسد . وقتي‌ بخواهيم‌ خورشيد را نگاه‌ كنيم‌ بايد با شيشۀ سياه‌ رنگي‌ آن‌ را مشاهده‌ كنيم‌ تا از پشت‌ حجاب‌ سياه‌ و تاريك‌ فقط‌ بتوانيم‌ قرص‌ آنرا ملاحظه‌ نمائيم‌ .

معرفت‌ ما به‌ خورشيد همين‌ مقدار است‌ . چه‌ كسي‌ قدرت‌ آنرا دارد كه‌ خورشيد را پيدا كند و عارف‌ و شناساي‌ او گردد ؟ آن‌ كس‌ كه‌ از اينجا برخيزد و برود در درون‌ خورشيد ذوب‌ شود و محو شود و از ذرّات‌ وجود و هستي‌ او گردي‌ هم‌ نماند ، او خورشيد را شناخته‌ است‌ . افسوس‌ كه‌ در آنجا «او» پيدا نمي‌شود و عبارت‌ و لفظ‌ «او» در ذات‌ خورشيد راه‌ ندارد . ( الله شناسی - جلد اول )

 

سید : از جمله اموری که سالک همیشه باید ملتزم باشد امر مهم مراقبه می باشد. البته برای مراقبه نیز مراتبی هست که شخص سالک باید آن مراتب را بشناسد تا خود را به مراقبه ای که در حد اوست مزین نماید. فی المثل سالک مبتدی باید به انجام واجبات و ترک محرمات مشغول باشد اما همین شخص بعد گذشت مدتی و طی کردن مراحلی بنا بر فرموده مرحوم علامه(رحمة الله علیه) دیگر حتی باید از برخی مباحات نیز چشم پوشی کند و گوش خود را در معرض هر صوتی اگرچه حلال قرار ندهد اما همانطور که عرض شد این بعد از گذشت برخی مراحل است و چه بسا سالک مبتدی خود را ملتزم به مراقبه ای در این حد نماید و بعد از مدتی بریده و کم بیاورد. پس باید توجه داشت که طی مراحل برای سالک تدریجی است و عجله ابدا به نفع او نمی باشد بلکه خطرناک نیز هست.// الهی انت کما احب فجعلنی کما تحب


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 14:26 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


مطالب عرفانی در بیان آیت الله جوادی آملی

مطالبی نورانی از فقیه سالک حضرت آیت الله جوادی آملی

حجاب هاي نوري

اگر سالكي از هر تعلّق، بلكه از هر تعيّن، منقطع و آزاد شد، همان‌طور كه هيچ موجود مادّي، براي او حجاب ظلماني نيست، هيچ موجود مجرّد نيز براي او حجاب نوري نخواهد بود، و صعوبت هيچ مطلب علمي  مانع نفوذ شهود او نمي‌باشد، زيرا از هرگونه نيازي به علّت‌هاي قابلي رهايي يافت و فقط به علّت فاعلي وابسته شد، و ديگر سخن از ظرفيّت محدود و قابليّت مقيّد نيست، چون فقط به عزّ قدس خدا تكيه كرد، و آن مقام هم، تحمّل همه تجلّي‌ها را داراست، زيرا معدن عظمت و بزرگي است و آنچه در پايان همين مناجات آمد كه «... و ألحقني بنور عزّك الأبهج فأكون لك عارفاً و عن‏سواك منحرفاً... »، هماهنگ با «كمال انقطاع» است،

و اينكه آمده: «... و منك خائفاً مراقباً... »، منظور خوف هجران از آن ملاحظه صعقه‌آور است، نه خوف از دوزخ كه راجع به كمال‌هاي ابتدايي آن ذوات مقدّسه است، و براي هميشه آن خوف از جهنّم و ساير كمال‌هاي انساني را كه در ادعيه ديگر وارد شده دارند، ليكن خوف در اين جمله از مناجات، همان ترك از دست دادن مقام قرب شهود است؛ نظير آنكه مي‌گويد: «... هبني صبرت علي عذابك فكيف أصبر علي فراقك، و هبني صبرت علي حرّ نارك فكيف أصبر عن النظر إلي كرامتك... ».[1]

تأثير صاحبان نفس

در حوزه و دانشگاه سلسله‏اي از مفاهيم و علوم آموخته مي‏شود كه از آن‏ها به علوم حصولي ياد مي‏گردد.
اين علوم، حتي در عقلي‏ترين شكل خود يعني فلسفه نيز به عالم خارج راه ندارند و مشكلي را نمي‏گشايند، زيرا همه آموزه‏هاي علوم حصولي درحدّ صورت ذهني هستند و آنجا هم كه سخن از جهان بيرون به ميان مي‏آورند، بازگشتش به مفهوم است، زيرا واژه‏هاي واقع يا خارج به حمل اوّلي واقع و خارج‏اند، وگرنه به حمل شايع تنها مفهوم و صورتي ذهني‏اند و درست بر همين اساس است كه بسياري از دانش آموختگان حوزه و دانشگاه به رغم دستيابي به علوم مختلف، در مقام عمل دست و پايشان مي‏لغزد؛ و برخي به آساني دچار خطاهاي عملي مي‏شوند. اين علوم به تنهايي از تأثير بر نَفْس عالِم خود ناتوان‏اند، چه رسد به تأثير در انسان‏ها و موجودات عالم.
آنچه در عالم خارج اثر خارجي مي‏گذارد، نَفْس و نَفَس انسان صاحب بصيرت است. كسي كه نَفْسش بر اثر بندگي خداوند، تعالي نيافته و به نور علم كه خداوند در دل اولياي الهي مي‏تاباند: ليس العلم بالتعلم إنما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي أن يبديه[۲] نوراني نشده و از تيه نظر به مستقرّ بصر راه نيافته است، نَفَسش نيز بي‏اثر است.
همان‏گونه كه صاحب عوارف مي‏گويد، آن عالِمي كه محضرش نفعي نبخشد، سخنش هم سودمند نيست. دانشمندي كه نشستن و برخاستن، سكوت و تكلّم، رفتن و آمدن و سنّت و سيرت او اثرگذار نباشد، سخنانش هرگز سودي نخواهد داشت: من لاينفعك لحظه، لاينفعك لفظه.[۳] در ميان انسان‏ها صاحبان نظر اندك‏اند و بصيرت‏مندان نادر. آنان كه صاحب نَفْس و نَفَس‏اند، اولياي خدايند و امام معصوم به ويژه حضرت خاتم اوليا حجة بن الحسن المهدي(عج) سر سلسله صاحب نَفَسان عالم است، از اين‏رو در گاه ظهور، عقول به نَفَس مسيحايي آن جان جانان عالم زنده خواهد شد.
مَثَل تأثير اولياي خدا به ويژه وجود مقدس امام عصر(عج) در نفوس انسان‏ها مَثَل مغناطيس يا كيمياگر است، چون مغناطيس بي‏هرگونه حركتي، تنها با جاذبه ذاتي خود آهن سنگين را به سوي خويش مي‏كشاند و كيمياگر بي‏هيچ سخني، شي‏ء خسيس را ماده‏اي عزيز مي‏گرداند و در عرصه تكوين آن، تحولي جوهرين مي‏آفريند.
ديدار انبيا و ائمه هدا و اولياي خدا اثري مغناطيس‏گونه و كيميايي دارد و اين خصيصه در جمال دل‏آراي امام عصر(عج) ظهور بيشتري دارد، چون برخلاف ساير انبيا و ائمه(عليهم‌السلام) اجازه دارد همچون مغناطيس دلربايي و چون كيمياگر جهان را دگرگون كند. به همين دليل، لحظه‏اي ديدار او در قلوب تحول مي‏آفريند و كسي را در برابر جذبه وجود مباركش تاب مقاومت نيست، همچنان كه آهن در برابر آهنربا.
خليفه خدا به زبان فلسفه، كلام يا عرفان نظري سخن نمي‏گويد، بلكه زبان او عرفان عملي و سخنش همان جذبه ، كشش و شوري است كه در دل مي‏انگيزد.

