سید محمد باقر شفتی(ره)
صاحب کرامات زاهد روحانی جناب " حجت الاسلام " سید محمد باقر شفتی (ره)

در ایام تحصیل در نجف اشرف، آیت اللّه سیدمحمد باقر شفتی، پس از تحمل گرسنگی طولانی، مقداری پول از رفیقش قرض کرد و با این پول، فقط توانست یک جگر بند گوسفند تهیه کند. در راه برگشت به منزل، متوجه سگی شد که همراه بچه هایش در گوشه ای از خرابه افتاده و زوزه می کشند. سید به این حیوان ترحّم کرده و همه جگربند را جلویش گذاشت و سگ با ولع تمام آن را خورد و بعد سر به آسمان بلند کرد، گویا که برای سیّد دعا می کند. مدتی نگذشت که از زادگاه سید، یعنی شَفت کسی آمد و گفت: فلان حاجی مرده و ثلث مال خود را برای شما باقی گذاشته است. سیّد خودش می فرمود که: «حساب کردم و دیدم همان روز که غذای خود را جلو سگ گرسنه گذاشتم، این وصیت در مورد من شده است». یکی از علما می گفت : روزی از اطراف کوچه سید می گذشتم که جلو در خانه ایشان، جمعیت زیادی از فقرا جمع شده بودند. جمعیت آن قدر زیاد بود که کوچه از دو طرف کاملاً مسدود شده بود. سید به تک تک آنها مقادیر زیادی پول بخشید و کسی با دست خالی نرفت. مرحوم شفتی، دو باب مغازه داشت، یکی نانوایی و دیگری قصابی، و با این دو مغازه، نان و گوشت دو هزار خانواده فقیر را تأمین می کرد.
آیت الله سید محمد باقر شفتی(ره) اولین کسی بود که مشهور به حجت الاسلام شد . در سال ۱۱۷۵ قمری در رشت بدنیا آمد . او از اولاد باب الحوائج موسی بن جعفر(س) است . در نجف از محضر وحیدبهبهانی وسیدعلی طباطبایی استفاده کرد و بالاخره به مکتب عارف کامل سید اجل نادره دهر حضرت سید بحرالعلوم(ره) وارد و زانوی ادب زد . موقع نماز، بدنش به شدت می لرزید. از نیمه شب تا صبح، مشغول عبادت و مناجات با خداوند متعال بود. موقع مناجات، حالات خاصی داشت و بی اختیار با صدای بلند گریه می کرد. در اواخر عمر، پزشکان گریه زیاد را برایشان خطرناک دانستند و سید را از این کار منع کردند، ولی باز هم بی اختیار اشک از چشمانش جاری می شد».روح بسیار لطیف سیّد، توان شنیدن مصیبت های اهل بیت علیهم السلام را نداشت و باشنیدن روضه و مصیبت، حالت عجیبی به او دست می داد و از خود بی خود می شد. تا زمانی که سید در مسجد حضور داشت، روضه خوانان بالای منبر نمی رفتند.سیدمحمدباقر شفتی، با تمام توان، به حل مشکلات مردم می پرداخت. ایشان گاه پس از اقامه نماز صبح در مسجد، تا نماز ظهر به مشکلات مردم رسیدگی می کرد و بعد از نماز ظهر در همان مکان ناهارمی خورد و دوباره تا غروب، به حل و فصل امور مردم می پرداخت.
