" هفت شهر عشق "

منطق الطير عطار از زيباترين و شورانگيزترين آثار عرفاني است . داستان پرندگاني را به نمايش مي گذارد كه  به پيشنهاد هدهد به سمت سيمرغ حركت مي كنند و در نهايت سي مرغ به هدف مي رسند . هر كدام از اين پرندگان نماينده يكي از انسانهاي عالم ناسوت با ويژگي هاي عالم ماده خودشان هستند كه قرار است سيري داشته باشند به سمت مبدا اعلي . و از آن جمله پرندگان : هد هد (مظهر استاد راهنما ) - طاوس ( مظهر مومنانی که برای بهشت با خدا تجارت می کنند وعبادت می کنند ) - بلبل (مظهر افراد مغرور به هنر و دارایی های خوب که همین هنر حجابشان میشود ) - باز (مظهر انسانهای نوکرصفت ) -طوطي (مظهر افرادی که با یک موفقیت بزرگ هدف اصلی فراموششان میشود ) - مرغابی (مظهر زاهدان  ) - كبك (مظهر تعلق به دنیا ) - هماي (مظهرانسانهای مغرور ) - بوف ( مظهر اهل عزلت ) - صعوه شبیه گنجشک (مظهرانسانهای ضعیف وبی اراده ) -بوتیمار ( مظهر خساست و غصه خوردن الکی )


عطار در مقامات الطيور ( منطق الطير ) گفت : ما را هفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي، درگه است هست : وادي طلب آغاز كار/  وادي عشق است از آن پس ، بي كنار پس سيم وادي است آن معرفت / پس چهارم وادي استغنا صفت هست / پنجم وادي توحيد پاك / پس ششم وادي حيرت  / صعب‌ناك هفتمين، وادي فقر است و فنا بعد از اين روي روش نبود تو را در كشش افتي، روش گم گرددت گر بود يك قطره قلزم گرددت


وادي اول: طلب‏    چون فرو آيي به وادي طلب /پيشت آيد هر زماني صد تعب *چون نماند هيچ معلومت به دست / دل ببايد پاك كرد از هرچه هست *چون دل تو پاك گردد از صفات /تافتن گيرد ز حضرت نور ذات* چون شود آن نور بر دل آشكار / در دل تو يك طلب گردد هزار

وادي دوم: عشق‏     بعد ازين، وادي عشق آيد پديد / غرق آتش شد، كسي كانجا رسيد *كس درين وادي بجز آتش مباد / وانك آتش نيست، عيشش خوش مباد * عاشق آن باشد كه چون آتش بود / گرم‌رو، سوزنده و سركش بود * گر ترا آن چشم غيبي باز شد / با تو ذرات جهان هم‌راز شد * ور به چشم عقل بگشايي نظر / عشق را هرگز نبيني پا و سر * مرد كارافتاده بايد عشق را / مردم آزاده بايد عشق را

وادي سوم: معرفت‏     بعد از آن بنمايدت پيش نظر / معرفت را واديي بي پا و سر * سير هر كس تا كمال وي بود / قرب هر كس حسب حال وي بود * معرفت زينجا تفاوت يافت‌ست / اين يكي محراب و آن بت يافت‌ست * چون بتابد آفتاب معرفت / از سپهر اين ره عالي‌صفت * هر يكي بينا شود بر قدر خويش/  بازيابد در حقيقت صدر خويش

وادي چهارم: استغنا    بعد ازين، وادي استغنا بود / نه درو دعوي و نه معني بود * هفت دريا، يك شمر اينجا بود / هفت اخگر، يك شرر اينجا بود * هشت جنت، نيز اينجا مرده‌اي‌ست / هفت دوزخ، همچو يخ افسرده‌اي‌ست * هست موري را هم اينجا اي عجب / هر نفس صد پيل اجري بي سبب * تا كلاغي را شود پر حوصله / كس نماند زنده، در صد قافله * گر درين دريا هزاران جان فتاد / شبنمي در بحر بي‌پايان فتاد

وادي پنجم: توحيد    بعد از اين وادي توحيد آيدت / منزل تفريد و تجريد آيدت * روي ها چون زين بيابان دركنند / جمله سر از يك گريبان بركنند * گر بسي بيني عدد، گر اندكي / آن يكي باشد درين ره در يكي*  چون بسي باشد يك اندر يك مدام / آن يك اندر يك، يكي باشد تمام * نيست آن يك كان احد آيد ترا / زان يكي كان در عدد آيد ترا * چون برون ست از احد وين از عدد / از ازل قطع نظر كن وز ابد * چون ازل گم شد، ابد هم جاودان / هر دو را كس هيچ ماند در ميان * چون همه هيچي بود هيچ اين همه / كي بود دو اصل جز پيچ اين همه

وادي ششم: حيرت     بعد ازين وادي حيرت آيدت / كار دايم درد و حسرت آيدت * مرد حيران چون رسد اين جايگاه / در تحير مانده و گم كرده راه * هرچه زد توحيد بر جانش رقم / جمله گم گردد ازو گم نيز هم*  گر بدو گويند: مستي يا نه‌اي؟ / نيستي گويي كه هستي يا نه‌اي * در مياني؟ يا بروني از ميان؟ / بر كناري؟ يا نهاني؟ يا عيان؟ * فانيي؟ يا باقيي؟ يا هر دويي؟ / يا نه‌ي هر دو توي يا نه تويي * گويد اصلا مي‌ندانم چيز من / وان ندانم هم، ندانم نيز من * عاشقم، اما، ندانم بر كيم  نه مسلمانم، نه كافر، پس چيم؟ * ليكن از عشقم ندارم آگهي / هم دلي پرعشق دارم، هم تهي

وادي هفتم: فقر و فنا‏     بعد ازين وادي فقرست و فنا / كي بود اينجا سخن گفتن روا؟ * صد هزاران سايه ي جاويد، تو / گم شده بيني ز يك خورشيد، تو * هر دو عالم نقش آن درياست بس / هركه گويد نيست اين سوداست بس * هركه در درياي كل گم‌بوده شد / دايما گم‌بوده‌ي آسوده شد * گم ‌شدن اول قدم، زين پس چه بود؟ / لاجرم ديگر قدم را كس نبود * عود و هيزم چون به آتش در شوند / هر دو بر يك جاي خاكستر شوند * اين به صورت هر دو يكسان باشدت / در صفت فرق فراوان باشدت * گر، پليدي گم شود در بحر كل / در صفات خود فروماند به ذل * ليك اگر، پاكي درين دريا بود / او چو نبود در ميان زيبا بود *  نبود او و او بود، چون باشد اين؟ / از خيال عقل بيرون باشد