[1]  ـ مفاتيح الجنان، دعاي كميل.
[۲] ـ مشكاة الانوار، ص 325. ر.ك: بحار الانوار، ج1، ص225 «أن يهديه» دارد.
[۳] ـ عوارف المعارف، ص 74.
منابع : سرچشمه انديشه ج 5 ص 256 - امام مهدي موجود موعود ص 85-87

 

سید : الحق که خط به خط این نوشتار دریای معرفت و نور است. انسان با مواجه با بزرگانی چون فقیه عارف حضرت آیة الله جوادی آملی معنای این آیه را به وضوح درمی یابد که فرمود: یوت الحکمة من یشاء و من یوت الحکمة فقد اوتی خیرا کثیرا) اما چون نقل کلام ایشان است مناسب میدانم مطلب دیگری نیز از ایشان عرض کنم که بسیار راه گشاست و به اصطلاح کلید رفع برخی مشکلات سلوکی ست. بسیاری از ما تصور صحیحی از عرفان نداریم و گاهی میان عرفان و اخلاق خلط می کنیم و بخاطر همین بسیاری از افراد متخلقی که چه بسا دارای کراماتی نیز هستند عارف خطاب می کنیم، و در مقابل انتظاراتی که از یک عارف داریم همان انتظاراتی است که از یک شخص اخلاقی داریم! ایشان در این باره می فرمایند: اخلاق پایین فلسفه قرار دارد اما عرفان بالای فلسفه. یعنی اخلاق مقدمه برای رسیدن به عرفان واقعیست و کسی که تهذیب نفس نکرده و در مسائل اخلاقی کار نکرده ورودش در عرفان عملی صحیح نیست و چه بسا خطرناک نیز باشد و به قول یکی از اولیائ الهی که می فرمودند: سالک ابتدا باید مشغول کسب ملکه ی تقوا گردد سپس در مسیر سیر و سلوک گام نهد. اما متاسفانه بسیاری از این نکته غافلند و چه بسا در جلسات عرفانی نیز شرکت می کنند وحتی دستوراتی نیز می گیرند و عمل هم می کنند اما اگر اهل مراقبه و تهذیب نفس نباشند یقینا آن اثر مطلوب را نخواهند دید (سالک در اوائل سیر شاید گاها دچار خطایی شود اما باید فورا توبه کرده و جبران مافات نماید). البته قصد حقیر نا امید کردن رفقا از مسیر سیرو سلوک نیست بلکه انسان این قابلیت را دارد که در هر موقعیت و شرایطی با توبه واقعی خود را از ناپاکی ها پاک کند و مستعد ورود در دریای معرفت الهی گردد اما این که بخواهیم هر غرق در رذائل باشیم و هم محرم اسرار و معارف رویای است دست نیافتنی.الهی انت کما احب فجعلنی کما تحب //// جلد۶و۸ کتاب "مطلع الانوار " که مخطوطات علامه عارف سید محمد حسینی طهرانی(ره) است چاپ شده . همینطور جلد دوم کتاب " آیت نور " با نام " نور مجرد " که زوایایی دیگر از حیات علامه طهرانی(ره)را بیان میکند هم به چاپ رسیده است .


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 14:22 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


رساله لقا’الله آیت الله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی(ره)

رساله ی لقاء الله اثر شورانگیز عارف کامل آیت الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی (ره)

یكی از شاگردان آیت الله انصاری همدانی(ره) می گفت كه آقای انصاری همدانی(ره) با خواندن و عمل به كتاب « رساله لقاء الله » در ظرف چهل روز وارد عالم مثال شدند. علامه ی طهرانی(ره) می فرمودند : کتاب لقاءالله ایشان آتشی مخصوص دارد و برای فتح باب سالکین الی الله  کلید و رمز موفقیت است . حضرت آیت الله حاج سید جعفر شاهرودی  می‌گوید:« شبی در شاهرود خواب دیدم كه در صحرایی حضرت صاحب الامر (عج) با جماعتی تشریف دارند و گویا به نماز جماعت ایستاده اند. جلو رفتم كه جمالش را زیارت و دستش را بوسه زنم. چون نزدیك شدم شیخ بزرگواری را دیدم كه متصل به آن حضرت ایستاده و آثار جمال و وقار بزرگواری از سیمایش پیداست. چون بیدار شدم، در اطراف آن شیخ فكر كردم كه كیست كه تا این حد نزدیك به امام زمان (عج) است. از پی یافتن او به مشهد رفتم، نیافتم. به تهران آمدم، ندیدم. به قم مشرف شدم، او را در حجره‌ای از حجرات مدرسه فیضیه كه مشغول به تدریس بود، دیدم. پرسیدم كیست؟ گفتند: « عالم ربانی آقا حاج میرزا جواد آقا ملكی تبریزی است. » خدمتش مشرف شدم. تفقد بسیاری كردند و فرمود كی آمدی؟ گویا مرا دیده و شناخته و از قضیه آگاهند. پس ملازمش را اختیار نمودم و او را چنان یافتم كه دیده بودم و می‌خواستم  »

توبه های واقعی

باری , اوقات توقف ایام تحصیل که نجف اشرف مشرف بودیم , جناب عالم عامل جلیل و حکیم بزرگوار بی بدیل آخوند ملا حسینقلی همدانی – قدس الله روحه – به یکی از طلاب راه آخرت , عمل توبه را تلقین فرمودند . دو سه روزی به جهت انجام این مهم غائب شد . بعد که آمد دیدیم که بدنش که چاق و نشیط و رنگش که خیلی آبدار بود , بدنش کانه نصف شده و رنگش زرد و پریشان گردیده که عادتاً در یک دو روز ریاضت , متوقع نبود که این مقدار تغییر در صورت پدید آید . بعد معلوم شد که مردانه عمل کرده ! و یکی دیگر را شنیدم که در مجلس توبه اش , شش ساعت مشغول گریه و زاری بوده !

علامت گریه های واقعی

 خلاصه , جد می خواهد , بی جد بلکه به هوا و هوس , کار از پیش نمی رود و می توانم عرض بکنم که گریه های ما هم گریه ی واقعی نیست , چرا ؟!  " گریه آن است که از سوز دل آید بیرون و الا هر آب ِ چشم گریه نیست ! "  ولی افتضاح اینجاست که ماها از آن گریه ی دروغی هم عاری و مبرا هستیم ! چرا که همان گریه ی دروغی را هم اگر انسان مواظب باشد , اثری در قلب می کند که بالاخره منجر به گریه ی واقعی و حقیقی می شود . باری , این توبه را که بنده به جا بیاورد امیدواری خیلی است که همین توبه , برایش علت تامه وصول به مقصد باشد . چرا که صریح آیه ی وافی هدایت است که : « ان الله یحب التوابین » و عرض شد که محبت خدا به بنده را می فرمایند که عبارت است از کشف حجب و مقصود اصلی هم همین است و بس .

فیالها من درجة ما اعظمها واعلاها !  و من مقام ما اسناها و ابقاها !  و من حال ما الذ و ابهجها !   [ وه ! چه درجه اعظم و بلندی ! و چه مقام رفیع و ماندگاری ! و چه حال لذت بخش و بهجت آفرینی است ! ]

توبه و رجوع از گناه و نافرمانی حق , بندی است که بوسیله ی آن , مجرمان و گناهکاران نزدیک می شوند به رحمت الهی و شمول لطف و عنایت ربانی می گردند و لابد و ناچار است آدمی را از مواظبت و مداومت توبه در جمیع حالات . چرا که از جمله ی مقدمات عفو و غفران الهی آن است که بنده در هیچ حالی از حالات , خود را از تقصیر , بری ندانسته همواره از هجوم جنود معاصی , خود را به حصن حصین انابت و مامن استغفار کشد و آتش خشم و سخط الهی را به قطرات اشک ندامت و اعتذار فرونشاند . ..هرصنف از اصناف انسان را توبه ای است مخصوص به او که صنف دیگر را آن نحو از توبه مناسب نیست . اما توبه پیغمبران [ وامامان –علیهم السلام-] از اضطراب ِ نفس که چون ایشان نهایت تقرب به جناب احدیت دارند اگر به سبب ارتکاب مباحات و لوازم بشریت ایشان را غفلتی و اضطرابی در نفس به هم رسیده باشد توبه و استغفار ِ ایشان بازگشت از آن خواهد بود و تعبیر به اضطراب خالی از لطف نیست , یعنی از بس که نفس ِ نفیس ِ ایشان متوجه جناب باری تعالی است و لمحه ای از او غافل نیست گویا تعلق ایشان به جناب او – عز اسمه – از قبیل تعلق ماهی است به آب و چنان که جدا ماندن ماهی از آب موجب اضطراب ماهی است , غافل شدن ایشان نیز از جناب او , به سبب ارتکاب مباحات موجب اضطراب ایشان است .