سید محمد باقر شفتی، در محله بیدآباد اصفهان، مسجد با عظمتی بنا کرد که از نادرترین مساجد ایران به شمار می آید. روزی فتحعلی شاه، بنای نیمه کاره این مسجد بزرگ را دید و گفت: شما قدرت تکمیل این بنای عظیم را ندارید، مرا هم در تکمیل مسجد شریک گردانید. سید قبول نکرده و فرمود: دست من در خزانه خداوند عالم است. سید تا آخر عمر شریفش در این مسجد نماز می خواند و به خاطر محبوبیتی که در بین مردم داشت، هزاران نفر در نماز او شرکت می کردند.فتحعلی شاه، از میرزای قمی خواست تا عالمی وارسته را برای اقامه نماز جماعت در مسجد شاه تهران معرفی کند. میرزای قمی در جواب نوشت: آقا سید محمد باقر شفتی در اصفهان ساکن است، از او بهتر سراغ ندارم. حاکم اصفهان شخصا خواسته فتحعلی شاه را به سید رساند، ولی با مخالفت سید مواجه شد. او در برابر درخواست شاه گفته بود: «من وظیفه خود را چنین تشخیص می دهم که در خدمت مردم این منطقه باشم و با اختیار خودم به تهران نخواهم رفت».حاکمان جور که نمی توانستند محبوبیت، نفوذ و قدرت سید شفتی را تحمل کنند و ایشان را مانعی بر سر راه اهداف شوم خود می دیدند، با دادن وعده های بزرگ به چهار نفر از شرورترین افراد، از آن ها خواستند هر طور شده سید را به قتل برسانند. آن ها در دل شب وارد منزل سید شدند. دراین حال، سید با خداوند خلوت کرده و به مناجات مشغول بود. یکی از آن ها خواست سید را با تیر بزند، ولی دستش لرزید و به زمین افتاد و حالت غش به او دست داد. نفرات بعدی همین کار را تکرار کردند، ولی همگی اُفتادند و سرانجام از کار خود پشیمان شده و به دست سید، توبه کردند و منزل ایشان را اشک ریزان ترک کردند.سرانجام در 85 سالگی، پس از سال ها تلاش خستگی ناپذیر، در روز پنجشنبه دوم ربیع الاول 1260ق، مرغ روحش به آشیان قدس پرکشید و پیکر پاکش، در مسجد سید اصفهان که به دست خودش بنا شده بود، به خاک سپرده شد .
مرحوم حاج ملّا على اكبر نهاوندى در كتابِ : « العبقريّ الحسان » آورده : رساله عمليّه سيّد العلماء الأعاظم حجّت الإسلام حاج سيّد محمّد باقر شفتى رشتى که به خطّ سيّد وخوش خطّ بود و وصيّتهاى چندى بر پشت آن كتاب براى مطالعه كننده نوشته بود، از جمله اينكه نوشته بود :
التزام تمام و اقبال به جميع قلب در تمام اوقات به حضرت ولىّ عصر - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - داشته باشيد كه آن جناب پدر شفيق جميع خلق است، و بپرهيزيد از اينكه از توجّه به آن حضرت غفلت كنيد و اقبال به غير داشته باشيد !
و من از آن حضرت مىخواستم مشاهده جزيره خضرا، و بحر أبيض، و بلادى كه در آنجا اولاد آن حضرت حكومت دارند و خلق كثيرى كه در نهايت جلالتند، و خدا را قسم دادم به حقّ وليّش - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - كه صحّت اين امر بر من مكشوف گردد . تا آنكه در شب عيد غديرى، كه شب جمعه بود، در ثلث اخير از شب در كنار باغچه كه در خانه ما در اصفهان در محلّه كبيرهاى كه آن را « بيد آباد » مىگويند، راه مىرفتم، ناگاه سيّد مجلّلى را ديدم كه به سيماى علما بود و خبر داد مرا به جميع ما في الضمير من، و به صحّت أمصار و بلادى كه در جزيره خضرا است، و گفت : آيا مىخواهى به چشم خود ببينى تا عبرتى براى تو و ساير أولى الأبصار باشد ؟! گفتم : بلى آقاى من، منّت عظيمى بر من مىگذارى . گفت : بيا و دو چشمت را برهم گذار و هفت مرتبه صلوات بر جدّت محمّد و آل او بفرست .
آنچه مرا امر فرمود، كردم ؛ پس فرمود : دو چشمت را باز كن و نظر كن چه مىبينى از آيات الهيّه . بلدهاى را ديدم كه خانههاى آن از هم دور بود از چشمها، و طرف راست و چپ آن سبز و خرّم بود از درختها و گلها، كأنّها جنّات تجرى من تحتها الأنهار . پس گفت : نظر كن به آخر آن درختها . گفتم : بلى . گفت : برو آنجا مسجدى وامامى را مىبينى كه نماز فجر را به جا مىآورد، در عقب او جماعتى و صفوفى هست كه نهايت ندارد، و با آن امام نماز كن كه او از طبقه هفتم از اولاد حضرت صاحب الزمان است و اسم او عبد الرّحمان است، و بعد از نماز مرا آنجا مىبينى .
