راس الحسین (ع)

شهریست در سوریه به نام حلب درآنجا که به تفصیل شرح زیر آمده است کاروان اسرای کربلا که به سمت شام می رفته از منطقه ای به همین نام می گذرد . در این شهر آتش کده و بعد ها کلیسائی بود که در آن راهبی مسئول اونجا (به نقل از تاریخ) ازبالای آن دیواره ای عظیم و سنگی اش میبیند که کاروانی در حال گذر است . اندکی درنگ میکند....میبیند کاروان در همان محل که اتفاقا الان منطقه خوش آب و هوائی هم بوده ونهر هائی زیبائی هم جاریست...اطراق می کند .  از یکی از نگاهبانان کاروان سوال میکند که اینها چه کسانی هستند  که به بند و زنجیر بستید و می برید ...جرم اینها چیست؟ و چرا بر مرکب  بدون جهاز (بدون زین و زیر انداز) سوار کردید ؟ پاسخی سرد میشنود و سپس یکی رو میبیند که سری به همراه دارد  . باخودش میگوید :  اینها باید افراد مهمی باشند که اینگونه به اسارت میروند .از بالا کنج کاویش بیشتر میشود .  به سرنگهبان میگوید :  هم وزن آن سر  بریده پاداش(پول و طلا یا معادل آن) می دهم  تا بگذاری امشب به دور از چشم همه که در اینجا اطراق می کنند من با این سر باشم...
نقل است که این راهب سر را که تحویل میگیرد بر روی این سنگی که هم اکنون در روبرو ی شماست میگذارد تا به صبح (گویا به نقل از تاریخ نویسان ) با این سر به مناجات و صحبت میشیند و با او تنهائی به ذکر مشغول میشود . صبح  در زمان طلوع سر بریده سید الشهدا (ع) را تحویل مرد نگهبان میدهد و به دین اسلام ایمان می آورد ومعبد را رها میکند و از آن موقع تا به حال اینجا به صورت زیارت گاهیست که مسلمانان از آن به عنوان یک روز شگفت انگیز و مهم از اینجا استفاده می کنند . اما راهب نصرانی چه چیزی دید و شنید خودش می داند و آن سر بریده ...