و توبه ی اولیا و دوستان خدا به خاطر خطور بعضی از فکرها و ملوث شدن ذهن هاست .

و توبه ی اصفیا و مومنان خالص از تفریح و نشاط هاست ( یا از نفس زدن هاست ) و توبه خواص و اهل علم , از مشغولی هاست به غیر خدا . و توبه ی عوام از گناهان است .  و آن توبه ای که برای عوام لازم است همان است که حضرت ولایت پناه (صلی الله علیه وآله وسلم) برای آن در معنی استغفارش , شش جزء قرار فرموده اند :

1 – نَدَم  و پشیمانی : و این ندم , علاج خیلی چیزهاست . لاسیما عِوَض و بَدَل ندم " عند الموت و بعد الموت " است که به تصور نمی گنجد که چه ندمی برای غیر تائب در پیش است . چون در این دنیا انسان نمی تواند تصور نماید که این مصیبتها , چه سعادتها و چه بهجتها و چه نورها و چه سلطنتها را از او مبدل به چه شقاوتها و زحمتها و ظلمتها و مقهوریتها کرده است تا بتواند درجه ی ندامت اُخرویه را در این دنیا تصور نماید .  2 – عزم بر ترک عود ابداً   3 – ادای حقوق مخلوقین  4 – ادای حقوق مفروضه متروکه   5 – آن گوشت ها که از حرام در بدن روییده با اندوه و غصه و الم ریاضات , آب کردن تا اینکه جلد به استخوان بچسبد بعد از آن , از گوشت جدید بروید .   6 – آن مقدار لذتی که از معصیت برده , عوض آن , الم و زحمت بر خود وارد آوردن .

عبد عاصی : منزل توبه از سخت ترین و مهمترین منازل سلوکی است . حقیر بدلیل اهمیت این مطلب تصمیم گرفتم (به قولی) با یک تیر دونشان بزنم . هم تذکری باشد برایمان از رساله ی لقاءالله و عارف مناجاتی آیت الله ملکی تبریزی(ه) و هم بحث توبه را مطرح کنیم . رفقای خواننده را ارجاع می دهم به مناجات التائبین و صحیفه ی سجادیه . نظر مرحوم آیت الله ملکی تبریزی (ره) این است که انسان باید به حقیقت و پست بودن و زشتی گناه معرفت واقعی پیدا کند . و وقتی پیدا کرد شوق به دفع گناه پیدا می کند و هر عمل شاقی برای دفعش را متحمل می شود . آن وقت است که در توبه غیر از علاج معصیت میبینی که چه لذت و شرافتی وجود دارد . رزقناالله وایاکم
 


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت 0:40 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


دعای احتجاب

 " دعای نورانی احتجاب "

در کتاب روح مجرد آمده : « آقای سید هاشم حداد در موقع خوابیدن دعای « اللهم یا من إحتجب بشعاع نوره...» را قرائت می کردند و چه بسا می شد که در قنوت نماز می خواندند. و چون از بعضی از شاگردان دیگر مرحوم قاضی شنیده شده است، معلوم می شود اصلش از مرحوم قاضی بوده است.

این دعای شریف برای نورانیت قلب بسیار موثر است . این دعا با مختصر اختلافی در لفظ، در «مهج الدعوات» مرحوم سید بن طاووس موجود است که آن را از محمد ابن حنیفه از رسول خدا (ص) روایت نموده است و برای آن آثار و خواص عجیبی را نقل کرده است. جناب سلمان به نبی خدا(ص) عرضه داشت : این دعا را به مردم تعلیم دهم ؟ حضزت فرمودند : این دعا را به همه کس تعلیم مده ... مگر به اهل بیت و همسایه های خود و اهل مسجد وشهر خود هرگاه از تو درخواست نمایند .

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم انّی اسْئَلُکَ یا مَنِ احْتَجَبَ بِشُعاعِ نُورِهِ عَنْ نَواظِرِ خَلْقِهِ یا مَنْ تَسَرْبَلَ بِالْجَلالِ وَ الْکِبْرِیاءِ وَاشْتَهَرَ بِالتَّجَبُّرِ فی قُدْسِهِ یا مَنْ تَعالی بِالْجَلالِ وَ الْکِبْرِیاءِ فی تَفَرُّدِ مَجْدِهِ یا مَنِ انْقادَتِ الْاُمُورُ بِاَزِمَّتِها طَوعاً لِاَمْرِهِ یا مَنْ قامَتِ السَّماواتُ وَ الْاَرَضُونَ مُجیباتٌ لِدَعْوَتِهِ یا مَنْ زَیَّنَ السَّماءَ بِالنُّجُومِ الطّالِعَةِ وَ جَعَلَها هادِیَةً لِخَلْقِهِ یا مَنْ اَنارَ الْقَمَرَ الْمُنیرَ فی سَوادِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ بِلُطْفِهِ یا مَنْ اَنارَ الشَّمْسَ الْمُنیرَةِ وَ جَعَلَها مَعاشا لِخَلْقِهِ وَ جَعَلَها مُفَرِّقَةً بَیْنَ اللَّیْلِ وَ النَّهار لِعَظَمَتِهِ یا مَنْ اسْتَوجَبَ الشُّکْرَ بِنَشْرِ سَحائِبِ نِعَمِهِ

 

به نام خداوند بخشنده و مهربان

خدایا از تو می خواهم , ای کسی که به پرتو نورت از دیدگان خلق پنهانی . ای کسی که لباس جلال و بزرگی پوشیده ای و در عین پاکی و قدس به قدرت نمایی مشهور شده ای . ای کسی که به بزرگی و کبریائی برتری داری و به مجد و عظمت تنهایی . ای کسی که همه امور با رغبت تحت امرت منقاد هستند . ای کسی که آسمانها و زمین برای اجابت دعوت تو بر پایند . ای کسی که آسمان را با ستارگان درخشان آراسته آنان را راهنمای خلق قراردادی . ای کسی که ماه تابان را در سیاهی شب تار به لطفت روشن کردی . ای کسی که خورشید را به بزرگیت جداکننده بین روز و شب قرار دادی و معاش خلق را در آن نهادی. ای خدایی که به واسطه پراکنده کردن ابر نعمتهایت سزاوار شکر شدی .

 

اسْئَلُکَ بِمَعاقِدِ الْعِزِّ مِنْ عَرْشِکَ وَ مُنْتَهَی الرَّحْمَةِ مِنْ کِتابِکَ وَ بِکُلِّ اِسْمٍ لَکَ هُوَ سَمَّیْتَ بِهِ نَفْسَکَ اَوِ اسْتَاثَرْتَ بِهِ فی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَکَ وَ بِکُلِّ اِسْم هُوَ لَکَ اَنْزَلْتَهُ فی کِتابِکَ اَوْ اَثْبَتَّهُ فی قُلُوب الصّافّین الْحافین حَوْلَ عَرْشِکَ فَتَراجَعَتِ الْقُلُوبُ اِلیَ الصُّدُور عَن الْبَیانِ بِاِخْلاص الْوَحْدانِیَّةِ وَ تَحَقُّقِ الْفَردانِیَّةِ مُقِرَّةً لَکَ بِالْعُبُودِیَّةِ وَ اِنَّکَ اَنْتَ اللهُ اَنْتَ اللهُ اَنْتَ اللهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ وَ اَسْئَلُکَ بِالاَسْماءِ الَّتی تَجَلَّیْتَ بِها لِلْکَلیمِ عَلَی الْجَبَلِ الْعَظیمِ فَلَمّا بَدا شُعاعَ نُورِ الْحُجُبِ مِنْ بَهاءِ الْعَظَمَةِ خَرَّتِ الْجِبالُ مُتَدَکْدِکَةً لِعَظَمَتِکَ وَجَلالِکَ وَ هَیْبَتِکَ وَ خَوفًا مِنْ سَطْوَتِکَ راهِبَةً مِنْکَ فَلا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ فَلا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ فَلا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ

 از تو می خواهم به جایگاه عزت تو از عرشت و نهایت رحمت از کتابت و به هر اسمی که بدان اسم خود را نامیدی و آن را به خود مخصوص گردانیدی و در علم غیب نزد خودت مستتر کردی و به هر اسمی که برای توست که آن را در کتاب خود فروفرستادی و به اسمی که  بجا گذاشتی در قلوب آنانی که به دور عرش تو صف کشیده اند و به حول آن حلقه زده اند پس آن دلها (ی حامل اسماء ) از بیان آن منصرف , به درون سینه ها برگشته اند , به جهت اخلاص در یکتاپرستی و به جهت تحقق وحدانیت تو , درحالی که به بندگی تو اقرار دارند و گویند تو خدایی , تو خدایی , تو خدایی , و غیر تو خدایی نیست , و غیر تو خدایی نیست , و غیر تو خدایی نیست , از تو می خواهم به نامهایی که به آنها جلوه کردی برای حضرت موسی کلیمت بر کوه بزرگ (طور ) , پس آنگاه که اشعه نور پنهان شده تو آشکار شد بخاطر زیبایی حاصل از بزرگی , کوه فروریخت و بخاطر بزرگی و جلال و هیبت تو منهدم شد , در حالی که از ترس از بزرگیت و خوف از قهر و غلبه تو این حالت به آنها دست داد , پس خدایی غیر از تو نیست , پس خدایی غیر از تو نیست , پس خدایی غیر از تو نیست ,

 

 وَ اَسْئَلُکَ بِالاسْمِ الَّذی فَتَقْتَ بِهِ رَتْقُ عَظیمِ جُفُونِ عُیُونِ النّاظِرینَ الّذی بِهِ تَدْبیرُ حِکْمَتِکَ وَ شَواهِدُ حُجَجِ اَنْبِیائِکَ یَعْرِفُونَکَ بِفِطَنِ الْقُلُوب وَ اَنْتَ فی غَوامِضِ مَسِرّاتِ سَرائِرِ الْغُیُوبِ اَسْئَلُکَ بِعِزَّةِ ذلِکَ الاسْمِ اَنْ تُصَلِّیَ علی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَصْرِفَ عَنّی وَ عَنْ اَهْلِ حُزانَتی وَ جَمیع الْمُومِنین وَ الْمُومِناتِ جَمیع الافاتِ وَ الْعاهاتِ وَ الاعْراضِ وَ الامْراضِ وَ الْخَطایا وَ الذُّنُوبِ وَ الشَّکِّ وَ الشِّرْکِ وَ الْکُفْرِ وَ الشِّقاقِ وَ النِّفاقِ وَ الضَّلالَةِ وَ الْجَهْلِ وَ الْمَقْتِ وَ الْغَضَبِ وَ الْعُسْر وَ الضیقِ وَ فَسادِ وَ  الضَّمیرِ وَ حُلُولِ النِّقْمَةِ وَ شِماتَةِ الاْعَداءِ وَغَلَبَةِ الرِّجالِ انَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ لَطیفٌ لِما تَشاءُ وَ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین و لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ الْعَلِیِّ الْعَظیم

 از تو می خواهم به نامی که گستردی دیدگان بسته ناظرین را , تا تدبیر حکمت و شواهد و دلائل و حجتهای انبیاء ترا ببینند , و آنان به زیرکی دلها تو را می شناسند , در حالی که تو در نهانهای پوشیده غیب هستی , تو را می خوانم به عزت این اسماء که بر محمد و آل محمد درود فرستی و از من و وابستگانم و همه مومنین و مومنات , همه آفات و بدی ها و زشتی ها و امراض و خطاها و گناهان و شک و شرک و کفر و دوئیت و نفاق و گمراهی و نادانی و دشمن داشتن کسی و غضب و سختی و تنگی و بدی نیت و آمدن عقوبت و شماتت دشمنان و حاکمیت انسانهای بی مروت را دور کنی , چه آنکه تو دعایم را می شنوی و نسبت به هرآنکه بخواهی پرلطف و مهربانی .  و درود خدا بر محمد و آل او باد ای مهربانترین مهربانان و حول و قوه ای جز به تو نیست ای خدای بزرگ بلند مرتبه

 


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 12:56 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


حکمت

چند حکمت برای مومنین و مشتاقان سلوک الی الله

حکمت اول : مولای عارفان و مومنان علی (علیه السلام) فرمودهاند: ده صفت در سگ است که هر کس آن صفات را داشته باشد خوشبخت (و به روایتی مومن) است:

اول: خانه ندارد، و این از صفات مجردین است.
دوم: شب زنده دار است، و این از علامات عابدین است.
سوم: چون سفر کند، با خودش چیزی نمیبرد، و این از علامات متوکلین است.
چهارم: وقتی که به او چیزی دهید، او را دور برده و در دور میخورد، و این از صفات متواضعین است.
پنجم: اگر او را بزنند و تردش کنند، به کمترین چیزی بازگشت میکند، و این از علامات مریدین است.
ششم: هرگز صاحبش را در سختی ترک نمیکند، و این از علامات صابرین است.
هفتم: آن زمان که بمیرد میراثی باقی نمیگذارد، و این از علامات زاهدین است.
هشتم: یکسره گرسنه است، و این از علامات مجاهدین است.
نهم: یکسره در خوف است، و این از علامات صالحین است.
دهم: به اندک چیزی از دنیا راضی میشود، و این از علامات عاشقین است.

حکمت دوم : شیخ کلینی(ره) در کافی آورده است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرموده است : هیچ چیز مانند مومن مرا به تعجب وا نداشت . اگر با قیچی ها بدنش را در دنیا قطعه قطعه کنند خیر اوست و اگر مالک تمام دنیا بشود باز هم خیر اوست و هرچه که خداوند -عزوجل-نسبت به اوانجام دهد خیر اوست .

حکمت سوم : در مرصاد العباد نجم الدین رازی (ره) امده : استاد به برکت انفاس قدسی و تصرفات حکیمانه اش سالک را پیش می برد و سالک را از ورطه ی توقف و رکود - سستی و ناامیدی - تزلزل و آشفتگی و ترس بیرون رفتن از دایره ی سلوک نجات می دهد و از مشغول شدن به مکاشفات و تمثلات در عالم مثال برکنار می دارد . چه بسیار سالکی که در جا زد یا گمراه شد و گمراه کرد که سبب آن نداشتن استاد و مرشد کامل بود .

حکمت چهارم :

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو    پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو       ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت   سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد     در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است     گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال   خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

حکمت پنجم : سیدنا الحداد (ره) می فرمود : برترین گریه ها گریه ی بنده است بر آنچه که در آن با یاد خداوند موافق نبوده است . بهترین طاعتها حفظ اوقات است . آن به این است که بنده ی سالک فقط به خودش بپردازد و تنها خدایش را در نظر بگیرد و جز به زمان فعلی خود که در آن حضور دارد فکر ننماید و همچنان که " الله " پروردگار توست تو هم بایستی در هر حال بنده ی او باشی .