پس رفتم و ديدم زمين زير پاى من طى مىشود تا رسيدم به آن مسجد، همان نحوى كه گفته بود، و آن امام در محراب ايستاده بود مثل بَدْرِ لامع، و نور صورت او تا عنان آسمان متصاعد بود، او مرا ديد و من او را ديدم . فرمود : مرحباً بك، به درستى كه خدا منّت گذارد بر تو .
پس سؤال كردم از او مسائلى كه مشكل بود از احكام، و جواب داد آنها را، و اكرام و انعام كرد مرا، و اخبار نمود مرا به بعض ما في الضمير من، آن گاه نماز فجر را به جا آورد و به او اقتدا كردم ومشغول به تعقيباتى كه داشتم شدم تا آنكه نزديك به طلوع آفتاب شد، پس در خاطرم گذشت كه در هم چه وقتى با مردم نماز مىخواندم، و آنها بر عادت هر روز خود منتظر منند، و امروز گذشت و به آنها نمىرسم . پس شنيدم كه آن سيّد اوّلى نزد من است و دست مرا گرفت و گفت : برويم به بركت امام زمان خود، پس ناگاه خود را در مسجد خود ديدم و با جماعت نماز خواندم و آن سيّد را ديگر نديدم . . . 
مرحوم تنكابنى مىگويد : سيّد حجّت الإسلام در قنوت تمام نمازها اين دعا را مىخواند : « اللهمّ اهدنا في من هديت، و عافنا في من عافيت، و تولّنا في من تولّيت، و قنا شرّ ما قضيت، و بارك لنا في من أعطيت ».
مرحوم علّامه شيخ محمود عراقى، در كتاب : « دار السلام » مىنويسد : از جمله كرامات سيّد جليل بزرگوار حاج سيّد محمّد باقر رشتى اصفهانى، صاحب كتاب : « مطالع الانوار » است، و آن اين است كه : نقل كرد شخصى از رجال دولت ناصريّه و اعيان ممالك ايرانيّه، از نصر اللَّه خان كشيكچى باشى، كه او گفت : در زمانى كه سلطان مغفور محمّد شاه، به دار السلطنه اصفهان تشريف برد، وزير اعظم او جناب حاج ميرزا آقاسى را، نظر به فسادى كه بد خواهانِ امناى شرع، فيما بين او و سيّد بزرگوار و مرجع خلق در آن اعصار حجّت الاسلام حاج سيّد محمّد باقر رشتى - صاحب كتاب مطالع - كرده بودند، همّت خود را بر آن گماشته بود كه نسبت به آن بزرگوار ما في القلب خود را اظهار كند، لهذا مرا با جمعى ديگر مأمور كرد كه در شب بعد از آن كه راه عبور از كوچهها بسته شود، ما در اطراف خانه جناب سيّد گردش نماييم، و راه دستبرد را از خانه معلوم كنيم، چنانكه كار به خصومت و دست برد و تاخت و تاز انجامد و يا آنكه شبيخون را مصلحت اقتضا نمايد، در آن بينا و دانا باشيم .
و ما نظر به : « المأمور معذور » روز كه نظر به ديوار و اساس آن خانه مىانداختيم، مىديديم متعارف، و چون شب داخل مىگرديد آن بنا را بر خلاف متعارف مىديديم . گويا ديوارِ گلِ آن مبدّل به آهن مىگرديد، و بناى پست آن به كهكشان از غايتِ ارتفاع مىرسيد، و آن به آن در تزايد بود تا آن كه صبح طلوع و راه عبور گشوده مىشود، پس به حال اوّل بر مىگرديد .