عبدعاصی : یا الهنا یا سیدنا یا مولانا یا دلیلنا یا معیننا یا ناصرنا  : مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی / در عالم خیال که آمد کدام رفت ... خدایا ! به حق جناب ختمی مآب(روحی فداه) مرا از بندگان صالحت قرار بده و همتی بده تا بوسیله آن بندگی / معرفت و محبتت در دلم ساکن شود و آنچه به اولیائت می دادی مرا هم تفضلا مستحق ان گردان . یا غایت منی المحبین


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در جمعه چهارم فروردین 1391 ساعت 21:4 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


دعای سیفی صغیر

دعای شریف "  سیفی صغیر "

منسوب است به مولای همه ی عالم - قاهر العدو - والی الولی - مظهر العجائب حضرت ابوالحسنین - یعسوب الدین - امام المتقین امیرالمومنین علی (ع) که می فرمودند : در اثنای خواندن دعای سیفی مُلهِم به این حكمت شدم و دانستم كه هر خاصیتی در دعای سیفی كبیر است در این كلمات نیز هست . نظر عارف ربانی حضرت آقای سید هاشم حدّاد (ره) این بوده كه این دعا، آنقدر مضامین قدرتی و سلطنتی دارد كه موجب قبض و تنگی صدر می گردد و نباید بدون اجازه استاد خوانده شود. یعنی معلوم می شود كه باید انسان مراحلی از عرفان و سیر و سلوك را بپیماید تا لیاقت و توان خواندن چنین دعائی را داشته باشد. علی الظاهر مرحوم آیت الله سید علی قاضی(ره) به شاگردان خصوصی اجازه می دادند که این دعا را بخوانند. دعای سیفی صغیر معروف به قاموس از ادعیه ی شریفه است که خیل عرفا و اهل معرفت بر مداومت آن تاکید داشتند . این دعا حاوی مطالبی فوق العاده توحیدی است و مرحوم نراقی (ره) در کتاب خزائن طریقه ی ختمی بر آن ذکر کرده اند . مرحوم آیت الله کشمیری(ره) و مرحوم آیت الله مرعشی نجفی(ره) هم بر خواندن این دعای شریف تاکید می کردند . مرحوم ثقة الاسلام نوری(ره) در صحیفة ثانیه علویه می فرمایند: از دعاهای علی (علیه السّلام ) سیفی صغیر می باشد كه همان دعای قاموس می باشد. و ایشان می فرمایند این دعا در شهرت، كمتر از مناجات خمسة عشر نیست. بعضی ارباب معرفت ذکر فرموده اند که بر انسان با مداومت بر این دعای نورانی تابشی از آفتاب توحید صورت می پذیرد . برای قرائت دعای سیفی صغیر به مفاتیح الجنان مراجعه بفرمایید .

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
به نام خدا كه رحمتش بسيار و مهربانى‏اش هميشگى است‏

رَبِّ أَدْخِلْنِي فِي لُجَّةِ بَحْرِ أَحَدِيَّتِكَ وَ طَمْطَامِ يَمِّ وَحْدَانِيَّتِكَ وَ قَوِّنِي بِقُوَّةِ سَطْوَةِ سُلْطَانِ فَرْدَانِيَّتِكَ حَتَّى أَخْرُجَ إِلَى فَضَاءِ سَعَةِ رَحْمَتِكَ وَ فِي وَجْهِي لَمَعَاتُ بَرْقِ الْقُرْبِ مِنْ آثَارِ حِمَايَتِكَ مَهِيبا بِهَيْبَتِكَ عَزِيزا بِعِنَايَتِكَ مُتَجَلِّلا مُكَرَّما بِتَعْلِيمِكَ وَ تَزْكِيَتِكَ وَ أَلْبِسْنِي خِلَعَ الْعِزَّةِ وَ الْقَبُولِ وَ سَهِّلْ لِي مَنَاهِجَ الْوُصْلَةِ وَ الْوُصُولِ وَ تَوِّجْنِي بِتَاجِ الْكَرَامَةِ وَ الْوَقَارِ وَ أَلِّفْ بَيْنِي وَ بَيْنَ أَحِبَّائِكَ فِي دَارِ الدُّنْيَا وَ دَارِ الْقَرَارِ وَ ارْزُقْنِي مِنْ نُورِ اسْمِكَ هَيْبَةً وَ سَطْوَةً تَنْقَادُ لِيَ الْقُلُوبُ وَ الْأَرْوَاحُ وَ تَخْضَعُ لَدَيَّ النُّفُوسُ وَ الْأَشْبَاحُ يَا مَنْ ذَلَّتْ لَهُ رِقَابُ الْجَبَابِرَةِ وَ خَضَعَتْ لَدَيْهِ أَعْنَاقُ الْأَكَاسِرَةِ لا مَلْجَأَ وَ لا مَنْجَى مِنْكَ إِلا إِلَيْكَ وَ لا إِعَانَةَ إِلا بِكَ وَ لا اتِّكَاءَ إِلا عَلَيْكَ ادْفَعْ عَنِّي كَيْدَ الْحَاسِدِينَ ،

پروردگارا مرا در ژرفاى درياى يگانگى‏ات،و در ميان اقيانوس يكتايى‏ات وارد ساز،و با نيروى چيرگى سلطنت‏ تنهاى‏ات توانمند گردان تا به فضاى بى‏كران رحمتت درآيم،درحالى‏كه در چهره‏ام درخشندگيهاى‏ پرتو قرب از آثار حمايتت فروزان باشد و به شوكتت پرشكوه باشم،و به عنايتت عزيز باشم،و به آموزش و پرورشت بزرگ و بزرگوار باشم،خدايا خلعتهاى عزّت و قبولى را بر من بپوشان،و برايم راههاى پيوند و پيوستگى را هموار كن، و به تاج كرامت و وقار تاجدارم نما،و ميان من و شيفتگانت در دنيا و آخرت پيوند انداز، و از نور نامت شوكت و قوّتى به من عنايت كن كه دلها و جانها مطيع من گردند، نفوس و بدنها نزد من فروتن شوند،اى آن‏كه گردن گردنكشان برايش خوار گشته،و پادشاهان در پيشگاهش فروتن شده‏اند،پناهگاه و راه رهايى از تو جز به تو نيست و كمكى نيست جز از تو،و تكيه‏گاهى نيست‏ جز بر تو،خدايا!بدانديشى حسودان،


وَ ظُلُمَاتِ شَرِّ الْمُعَانِدِينَ وَ ارْحَمْنِي تَحْتَ سُرَادِقَاتِ عَرْشِكَ يَا أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ أَيِّدْ ظَاهِرِي فِي تَحْصِيلِ مَرَاضِيكَ وَ نَوِّرْ قَلْبِي وَ سِرِّي بِالاطِّلاعِ عَلَى مَنَاهِجِ مَسَاعِيكَ إِلَهِي كَيْفَ أَصْدُرُ عَنْ بَابِكَ بِخَيْبَةٍ مِنْكَ وَ قَدْ وَرَدْتُهُ عَلَى ثِقَةٍ بِكَ وَ كَيْفَ تُؤْيِسُنِي [تُوئِسُنِي‏] مِنْ عَطَائِكَ وَ قَدْ أَمَرْتَنِي بِدُعَائِكَ وَ هَا أَنَا مُقْبِلٌ عَلَيْكَ مُلْتَجِئٌ إِلَيْكَ بَاعِدْ بَيْنِي وَ بَيْنَ أَعْدَائِي كَمَا بَاعَدْتَ بَيْنَ أَعْدَائِي اخْتَطِفْ أَبْصَارَهُمْ عَنِّي بِنُورِ قُدْسِكَ وَ جَلالِ مَجْدِكَ إِنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الْمُعْطِي جَلائِلَ النِّعَمِ الْمُكَرَّمَةِ لِمَنْ نَاجَاكَ بِلَطَائِفِ رَحْمَتِكَ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا ذَا الْجَلالِ وَ الْإِكْرَامِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ

و تيرگيهاى شرّ دشمنان را از من دور كن،و به من مهر ورز زير سراپرده‏هاى عرشت،اى گرامى‏ترين گراميان،ظاهر هستى‏ام را در به دست آوردن خشنوديت تأييد كن،و قلب و نهادم را با آگاهى بر راههاى رسيدن به پيشگاهت روشن فرما.خدايا چگونه از در خانه‏ات مأيوس و نااميد بازگردم درحالى‏كه با اعتماد به تو وارد آن شدم،و چگونه از عطايت نااميدم مى‏كنى‏ درحالى‏كه مرا به دعا در پيشگاهت فرمان دادى،اينك به تو روى آورده‏ام و از تو پناه مى‏جويم بين من و دشمنانم دورى انداز، چنان‏كه بين دشمنانم دورى انداختى،به نور پاك و عظمت و بزرگوارى‏ات ديدگان دشمنانم را از دين من نابينا كن،به يقين تو خداى عطابخش نعمتهاى بزرگ و باارزش به بندگان نجواگر خويش هستى،كه با لطائف رحمتت تو را مى‏خوانند،اى زنده،اى پاينده‏ اى صاحب بزرگ و كرامت و درود خدا بر مولاى ما و پيامبر ما محمّد و بر خاندان‏ پاك و پاكيزه‏اش همه و همه.

بروح همه ی شب زنده داران و مناجاتیان از جامعه ی شیعیان مرتضی علی (ع) و صدیقه ی طاهره (س) حیاْ و میتاْ صلوات


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 16:22 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


فنای فی الله

فناء چیست ؟

پس از تشريح علمى سفرهاى چهارگانه بايد كيفيت سلوك و راه عملى آن تبيين شود. كيفيت سلوك و چگونگى پيمودن اين سفرها به طور مبسوط همان است كه خواجه عبدالله انصارى به صورت منظم و زيبا در منازل السايرين بيان كرده كه مسافر از منزل يقظه و بيدارى سفر خويش را آغاز كرده و با پيمودن منازل فراوان و گذر از كتل هاى صعب العبور به وصال كوى توحيد بار مى يابد.
بديهى است كه تبيين و تشريح منازل اين سفر نيازمند تحرير كتاب منازل السايرين خواهد بود، لكن عصاره بحث به تناسب اين نوشتار طبق تقرير يكى از بزرگان طرح و تبيين مى شود:
قوه عملى در نفس انسانى كارفرماى بدن جسمانى است و براى رسيدن به اوج سعادت و كمال ، ناچار است مراتب چهارگانه اى را كه شرح داده خواهد شد با سير و حركت معنوى عبور كرد، تا از حضيض نقص حيوانيت به ذروه علياى انسانيت صعود كند:


الف ) تجليه  
مرتبه اى است كه نفس ، قوا و اعضاى بدن را به مراقبت كامل تحت انقياد و اطاعت احكام شرع و نواميس الهيه وارد كرده تا دستورها و احكام شرعى را به طور كامل اطاعت كند تا پاكى صورى و طهارت ظاهريه بدن نمايان شود و در نفس هم رفته رفته خوى انقياد و ملكه تسليم براى اراده حق ، متحقق گردد. براى حصول اين مرتبه عمل به دستورهاى فقهى بر طبق مذهب حقه جعفرى كافى است و علم فقه كاملا عهده دار اين امر است .


ب ) تخليه  
مرتبه اى است كه نفس به مضار و مفاسد اجتماعى و انفرادى اخلاق رذيله و خصلت هاى پليد آگاهى مى يابد و با تدبر در عواقب وخيم آن ها در دنيا و آخرت ، بر اساس دستورهاى علم اخلاق صفات ناپسند از قبيل كبر و حسد و حرص و شهوت و... را از خود دور و محو مى كند. اين معالجه روحانى مانند مصرف داروهاى شفابخش در معالجه جسمانى و طب طبيعى است .


ج ) تحليه  
مرتبه اى است كه پس از حصول و رفع موانع ، خود را به زبور اخلاق نيك و خصلت هاى پسنديده كه در نظام اجتماع و فرد تاءثيرى به سزا و عميق دارند، آراسته مى كند. اگر اين پاكيزگى باطن و طهارت معنوى حاصل و متحقق نشود، آدمى در باطن ، آلوده و نجس خواهد بود، هر چند كه ظاهرا بدن محكوم به پاكى باشد. اين كار در طب روحى و معالجه نفس مانند خوردن غذا و استعمال داروهاى تقويت كننده است كه براى توليد نيرو و قوت در بدن در طب جسمانى به كار مى برند.


د) فنا  
پس از حصول و تحقق مراتب سه گانه فوق از بركت صفا و پاكى روح در نهاد آدمى ، جاذبه محبت به حضرت حق پيدا مى شود كه از مجذوب شدن قهرى به عالم حقيقت و سرد شدن از عالم مجازى و ناپايدار ممكنات حاصل مى شود و به تدريج اين محبت شدت يافته و اشتعال و افروختگى در روح پديد مى آيد و انسان از خود بى خود و بى خبر مى شود. اين مقام را كه مرتبه چهارم از كمال قوه عمليه است فنا گويند. مقام فناء فى الله سه درجه است :


درجه اول : فنا در افعال است كه همه مؤ ثرات و همه مبادى اثر و اسباب و علل مجرد و مادى و قواى طبيعيه و ارادى در نظر عارف و سالك بيهوده و بى اثر مى شود و نفوذ اراده و قدرت مؤ ثرى غير از كائنات نمى بيند و عوامل اين عالم را محو و ناچيز در حيطه قدرت نامتناهى خداوند شهود مى كند. در اين حال ، ياءس و نااميدى از تمام خلق حاصل شده و رجا و اميد كامل به حق سبحانه براى عارف سالك پيدا مى شود و حقيقت آيه مباركه و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى (۱) را به عين شهود و بدون شائبه اى پندار و خيال مى بيند و زبان حال او به ذكر شريف لا حول و لا قوة الا بالله گويا مى شود. در اين مقام قدرت مقتدرترين سلاطين در نظر او همانند قدرت پشه اى ضعيف و ناتوان جلوه مى كند. اين درجه را در اصطلاح اهل معنا، مقام محو مى گويند.
درجه دوم : فنا در صفات حق است . در اين مقام انواع مختلف كائنات - كه هر يك در حد خود تعين و نامى دارند، مانند ملك ، فلك ، انسان ، حيوان ، اشجار و معادن - كه در نظر اهل حجاب به صورت كثرت ، تعدد و غيريت متصور و مشهود هستند، در نظر عارف الهى يكى مى شوند؛ يعنى همه را از عرش اعلاى تجرد تا مركز خاك به صورت نگارستانى مشاهده مى كند كه در تمام سقف و ديوار آن عكس ، علم ، قدرت ، حيات ، رحمت ، لطف ، مهر و محبت الهى و عنايت يزدانى به قلم تجلى نگاشته و پرتو جمال و جلال حق بر آن افتاده است . در اين نظر، صحراها، درياها، خشكى ها، افلاك و خاك عالى و دانى پيوسته و يكى خواهند بود و همه با يك صداى موزون خبر از عظمت عالم ربوبى مى دهند. اين مقام را كه به حقيقت توحيد و كلمه لا اله الا الله متحقق شود؛ يعنى همه صفات كمال را منحصر به حق دانسته و در غير حق سايه و عكس صفات و كمال را پندارد، اصطلاحا طمس مى گويند.
درجه سوم : مقام فنا در ذات است كه آن را فنا در احديت گويند. در اين مقام همه اسما و صفات ، از صفات لطف گرفته ، مانند رحمان ، رحيم ، رازق و منعم ، تا صفات قهر، مانند قهار و منتقم را مستهلك در غيب ذات احديت كرده و به جز مشاهده ذات احديت هيچ گونه تعينى در روح او باقى و منظور نمى ماند، حتى اختلاف مظاهر چون جبرئيل و عزرائيل و موسى و فرعون از چشم حقيقت بين صاحب اين مقام برداشته شده ، مهر و خشم حق سبحانه ، هم چنين بسط و قبض ، عطا و منع ، بهشت و دوزخ و... براى او يكى مى شود. صحت ، مرض ، فقر و غنى ، عزت و ذلت در نظر او با هم برابر مى شوند. عارف الهى از آن چنين ياد كرده است :
گر وعده ، دوزخ است و يا خلد غم مخور    بيرون نمى برند تو را از ديار دوست
شايد يكى از مراتب استقامت كه در صحيفه الهيه به آن امر شده و در علم اخلاق مدح گرديده و از ديدگاه عرفان محمود و پسنديده است ، همين مقام شامخ فنا در ذات باشد. اين مقام را در اصطلاح محق گويند. در اين مرحله نهايى ، اغيار از هر جهت محو و نابود شده ، توحيد صاف و خالصى براى عارف سالك ظهور و تحقق پيدا مى كند. در اين مرتبه كه آخرين منازل سفر الى الله است ، انسان سالك به زبان حقيقت مى گويد: يا هو، يا من ليس الا هو. وقتى مسافر راه الهى به اين مقام رسيد از هويت او و هويت همه ممكنات ، چيزى نمى ماند، بلكه در تجلى حقيقت حق سبحانه متلاشى و مضمحل شده و حقيقت آيه مباركه : لمن الملك اليوم ، لله الواحد القهار (۲) ؛ براى او تجلى مى كند. (۳)


۱- تو نبودى كه انداختى ، آن زمان كه آن مشت خاك پاشيدى ، بلكه خدا بود كه انداخت .
۲- اين نظام هستى امروز از آن كسيت ؟ از آن خداى واحد قهار است . (غافر (40) آيه 16).
۳- ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى ، به نقل از: علامه حسن زاده آملى ، رساله انه الحق ، ضميمه يازده ساله ، ص 354 - 357.