روز را كه تفحّص ممكن نبود، و شب را كه مانع نداشتيم، راه و رخنه در آن نمىيافتيم، بلكه آن را مانند بنيان مرصوص، و يا قطعهاى از حديد مىديديم و مىانگاشتيم، چون شب آن حالت را مشاهده كرديم، آن را كرامتى بزرگ دانسته، از آن اراده نادم و از وزير عذر خواستيم . . . . . در سال 1250 ه يعنى سالى كه فتحعلى شاه به اصفهان آمده و در آن وفات يافت، در ديدارى كه از سيّد حجّت الاسلام نمود، اظهار داشت كه : شما بحمد اللَّه ثروتمند هستيد، و شاه داراى عيال و فرزند زياد است و درآمد او جهت مخارجش كفايت نمىكند، لازم است كه به او كمك مالى كنيد . و او به اين بهانه مىخواست مقدارى از اموال و دارائى سيّد را از تصرّف او خارج گرداند .سيّد حجّت الاسلام هم در جواب فرمود : رعايت حال افراد مملكت بر پادشاه واجب است و من نيز يكى از افراد اين مملكت مىباشم، ضمنا فقرا و نيازمندان و برخى از خاندانهاى شريف و اصيل كه راهى جهت كسب معاش ندارند را بايد سرپرستى كنم، و همچنين بايد شهريّه طلّاب علوم دينيّه در اصفهان و ديگر شهرها را بپردازم، و نمىتوانم به شاه كمك نمايم . فتحعلى شاه در خواهش خود اصرار كرد و براى آن مبلغى معيّن، و جهت پرداخت مهلتى مقرّر داشت، تا سيّد حجّت الاسلام آن مبلغ را بپردازد .در روز مقرّر مأمورينى براى گرفتن پول به در خانه سيّد گسيل داشت، و آن وقتى بود كه سيّد مشغول وضو گرفتن بود تا براى نماز به مسجد برود، يكى از مأمورين پول را تقاضا كرد، سيّد هم در همان حال دست به دعا برداشته و فرمود : خدايا فتحعلى را با من چكار است، دفع شرّ او بفرما .مأمورين مدّتى در منزل سيّد توقّف نمودند تا سيّد از مسجد بازگشت، و دوباره تقاضاى خود را بازگو كردند . سيّد در جواب آنها فرمود : فرستادم، برويد به اردو و ببينيد چه خبر است . مأمورين هم بلا فاصله به اردو بازگشتند، چون به نزديك اردو رسيدند، شنيدند كه مىگويند : شاه مرد (1). و در اين زمان بود كه يقين حاصل كردند كه تير نفرين سيّد به هدف اصابت كرده است
عبد عاصی : زندگینامه کوتاه بود . البته مطلب فراوان هست اما خواستم مسئله مهمتری عرض کنم . سید شفتی از شاگردان جناب سید بحرالعلوم(ره) بود اما آگاه به زمان خودش بود . شاگردان بسیار بزرگی تربیت کرد . علامه چهارسوقی/شیخ جعفرکرباسی/ملااحمدتربتی/شیخ انصاری/ملاعبدالله زنوزی/میرزامحمدنائینی/آیت الله تنکابنی و خیلی مشاهیر . هم کرسی حوزوی داشت و هم جایگاه معتبری در بین حکومت . این مسئله اشراف به زمان و مکان و محیط پیرامون نادیده گرفته نشده . البته درباره شکل و سیره سلوکی سید حجت الاسلام حرفی نزدیم . آنچه بدست می آید زهد شدید علمای سابق مراتبی از معارف را برای آنها به ارمغان می آورده است . خود " زهد " یکی از منازلی است که سالک طی می کند والا همه راه نیست . حتی این مسئله اهمیت به محیط زندگی و اجتماع در قالب زندگی اجتماعی سالک است نه حیات باطنی . در حیات سلوکی اصلاْ سالک خودش محاط می شود . بیکرانگی حاصل می شود اما در قامت زندگی عامیانه حتی سید کبیر سید علی قاضی(ره) عزلت دائم و کامل نداشتند . به قول شیخ اکبر (ره) هم خلوت حجاب است و هم جلوت . یا علی مددی
بروح همه زهاد و عباد و دلباختگان حریم راز و نیاز و مناجات علی الخصوص جناب سید شفتی(ره) الفاتحه مع الصلوات
ما را ز ما بگير و خودت را به ما بده ...