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 11:36 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


آیت الله حکیم محمدرضا قمشه ای - اسفار اربعه

اسفار اربعه در بیان "حکیم صهبا "  آیت الله محمدرضا قمشه ای (ره)

همتم بدرقه ی راه کن ای طائر قدس         که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

مرحوم آقا محمد رضا (ره) شخصى اهل ذوق بود و هنگام تدریس عرفان،حال خاصى پیدا مى‏کرد و گفته‏اند در این موقع زیبایى و گیرایى بیان او به حدى مى‏رسید که مستمعان مستعد را از خود بى‏خود مى‏کرد.آنچنان داد سخن مى‏داد که بعد از دقایقى به خود مى‏آمدند و از آن حالت سکر و جذبه که در وقت شنیدن بیانات استاد به ایشان دست مى‏داد، خارج مى‏شدند.

بارها  گفته ام  و  بار  دگر می گویم           که من دلشده این ره نه به خود می پویم

استاد متأله علامه حسن زاده آملى: «... غبطه مى‏خورم که در ایّام جوانى فرموده‏هاى استاد خود را درباره آقا میرزا محمّد رضا یادداشت نکردم. در مسجد امام (امروز) به منبر مى‏رفته و تدریس مى‏کرده و جمعیت در حدود 500 و 800 یا 1000 نفر از علما پاى درس عرفان او جمع مى‏شدند.»

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود      زنهار از این بیابان وین راه بینهایت


مرحوم قمشه اى(ره) در تشريح سفرهاى چهارگانه مى گويد: سفر معنوى به حسب اعتبار ارباب شهود چهار قسم است :


الف ) سفر از خلق به سوى حق  
در سفر اول كه از خلق و كثرات به سوى حق و وحدت است ، سالك تمام حجاب هاى ظلمانى و نورانى كه بين او و حقيقتش ازلا و ابدا وجود دارد، در نورديده و ادامه اين راه را بى حجاب مى رود. به تعبير ديگر، در اين سفر از مقام نفس در مقام قلب و از مقام قلب در مقام روح و از مقام روح به مقصد اقصا و بهجت كبرا ترقى مى كند. اين همان مقام جنت مزلفه است كه براى اهل تقوا حاصل مى شود، چنان كه خدا در قرآن فرمود: (و ازلفت الجنة للمتقين )؛ متقين از آلودگى هاى مقام نفس كه حجب ظلمانى اند و هم چنين از انوار قلب و اضواى مقام روح كه حجب نورانى اند، رهايى يافته اند، زيرا مقامات كلى انسان سه مقام است و اين كه گفته شده بين عبد و رب هزار حجاب است ، باز گشت آن به اين سه مقام كلى است . بنابر اين ، چون سالك بر اثر رفع آن حجاب ها به مقصد رسيد، جمال حق را مشاهده مى كند و ذات خودش را در حق فانى مى بيند و سلطان (فاينما تولوا فثم وجه الله ) در او ظهور مى كند. چون سالك ذاتش را در حق تعالى فانى كرده است ، سفر اول او به انتها مى رسد و وجودش ، وجود حقانى مى شود، محو بر او عارض شده و شطح از او صادر مى شود و هر گاه عنايت الهى او در يابد، محو او زايل شده و صحو شامل او مى شود و به عبويت خود و ربوبيت حق اقرار مى كند.


ب ) سفر از حق به سوى حق به حق  
وقتى سفر اول به نهايت رسيد، سالك شروع به سفر دوم مى كند، و آن سفر از حق به سوى حق به حق است . مقصود از به حق اين است كه سالك در سفر اول ، ولى شده و وجودش وجود حقانى مى شود، لذا در سفر اول قيد به حق وجود نداشت و تنها سفر من الخلق الى الحق بود، لكن چون در سفر اول وجود حقانى كسب كرده ، در سفرهاى سه گانه بعدى مقيد به قيد حق شده است . در اين سفر، سلوك از موقف ذات به سوى كمالات واجبيه ، يكى پس از ديگرى شروع مى شود تا اين كه جميع آن كمالات را مشاهده كند و همه اسما را بداند، جز اسماى مستاءثره در نزد حق سبحانه را كه علم آن مخصوص ذات حق است . پس سالك در اين مقام به ولايت تام نايل شده و ذات ، صفات و افعال او در ذات ، صفات و افعال حق فانى مى شود، پس به حق مى شنود و به حق مى بيند و به حق راه مى رود و به حق حركت مى كند.
بايد توجه داشت كه از مقامات هفت گانه سالك (مقام نفس ، قلب ، عقل ، روح ، سر، خفى و مقام اخفى ) مقام سر، فناى ذات سالك در ذات بارى ، مقام خفى ، فناى صفات و افعال اوست در صفات و افعال بارى و مقام اخفى ، فناى فنائيت اوست . به عبارت ديگر، سر فنا در ذات است كه منتهاى سفر اول و مبداء سفر دوم است . خفا نيز فناى ذر الوهيت است كه مقام اسما و صفات است . لذا فرمود: لا اله الا الله وحده ، وحده و اخفى فنا از آن دو فناست ، پس دايره ولايت تمام شده ، سفر ثانى به انتها مى رسد، فنايش منقطع مى شود و سفر سوم را شروع مى كند.


ج ) سفر از حق به سوى خلق به حق  
مقصود از كلمه بالحق همان است كه در سفر دوم گفته شد. سالك در اين سفر از اين موقف كه من الحق است در مراتب افعال ، سلوك مى كند، محوش زايل مى شود و صحو تام برايش به دست مى آيد، به بقاى الله باقى مانده و در عوالم جبروت ، ملكوت و ناسوت سفر مى كند. همه عوالم را به اعيان و حظى لوازمشان مشاهده مى كند و برايش حظى از نبوت حاصل مى شود. بنابراين ، معارفى از ذات ، صفات و افعال حق خبر مى دهد كه نبى ناميده مى شود، احكام و شرايع را از نبى مطلق مى گيرد و تابع وى مى شود. در اين هنگام سفر سوم او پايان مى پذيرد. سفر چهارم را شروع مى كند.


د) سفر از خلق به سوى خلق به حق  
سالك در اين سفر، خلايق و آثار و لوازمشان را مشاهده مى كند، منافع و مضارشان را در عاجل و آجل (دنيا و آخرت )، رجوعشان را الى الله و كيفيت رجوع و آن چه مانع و عاتق و داعيشان است ، مى داند. پس به نبوت تشريعى ، نبى مى شود و به آن چه سعادت و شقاوتشان بدان است خبر مى دهد. در اين مرحله همانند مراحل گذشته ، همه امور بالحق است ، چرا كه وجودش حقانى است و التفاتش به خلق او را از توجه به حق باز نمى دارد.

( به نقل از: حضرت علامه حسن زاده آملى ، نصوص الحكم بر فصوص الحكم فارابى ، ص 308، فص 51. )

 

عبدعاصی : کلام ملاحسین کاشفی در لب لباب مثنوی ص ۱۹۲ هم خواندنی است که می فزماید :
(( سیروسلوک ترقی کردن است در مقامات تا واصل گردد به حضرت قرب و این را سیر محبی گویند و سالک کسی را گویند که قدم اجتهاد در راه مولی نهاده باشد و پای ارادت از وابستگی به دنیا گشاده و سفر حقیقت که توجه دل است به حضرت حق میان دربسته باشد و اسفار چهار است : سفر اول که آن را سیرالی الله گویند «توجه سالک است از ظاهر نفس به ترک مالوفات جسمی و عادات رسمی به مقامی که ظاهر شود در آن مقام مسافر متوجه را ظاهر وجود واحدیت , و در این سفر از منازل نفس بگذرد و به افق مبین رسد که مقام دل است و مبدا تجلیات اسماء الهیه . سفر دوم که آن را سیر فی الله گویند توجه دل است از ظاهر به سوی باطن وجود و در این سفر سالک متصف گردد به صفات حق و متحقق شود به اسماء الهیه تا به افق اعلی رسد که مقام روح است و نهایت حضرت واحدیت . سفر سوم که آن را سیر مع الله خوانند توجه است از تقید به احکام ظاهر و باطن علی الانفراد به سوی حضرت جمع الجمع و اینجا ترقی حاصل شود به عین جمع و حضرت احدیت و این مقام قاب قوسین است با بقیه اثنینیت . سفر چهارم که آن را سیر بالله من الله گویند و آن توجه است از حضرت جمع الجمع به حضرت اکملیت از برای تکمیل طالبان و این مقام بقا بعد از فناست و فرق بعد از جمع و این جا سخن بسیار است و شرح آن همه لایق این مختصر نیست . )) عنوان کردن این مطلب برای این استکه چشم اندازی از سیر سالک به سمت حق را در قالب تعابیر بازگو کند و این هم به اصرار بعضی رفقا بود . به هر حال با حلوا حلوا کردن کامی شیرین نخواهد شد با این حال خوب است که افراد دورنمایی از آنچه اولیای حقه طی نموده اند را در ذهن داشته باشند . انشاالله در این زمان باقیمانده که در خدمت رفقا هستم گوشه ای از حالات سالک الی الله تا مقام بقا را هم خواهم گفت . بعون الله الملک الحق المبین


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 15:35 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


رساله نور وحدت خواجه حورا

جملاتی از رساله ی " نور وحدت " جناب خواجه حوراء شمس مغربی (ره)

 

ای سید ! وحدت باطن کثرت است و کثرت ظاهر وحدت و حقیقت در هر دو یکی است .

ای سید ! موجود یکی است که به صورت موهوم و متعدد می نمایند .

ای سید ! عابد اوست و معبود اوست . عابد است در مرتبه ی تقیید و معبود است در مرتبه ی اطلاق و تمییز در مراتب از امور عقلیه است . و موجود نیست مگر یک حقیقت که هستی صرف است .

ای سید ! هر چه در ادراک می درآید اوست و هرچه در ادراک نمی درآید اوست . آنچه او را وجود گویند ظهور اوست و آنچه او را عدم گویند بطون اوست . اول اوست آخر اوست باطن اوست ظاهر اوست مطلق اوست مقید اوست کلی اوست جزئی اوست منزه اوست مشبه اوست .

ای سید ! باید بدانی که حقیقت انسانیت در همه ی مراتب به صورتی که مناسب آن مرتبه باشد ظهوری دارد همه ی حقایق صور آن حقیقت است و این به مرتبه مقدم است بر همه ی حقایق اگر چه به ظهمر پایان از همه افتاده است .

ای سید ! میان تو و مقصود راهی نیست که او را جدا از خود می دانی چون دانستی که تو نیستی  اوست و بس راه نماند .

ای سید ! بدانکه همه چیز در دست توست و همه چیز بیرون از تو وجودی ندارد و چون خود را از همه چیز خالی کردی هیچ چیز نماند .

ای سید ! روح تو  اوست که به او بینائی و سمع تو  اوست که به او می شنوی و دست تو  اوست که به او می گیری و پای تو  اوست که به او می روی .

ای سید ! سلوک سعی تو است در رفع اثنینیت و جذبه رفتن توست به وحدت .

ای سید ! با خود نیز با نظر محبت ناظر باش که تو نیز عین محبوبی .

ای سید ! وقتی که معنی وحدت غالب آید و لطف الهی ظهور نماید همه ی حقوق از تو ادا خواهد شد و تو را با هیچ کس و هیچ چیز کاری نخواهد بود . خدا وکیل تو خواهد شد و به جای تو او خواهد بود و تو در میان نه ای .

هو

ای سید ! چون به حقیقت توحید برسی و وحدت صفت تو گردد دانی که نسبت تو به حق بعد از سلوک هیچ نیفزوده است همان نسبت است که پیش از سلوک بوده بلکه نسبت تو به حق پیش از وجود و بعد از وجود یکی است .

ای سید ! عالم علم حق است که به تجلی ذات که الف اشارت به اوست ظهور نموده و علم عین ذات است .

ای سید ! اگر سالها به عبادت و طاعت و اذکار اشتغال نمائی و از وحدت غافل باشی از وصل محرومی اگرچه احوال و کیفیات غریبه روی نماید و انوار واقعات جلوه گر گردد .

ای سید ! اگر نیک دریابی انانیت که از تو سر می زند از تو نیست و تو آن جسم و روح نیستی در تمام عالم نیز یک انا گوست که انانیت او در همه جا ظاهر و جلوه گر است .

ای سید ! تو را وجود جز در حق نیست و همه چیزها در تو موجودند چون خود را به حق بردی در آن دریای بیکران خود را انداختی یعنی به این صفت آنجا همه چیزها با تو در آن دریا گم شد .


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 10:23 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت


يَا دَاوُدُ أَبْلِغْ أَهْلَ أَرْضِي

 یا دوست یا محبوب

يَا دَاوُدُ أَبْلِغْ أَهْلَ أَرْضِي  اى داود به زمینیانم بگو که  أَنِّي حَبِيبُ مَنْ أَحَبَّنِي من دوست کسی هستم که دوستم باشد  وَ جَلِيسُ مَنْ جَالَسَنِي   و هم نشین کسی هستم که هم نشینم باشد وَ مُونِسٌ لِمَنْ أَنِسَ بِذِكْرِي  و همدم مونس کسی هستم که به یادم انس گرفته وَ صَاحِبٌ لِمَنْ صَاحَبَنِي  و هم صحبت کسی هستم که هم صحبتم باشد  وَ مُخْتَارٌ لِمَنِ اخْتَارَنِي   و انتخاب میکنم کسی را که انتخابم کند  وَ مُطِيعٌ لِمَنْ أَطَاعَنِي  و مطیع کسی هستم که اطاعتم کند  مَا أَحَبَّنِي أَحَدٌ أَعْلَمُ ذَلِكَ يَقِيناً مِنْ قَلْبِهِ إِلَّا قَبِلْتُهُ لِنَفْسِي وَ أَحْبَبْتُهُ حُبّاً لَا يَتَقَدَّمُهُ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِي  هر که مرا از صمیم قلبش دوست بدارد او را برای خودم قبولش میکنم  و دوستش خواهم داشت بالاتر از همه خلایقم مَنْ طَلَبَنِي بِالْحَقِّ وَجَدَنِي وَ مَنْ طَلَبَ غَيْرِي لَمْ يَجِدْنِي  هر که حقیقتا طالبم باشد مرا خواهد یافت و هر که طالب غیر من باشد مرا نخواهد یافت!  فَارْفُضُوا يَا أَهْلَ الْأَرْضِ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ غُرُورِهَا  ای اهل زمین غرور را از خود دور کنید  وَ هَلُمُّوا إِلَى كَرَامَتِي وَ مُصَاحَبَتِي وَ مُجَالَسَتِي وَ مُؤَانَسَتِي‏  و شتابان بسوی بخششم و هم صحبتیم و هم نشینیم و انس گرفتنم بیائید!  وَ آنِسُونِي أُؤَانِسْكُمْ وَ أُسَارِعْ إِلَى مَحَبَّتِكُم  با من انس بگیرید تا با شما انس بگیرم و به محبت و عشق به شما شتاب کنم

 بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏67، ص: 26


 

نوشته شده توسط عبد عاصی در جمعه دوازدهم اسفند 1390 ساعت 11:32 موضوع آیات،روایات،احادیث،صلوات و بیانات عرفانی | لینک ثابت